بایگانی برای بهمن ۲۴م, ۱۳۹۶

از دوستاى جدید که خدا میفرسته

سه شنبه, بهمن ۲۴م, ۱۳۹۶

یه دورهمى دیگه داشتیم با دوستاى کلاس اول دبستانم بعد صرف شام یه مسیری رو پیاده رفتیم تا برسیم بستنی فروشی
نمی دونم کی و کجا اما وقتی رسیدم خونه، بهار دوستم پیام داد که یه خانمى وقتی منو دیدن ناخودآگاه اومدن دنبالمون و از دیدن روحیه ى من و گپو گفت با دوستامو خنده و شادیم خیلی احساس خوبی داشتن و شماره تلفنشون رو دادن به بهار و گفتن به من برسونه و بگه من باعث شدم که یاد دخترشون بیفتن و دوست دارن که با من ارتباط داشته باشن و گفتن دخترشون هم مثل من روى ویلچره
تا بهار شماره رو داد پیام دادم خانمى به غایت مهربون و فرهیخته، حالا تصمیم گرفتم برم منزلشون خیلى ذوق دارم دلم میخواد براى دخترشون یه نقاشی خوشکل بکشم و برم…. چى بکشم؟

** واى نمی دونم چرا کامنت دونى بسته بود؟؟ حالا باز شد…