سفرنامه مشهد۵

شنبه, مهر ۱م, ۱۳۹۶

این سفر برنامه های دیگه هم داشت مثل پارک آبی و …اما من نرفتم
پیشنهاد می کنم مستند “یکی از میان جمع” که روایت مهربونی های مادر سپید و کار بسیار سنگین و وقت گیر ایشون هست رو به صورت تصویری ببینید Smile

مجموعه «یکی از میان جمع» این هفته به معرفی بانویی ایرانی می پردازد که زمینه سفر گروهی از خانواده ها به مشهد مقدس را فراهم کرده است. /….کمک به دیگران و در حقیقت خیرخواهی و خیراندیشی برای جامعه، یکی از دستورات دین مبین اسلام است که اگر با هدف کسب رضایت الهی و خدمت به مسلمانان صورت بگیرد دارای اجر خواهد بود.*** مجموعه «یکی از میان جمع» که به تاثیر دین در سبک زندگی افراد جامعه می پردازد این هفته در رابطه با یکی از همین افراد است. در این قسمت به معرفی خانم زینب ناصری پرداخته می شود؛ کسی که گروهی از خانواده های کودکان کم بینا و نابینا را گرد هم آورده و با این گروه به زیارت امام رضا(ع) رفته اند…)

لینک مستند «یکی از میان جمع»

سفرنامه مشهد۲

شنبه, مرداد ۱۴م, ۱۳۹۶

“مادر سپید” از اول میدونستم خیرخواهه از همون روزایی که داستان زندگی حسن پسر روشندلش رو خوندم و مادری هاش رو در حق حسن و دوستای حسن.. اینکه یه مادر بیست شبانه روز چشمبند ببنده برای تجربه ی ندیدن مطلق و درک اینکه به پسرش چی میگذره خیلیه خیلییی… این که یه مادرِ عاشقِ هنر و نقاشی بیاد هر رنگ از گواش رو با یه ادویه قاطی کنه تا هر رنگ یه بویی داشته باشه تا پسر روشندلش رنگا رو بشناسه و رنگ بازی کنه خیلیههه خیلی…

اولین بار که دیدمشون حسن رو اورد بیمارستان به عیادت من..حسن اون موقع کوچیک بود (حالا مردی شده و طلبه Smile ) از نوک پا و تا اجزای صورتمو لمس کرد..هی میگفت چرا روی تختی..صدات و بدنت خوبه که خدا رو شکر..بش گفتم می دونی من نمی تونم راه برم حسن..یه حرفی بهم زد بد جور دلم ریخت..بهم گفت خوبه که خدا رو شکر با این پاها خیلی جاهایی که منجر به گناه کردنه نرفتی..منم با چشمام خیلی چیزای گناهبارو ندیدم..بهم گفت خوش به حالت با پاهات گناه نمی تونی بکنی………چه لطفی بهتر از این از جانب خدا…می دونی اشکام ریخت..

مادر سپید خیلی تلاش کرده برای کودکان و نوجوانان روشندل تهرانی..می دونستم قبلا بچه های روشندل و خانواده هاشون رو می برده اردو مشهد، اما نمی دونستم این سفر همیشگی و هر ساله شده..

خیلی اتفاقی دیدم داره به آیدا میگه ما داریم میایم مشهد تو رو هم میخوایم ببینیم دلم خواست گفتم منم دلم میخواد مشهد Frown گفت برای دو نفر توی هتل جا داریم میتونیم رزرو کنیم برات..خیلی یهویی یهویی تصمیم گرفتم که برم..
گفت تنها میای یه خانم اهوازی داریم که از تهران به جمعمون می پیونده اسمش مریم جونه میتونی از فرودگاه با هم بیاین سمت هتل..گفت اون خانم اهوازی رو میذارم هم اتاقیت..یه سری از دوستان بودن که تو گروه بودن فقط برای کمک به بچه ها..مثلا برای بلند کردن ویلچر و هل دادن ویلچر و …چقدر دوستشون داشتم مثل ریحانه و مامان ریحانه می گفت من خیریه میرم ملافه های مراکز نگهداری معلولین رو میشورم و… از اینکه اینجوری از تن سالمشون در راه خدمت به بقیه استفاده می کردن عشق کرده بودم نکته ی مهمش این بود که حتما یه روزی ریحانه ی بهشتی مثه مامانش میشه نه؟ کسی که از بچگی مهربونیه مامانش رو در حق دیگران میبینه و پا به پای مامانش ویلچر هُل میده بزرگ بشه چی میشه ؟

چقدر دوست داشتم داداشم مهدی هم بام بود به بقیه کمک می کرد…همون جا که ۱۰، ۲۰ نفر از بچه های روشندله همسن و سال مهدی دستاشونو بهم حلقه می کردن و هر کدوم یه سرگروه بینا داشتن که مسیریاب راهشون باشه تا گنبد طلایی دلم میخواست مهدی هم دستاش تو دستای این پسرای هم سن و سال خودش بود…رفیق راهشون می شد.. In Love

مادر سپید بهم گفت کارهایی که مریم جون باید برات بکنه رو لیست کن… هر چی خواستم لیست کنم دیدم کار خاصی ندارم Grin فقط گفتم مثلا ممکن پریز برق کنار تختم نباشه موبایلم رو باید بذاره تو شارژ برام یا هر وقت خواستمش بهم بده Laugh فکر موبایلم بود.. یا ویلچر رو کنار تخت نگه داره تا خودمو بکشم روش و یه سری چیز میزای اینجوری..دلم میخواست یه آدم مهربون و بی رودربایستی باشه که راحت بش بگم الان از اتاق برو بیرون من کار دارم یا هر چیز دیگه راحت بتونم بگم..فقط همین

خلاصه که مریم جون اهوازیه ساکن تهران به عنوان هم اتاقی من از سوی مادر سپید انتخاب شد..
مریم جون تلگرامی لیست کارهای منو دیده بود به واسطه ی مادر سپید و من و اون نه حرفی زده بودیم نه همو می شناختیم..اصلا دوست نداشتم با آدم جدید آشنا بشم از گفتن داستان زندگیم حالم بهم می خوره..ولی بازم با مهربونی و روی خوش این داستان بسیار تکراری رو تعرف می کنم..فکرم مشغوله هم اتاقیم بود..کاشکی خوب باشه..
__________
* خیلی دوستت دارم امام رضا جونییییی

سفرنامه مشهد۱

دوشنبه, مرداد ۲م, ۱۳۹۶

“مادر سپید” مادر حسن روشندل رو می گم..با هیجان به آیدا می گفت داریم میایم مشهد با یه گروه ۱۲۰ نفره از روشندلا و خونواده هاشون…از برنامه هاش نوشت این کارو می کنیم اون کارو می کنیم کاشکی تو هم بیای آیدا..می دونی دلم پر کشید وسط حرفاشون گفتم وای چه خوب چه قشنگ..دلم خواست…یهو “مادر سپید” گفت تو هم بیا مونا جا داریم برای یکی دو نفر…بعد رفتم تو فکر..من که یکم پیشا رفته بودم مشهد..فکر همون بالابره افتادم که قراره واسش پول جمع کنم تا یکم از کارهای روزمره ی مهدی کم کنم بالابره دیگه کارمو راحت می کرد هر وقت می خواستم برم بیرون برم سرکار راحت باش می تونم بشینم رو ویلچرو نمی خواست وقت و بی وقت مزاحم کسی باشم اما خب گرونه..پول اونو کجای دلم بذارم؟..یاد قولی که به آیدا دادم افتادم که یه بار با هم بریم سفر خارجه و هزارتا چیز دیگه..
مهدی می گفت: خودم نوکرتم بالابر میخوای چیکار؟ پولاتو بذار برو سفر اینور و اونور خوش بگذره بهت و این یه دنیاست برام.. بهش گفتم سلامتی و آرامش توو و بقیه هم یه دنیاست برای من..دلم دردسر برای شماها رو نمی خواد..می گفت نه این دردسر نیست این خود خود خود عشقه..بفهم اینو..
دیگه این عشق عمیق و قدرت جذب امام رضا جونی و حرفای مهدی باعث شد بیخیال همه ی برنامه هام بشم..بیفتم دنبال بلیط In Love

عازمم..

شنبه, تیر ۲۴م, ۱۳۹۶

توی یه بحران سخت زندگیم و خیلی خیلی اتفاقی طلبیده شدم Smile منی که تو برنامه ی سفرهای امسالم(زمان و مرخصی و مالی و…) سفر به این شهر نبود اما خب وقتی که طلبیده میشی همه چی خود به خود جور میشه و دلت هم روی برنامه هات و فکرهای دیگه ت خط میکشه…
خیلییی خوشحالم که تجربه یه سفر تنهایی رو به بهشت دارم با کلی برنامه که قراره داشته باشم…خودم هم از مرور برنامه م در این سفر ذوق زده و هیجان زده م و دوست دارم زودتر ببینم چطوری از آب در میاد و تجربه ش چقدر دلنشینه ؟؟ البته اگر عمری و توانی باقی باشه….
پیش به سوی ..عشق….
_________________
دعاگوی همه ی دوستای خوبم هستم Heart