آشپزباشى

29 اردیبهشت 1403

یکى از بهترین دستاوردهام و اکتشافاتم در مهاجرت تحصیلى با ویلچر و تنهایى به اروپا، این بود که فهمیدم آشپزیم بینظیره

هر وقت که غذا هاى خودم رو مى خورم، با خودم مى گم یعنى این غذا اینقدر مى تونست خوشمزه باشه و من خبر نداشتم! تا به حال به خوشمزگى غذاهاى خودم نخوردم! مى دونم خیلى یه جوریه که آدم این همه از خودش و آشپزیش تعریف کنه ولى خب واقعیت قشنگى هست برام و خدا رو بابت این ذوق آشپزیم شاکرم…

_______________
* آخ از لبخند تو، بعد از اینکه اولین لقمه از غذایى که من با عشق برات درست مى کنم رو، نوش جان مى کنى….

9
0

نگاه

9 اردیبهشت 1403

من تو ایران به نگاه هاى مردم حساس نبودم و حس خاصى نداشتم از نگاهها..و ناراحتم نمى شدم… ولى دوستانیم که باهام راه مى رفتن مى گفتن حس خوبى ندارن از نگاه هاى مردم و یا دوستانیم که از ویلچر استفاده مى کنن همیشه در این باره مطلب مى نویسن که از این نگاه سنگین؛ ناراحت و فرارى ن و یکى از عوامل خونه نشینیشون هست…

حالا حسم رو بگم به عنوان یه دختر ویلچرى و تازه باحجاب، از زندگى و گردش با ویلچر در خیابان هاى اروپا:

حسى که از نگاههاى مردم در اینجا دارم اینه که انگار شهزاده م 🙂 انگار زیباترین دختر روى زمینم، بهترین، متین ترینم

این حس رو از ملیت هاى مختلف گرفتم… از همه ى مردم تو کوچه و خیابون و دانشگاه و مراکز خرید و رستوران و……لبخندى که بهم مى زنن و احترامى که بهم مى ذارن خیلى حالمو خوب مى کنه…تازه دارم مى فهمم اون حسى که دوستام تو ایران دوستش نداشتن چیه!

دلم مى خواد هر روز تو خیابانها قدم بزنم و به مردم سلام بدم.. وقتى مى خوام از عرض خیابون رد بشم راننده هاى ماشین هاى پشت چراغ قرمز با یه احترامى و لبخندى ازم مى خوان که رد بشم، وقتى یهو تو راهم چراغ عابر پیاده قرمز میشه، همه وایمیسن بدون هیچ بوقى و هیچ استرسى من تو اولویتم.. و این رو با لبخند و تکون دادن هاى با احترام سرشون، بهم نشون مى دن..

خلاصه اینکه این نگاهها انگار حس ارزش و بى ارزشى به آدم وارد مى کنن! من تو خیابونهاى اروپا حس مى کنم آدم ارزشمندى هستم حتى روى ویلچر…حتى باحجاب روى ویلچر.. چیزى که توى ایران حسش نمى کردم…
___________________
* یه بار دم دماى مهاجرتم یک آقایى تو خیابون مى خواست بهم کمک مالى بکنه بهم گفت وایسا وایسا کارت دارم… مى خواستم بهت یه مقدارى پول بدم حقیقتاً قلبم داشت وایمیستاد از ترس!.. فکر کرده بود گدام!! چرا آخه؟ چون روى ویلچرم؟ شاید زشت و کر و کثیفم و لباسام پاره پوره ست؟ 😀 دوستم گفت نمى دونه ویلچرى که روش نشستى ٣٠٠ میلیون ارزش داره و لباسات همه مارکداره و در حال حاضر که رو به روشى کل سرمایه ى زندگیش هم اندازه وسایلى که الان همراهت هست، نیست، مى تونى صد تا مثل اینو بخرى و بفروشى 😀  البته دوستم خواست من حس بد نداشته باشم وگرنه من ……… این چیزا مایه ى فخر و یا ارزش گذارى روى من نیست… و تو مرام و منش منم نیست..

15
0

ما

8 اردیبهشت 1403

همسایه ى سورى م برام یه ظرف کلوچه هاى خوشمزه و مهربون و لطیف که با دستاى خودش پخته، اورده.. دعوتش کردم داخل خونه م، گفت: اگر کمک مى خواى براى هر کارى من هستم من رو صدا کن… گفتم: ممنون زحمت نمیدم بهتون.. گفت: هرگززززز اینجورى نگو ما برادریم…

___________________
* لا ابدا لا تقولی هذا الکلام نحن أخوه

** عشقممممم بارون هم دوستت داره، عاشقونه مى باره، قلبم تو رو کم داره..

11
0

بى خداحافظى..

6 اردیبهشت 1403

کاشکى تو اون مسیر مونده بودم.. براى همیشه و تا ابد در راه مانده مى شدم و هیچ وقت به مقصد نمى رسیدم ولى اون راه اون مسیر… خیلى خوب بود براى من……کاشکى دوباره مثل اون مسیر رو پیدا کنم و بیفتم تو کوچه و پس کوچه ایى که شبیه اون مسیر برام قشنگ باشه و بره و بره و بره ….. تا بینهایت

نه بن بست باشه و نه به جایى و مکانى برسه….فقط تو مسیر باشم…

________________
*به جون ستاره هامون، تو عزیزتر از چشمامى… هر جا هستى خوب و خوش باش.. تا ابد بغض صدامى…

**عکس مربوط به پاتوق تنهایى منه… مى رم اینجا و زُل مى زنم به راههاى دورررررررررررررررر

8
0

قلبمى تو

1 اردیبهشت 1403

دوربین رو تکیه داد به دیوار، و لنگون لنگون رفت و گفت الان میام! مى خوام یه چیزى نشونت بدم…اومد و با اون دستاى چروکیده ى مهربونش، پتوى قرمز قلب قلبى رو از توى کاور در اورد و گفت این رو براى تو خریدم مونا… من پشت دوربین مُردم مُردم..

 

9
0

فرشته هاى کوچک خدا

30 فروردین 1403

گردنم درد مى کرد..دسته ى زنبیل لباس چرک ها با دندون گرفتم که وقتى مى خوام با دستام چرخ هاى ویلچر رو بگردونم زنبیل از روى پام نیفته… سوار آسانسور شدم و رفتم طبقه ى همکف توى اتاق لباسشویى.. لباسامونو میبریم اونجا مى شوریم… در حالى گردنم تیر مى کشید و مى زد تو دستام، و دلمم خیلى کمک مى خواست، رسیدم به اتاق لباسشویى..لباسا رو دونه به دونه و به سختى گذاشتم تو لباسشویى و روى دو ساعت تنظیمش کردم.. و رفتم.. خواستم برم تو خونه م.. که از دور دیدم چند تا دختر دم ورودى آپارتمان دارن بازى مى کنند..رفتم..با گردن درد.. ویلچر رو یه گوشه پارک کردم.. و نگاهشون مى کردم.. با گچ روى زمین قلب مى کشیدن و من اکلیلى شده بودم…آلمانى غلیظ و تند تند صحبت مى کردن و نمى فهمیدم چى مى گن.. که یهو دخترک به عربى بهم گفت: خاله روزه ایى؟ (قلبم) گفتم: نه! ادامه داد گفت حتماً دارو مى خورى که روزه نیستى!.. بعد پاکت چیپسش رو به سمتم دراز کرد و تعارف کرد…تشکر کردم ازش و مست چشمهاى مهربونش بودم.. اینقدر سوال پیچم کرد!! گفت: مامان و بابات کجان؟ چند تا خواهر و برادر دارى؟ چند تا بچه دارى؟ شوهرت کجاست؟ گفتم من تنهام.. شوکه شد: گفت: تنهاى تنها؟ گفتم بله.. تو خونه ت هم تنهایى؟ گفتم بله..آشفته شد گفت: خونه ت طبقه چنده؟ پلاک چندى؟ و… بهم گفت ما طبقه چهار هستیم…بهم گفت: چند سالته؟ گفتم ٣۵! گفت سبحان الله! ٣۵! جهت اطمینان ازم خواست به آلمانى و انگلیسى هم سنم رو بگم!! گفت بهت میاد یه جوونه ١٩ ساله باشى!! خندیدم از این همه حرفاى قلمبه سلمبه ش :))

وقت رفتنم بود! گفت: من میام کمکت تا دم خونه ت، گفتم  نه مى خوام برم لباسام رو بیارم از لباسشویى.. این رو که گفتم، به ۴ تا دختر دیگه به آلمانى گفت بریم کمکش کنیم و لباساش رو در بیاره.. گفت ما هستیم… در حالى که گردنم درد مى کرد چشمام خندید…

اومدن بام، نفهمیدم چطور لباسام رو از لباسشویی در اوردن و نفهمیدم که چطورى ۵ تا فرشته ى ٨ ٩ ساله، اومدن به خونه ى کوچکم، لباسا رو پهن کردن، ظرف ها رو شستن، جارو کردن و …

تیر آخر وقتى بود که دیدم دخترک داره کاسه ى کوچکى رو آب مى کنه، فکر کردم آب مى خواد بخوره… اما مى دونین چیکار کرد؟ با کاسه ى کوچک آب توى دستاى کوچکش به همون بلوطى که از پاى درخت بلوط دم اسبى اروپایى اورده بودم و و حالا دیگه تو خونه ى من ٨ تا برگ در اورده بود، آب داد… و من با گردن درد وسط خونه، مستجاب شدن دلم رو تماشا مى کردم….

___________________
* مى شد باشى اما…..

* خدایا ازت ممنونم تا بینهایت

12
0

Mona means wishes, lasting and eternal

29 فروردین 1403

دختره تو کلاس زبان آلمانى اومد کنارم..احتمالاً به خاطر روسرى م  به انگلیسى گفت: عرب هستى!؟ گفتم نه ایرانى م.. رفت.. دوباره برگشت.. بى تاب بود! دلش مى خواست ارتباط برقرار کنه…بهم به انگلیسى گفت: رشته ت چیه؟ یهو عربى حرف زدم.. گفتم من یکم عربى بلدم.. یه نفس عمیق کشید گفت آخیششش

تونستم حسش رو درک کنم.. بغلم کرد گفت چقدر دلم هم صحبت مى خواست… بهش گفتم تو کجایى هستى؟ گفت: من مصرى م..

بعد بهم گفت: اسمت چیه؟ گفتم: مونا که یکهو گفت منم اسمم موناست…گریه م گرفت و محکم تر بغلش کردم….

_____________________
* خودم ادامه دادمش……

11
0

همنفسم

8 فروردین 1403

تنها حسن و لذتى که اینجا برام داشته، نفس کشیدن تو اکسیژن خالص و هواى خوبه… فقط همین…

کاشکى تو رو هم داشتم..

10
0

حواست باشه مونا

5 فروردین 1403

اینکه همنشین، هم صحبت، دوست و رفیقت کى باشه، تو زندگى خیلى مهمه.. اگر کنترل شده و شبیه و هم کلام نباشه، یهو به خودت میاى میبینى همه چیت تغییر کرده و دیگه اونى که بودى نیستى.. و این رو چندین باره حس کردم تو زندگى در یه کشور دیگه… دلم نمى خواد خودم نباشم.. خودم مگه چشه که بخوام تغییر کنه…؟

______________
* وى جلوى آیینه لپ خودش رو مى کشه :)))

** خداى مهربونم.. خودت، دست من رو بذار تو دست بنده هاى خوبت…

11
0

بهار در بهار

5 فروردین 1403

بهار دلها و بهار طبیعت مبارک..

 

11
0

گشایش

5 فروردین 1403

اون لحظه که سه نفر ویلچرم رو هل مى دادن و هى به هم دیگه مى گفتن اگر خسته شدى بدش به من… اون لحظه خیلى قلبم شکست… نمى تونم اصلا حس و حالم رو توصیف کنم…

بعد از سه ماه زندگى سخت، دو روزه حس مى کنم که تو زندگیم گشایش شده.. این تجربه ى سه ماه سخت وابستگى و حبس خانگى در غربت، یه تجربه ى عجیبى بود.. شاید باید تجربه مى کردم تا به یه درک و همدلى برسم…شاید باید تجربه مى کردم تا دلم روشن تر بشه… مهربون تر بشم.. شکرگزار تر بشم..

_____________
* بعد تو عمراً دیگه اعتقاد ندارم به عشق…..

8
0

ریشه دار باشیم

24 اسفند 1402

این که وسط این همه بالا و پایین زندگى و بدو بدوهاش از اولین سبزه ى زندگیم که قراره بذارم روى اولین سفره ى هفت سین خونه ى خودم، اینجورى با عشق مراقبت مى کنم؛ بهم حس خیلى خوبى مى ده..

امیدوارم زندگیهامون با همه سختى ها و رنج ها، سبز سبز سبز باشه

12
0

درد بى درمان

8 اسفند 1402

این احساس دِین اینجا هم دست از سرم بر نمى داره که راحت زندگى کنم، تصمیم بگیرم و انتخاب کنم…

ولى دلم مى خواست مى تونستم بدون مدیون بودن به کسى و یا کسانى مسیر زندگى رو طى کنم…

10
0

توپ توپى شدم

17 بهمن 1402

مامانم تصویرى بام تماس گرفت، دوربین رو گذاشتم گوشه ى خونه و هم باش حرف مى زدم و هم کار مى کردم و هم اینکه اون من رو میدید..یه لحظه پشت به دوربین کردم و داشتم ظرف مى شستم و به مامانم گفتم ببخشید پشتم به شماست… دیدم جواب نمیده.. فکر کردم تماسمون قطع شده.. بعد از ۵ دقیقه رفتم سمت گوشى… مامانم داشت نماز مى خوند..❤️

___________
* عادتت مى دم، بهم بگى نفس؛ روزى یه بار همو ببینیم…

11
0

نمى دونم!

17 بهمن 1402

ولى باید احساس خوشبختى همین باشه..

9
0