نقشه

صبح اون روز دو تا عجوزه در حالی که خواب بودم افتادن به جونم، منم که مست و پاتیل فقط صدای وز وزاشونو میشنیدم ” مونا جون چقدر تو ناز نازی هستی ” و من : ها ؟ ناز کجا بود دارم میمیرم.. مشغول عوض کردن آنژیو کتهای سبز و طوسی… دو تای اولو از اون دست مبارک کندن و مشغول بررسی رگهای مادر مرده ی این یکی دست مظلومم بودن هی آنژیو فرو میبردن تو دستمو هی با صدای تو دماغی و کلی ناز و عشوه می گفتن: ” فکر کنم رگ پاره شد ” و من : مرضضض! حناق! خلاصه یه رگ ورقلمبیده پیدا کردن این هواااا قد لوله پولیکا ..و آنژیو چسبید به دستم خیلی تمییز..

یه دو ساعت بعد که از فضا اومدم زمین تازه فهمیدم که چهار تا رگ باقیمونده تو دستم با مدد عجوزه های محترم به فنا رفته و من بی رگ شدم .. با دستم میشد ده کیلو برنج آبکش کرد ..آتیش دستم هم که آماده بود همونجا یه برنج قد کشیده به طور اتومات میپختم یعنی همچین آدمیم من ! توانایهام خارق العاده ن..جونم بگه براتون.منم دیگه غرام شروع شد و هی زنگ پشت زنگ …هر نیم ساعت یه بار پرستارو صدا میکردم نشون به این نشون در عرض دو ساعت ریت مرفینم از 3 به 10 که آخرش بود رسید و پرستارا گفتن ” مونا جون منقل و سیخ و اینا بیاریم خدمتتون” و منم گفتم : منقل بخوره تو فرق سرم همینجا برم اون دنیا و برگردم از دستتون راحت شم کلهم..

بابا ریت میتو ول کنید یه سرنگ بگیرید همین جا در جا به من تزریق کنید این تکنولوژی ها به من نمی یاد هر ده دقیقه دستگاه چس مثقال میفرسته تو سرم به کجای درد من بنده آخه ؟ ضربات کارایی انجام بدید جانم ..و جواب پرستار محترمه(با صدای تو دماغی):” مونا جون میری تو کما ها ” ای حناق بگیری خب برم.. بهتره از اینه که اینجوری ده ساعته دارم برنج میپزم ! والا تو عزاداری ها و عروسی ها هم اینقدر مشغول برنج پختن نمیشن که من روی تخت بیمارستان مشغول دم دادن برنجم..آره ..من هم طبق معمول زیپ دهان مبارک رو بستمو مشغول تحمل دردها و آتش ها و سوزشها و بی حرکتهایی ها بودن که برام غذا اوردن اونم چی ؟ بعد از سه روز..

میلم که اصلا نمیشد سه روز بی آب و غذا عادت شده بود دیگه برام ..ولی مامان هی با ذوق غذا غذا کرد که بزاقم شروع به ترشح کرد و دلم خواست یه دو لقمه بوقلمونو کباب برگ و این چیزا بزنم به رگ ….ومنم طلب غذا فرمودم و با اجازه ی بزرگترها بله رو گفتم …غذا اومد چی بود ؟ یک کاسه سوپ ماهیچه با یک عدد نی..همین!..گفتم این چیه نمیخوام مسخره ام کردید این غذاست یا ته بندی! آخرش به زور ریختن تو حلقومم که باید بخوری جون بگیری هزار تا ماهیچه تو این آب غوطه ور بوده الان تو همه ی ویتامین ها شو دزدیو با یه کاسه سوپ هزار تا ماهیچه میره تو معده ت و جون میگیری گولم زدن … بله جانم گولم زدن..

چون به محض اینکه رفت تو قسمت چپ معده ام چپ کرد! و گلاب به روتون، گلاب به روتون شکم تا ته فرو رفت به داخل؛ دنده ها پرید بیرون؛ عضلات منقبض شدو پاها وحشی شدنو با فشاری معادل 100000 نیوتن بر متر مربع بر نخاع و ستون مهره ها یک شیشم سوپ مرحمت فرمودند به صورت استفراغ اومدن بیرون و من شبیه مترسک ها چشم و چالم پرید بیرونو مامان همچنان از سوپ و ویتامینه هزار تا ماهچه ی توش تعریف می کرد…
بعد از این فرآیند خوشگل بنده گفتم بهتره تلقین کنم به خودم و بگم (البته با صدای تو دماغی) :” مونا جون بتمرگ لطفا، الان بهتره دیگه بخوابی؛ سعی کن تو میتونی آبجی” و این چنین شد که عزمم را جزم کردم تا فکر و خیالم رو از درد دور کنم و بخوابم..اما خب پروسه ی خروج یک شیشم یک شیشمی سوپ ماهیچه و کلیه ی مواد مغذی و انرژی ماهیچه های درونش همچنان ادامه داشت…

بالاخره غروب اونروز فرا رسید..سرور (خانم هم اتاقیم که شیمی درمانی میشد) بقچه شو در اورد و یه کیسه مویز درشت و سیاه رو رونمایی کرد..دیگه خودشو مامان با هم گپ میزدن و مادر گرامی هم که روزه شو باز کرده بود سرور خانمو تو مویز خوردن و البته وراجی کردن همراهی میکردو منم مشغول چیدن نقشه برای رهایی از آنژیوت الرگ ال لوله الپولیکایی بودم ..الحق و انصاف بهترین رگ کل بدنم بود اما چه کنم دقیقا اعصاب محیطی و مرکزیمو یه جا باهم سوک میداد.. تو تخیلات خودم بودم که مامان 4 دونه مویز داد گفت بخور بابا حالشو ببر ..منم گفتم 4 تاست بذار یکم فکم ورزش کنه و زدم بالا..تازه از پروسه ی یک شیشمی راحت شده بودم که پروسه ی یک چهارمی شروع شد..اما اینبار دیگه نا و توانی برای کنترل درد و کاهش فشار روی بدن نداشتم..و همینجور بدون اینکه بفهمم جریان از چه قراره روی تخت برای خودم موج مکزیکی میزدم..و هر نیم ساعت مایعی قهوه ای سوخته رو به بادمجونی از مری مبارکم به بیرون تراوش میکرد…میگم جون سگ دارم باور نمی کنید والا به قرآن..

خلاصه وقت عملی کردن نقشه ام فرا رسید …یکهو به مامانم گفتم یا پرستار اینو در میاره یا خودم میکنمشششششش و اینچنین شد که مامانم دستپاچه دوید سمت ایستگاه پرستاری که به داد مونا برسید دیوونه شده یه ریز گریه میکنه و..مامان دوان دوان اومد که الان میان پرستارا نگران نباش..بعد داد زدم زود باشننننننن نمی تونم حتی یه ثانیه دیگه تحملم ران اوت آف شد…و اشک ها مثل باران میبارید …دستگاه شروع کرد به بوق بوق کردن قلبم 160 تا تو دقیقه برای خودش میزد کنترل از دستش در رفته بودو پاها رقص بندری و ته دیگمم داشت میسوخت ..که یهووو پرستار صدا تو دماغیه اومد” مونا این چه جیغی بود ساعت 11 شب مریضا رو ترسوندی آروم باش” آقا دیگه من به لکنت افتاده بودم حتی نمی تونستم از گریه دو کلوم اهداف نقشه امو بازگو کنم..یهو یه پرستار خشمناک با ابروهای گره خورده و بدن لرزان گفت: ” معلوم هست چه خبره قلبت داره منفجر میشه ؛ نگاه کن” و من گفتم کجا رو نگاه کنم چشمو چالی برام نمونده دیگه ” بعد با انگشت اشاره همچین تهدید کردو گفت مونا تا وقتی که گریه کنی از هیچ تغییر و کمکی خبری نیست” و من هی بریده بریده میگفتم : سو ز ش سو ز ش..گفت : “چی میگی” سوزش چیه دیگه؟ کجات میسوزه؟ همونجا خواستم یه فحش آبدار بهش بدمو بگم برو پروندمو بخون … من الان باید سه واحد فیزیولوژی و دو واحد آسیب چهار واحد آناتومی و شونصد واحد اصطلاحات پزشکی و.. وسط پاس کردن واحدهای نعره هام به تو درس بدم..زهرمار و کوفت و مرضه هههههههه سوزش..

بعد گفت:”همون که گفتم تا گریه کنی از هیچی خبری نیست” و از اتاق زد بیرون..نزدیک به نیم ساعت بود من عر میزدم و دستگاهها هم رفته بودن روی آبادانه چه شهر خوبانه و کلا حس کردم یه سکته خفیف زدم مریضا همه بیدار و منتظر بودن ببینن عاقبت نقشه ام چی میشه…تو این حین وسط نعره های خوشگلم هی میگفتم دکتر دکتر..مامانم دو زاریش افتاد که من با دکتر سین سین کار و مار دارمو (یخورده حساب شخصی بود)..مامان گفت : ” مونا الان دکتر خوابه” من: نههههههههههه مامان:” دکتر میترسه نصف شبی” من:نهههههههههههههه اصلا بترسه میخواست دکتر نشه اصلا دکتر همیشه باید آن کااااال باشه.. و من همچنان نعره..خلاصه دیگه مادر گرامی بعد از 5 دقیقه چونه زدن با من با دکتر سین سین تماس گرفت و گفت این مونا روانی شده نیاز به روان درمانی داره و گوشی رو گذاشت روی گوشم: “تا گفت مونااااا آوم باش چی شدی ؟ درد داری ؟ اولین نفس رو راحت کشیدم و یواش یواش از جو گریه اومدم بیرون حالا تو اون گیری ویری میگه دوستات دوستات..فکر کرده آخه من نفسم در میاد که چهار کلوم حرف بزنم دوستات دوستات..روانپزشکا هم روانپزشکای قدیم..والا به خدا..البته ایشون در کارشون یه مهره ی ماری چیزی دارن بیمارو جادو میکنن زود لال میشه و ورد گریه بند کن و همه چی آرومه من چقدر خوشحالمو اجرا میکنه و خلاص…

این داستان بر اساس واقعیت میباشد و همچنان ادامه دارد.. :laugh:

0
0

۲۵ دیدگاه برای “نقشه”

  1. نیلوفری Says:

    سلام موناجونم
    یکی از بدبختیهای منم این خون دادن و رگ گرفتن توسط پرستارای محترمه!
    چون بیشتر مواقع فشارم خیلی پایینه و رگ گیر نمیاد و دستامو سولاخ سولاخ میکنن

    خلاصه جونم برات بگه که میفهمم چی میگی :-* :-* :-* :-* :-* :-* :inlove: :inlove: :inlove: :inlove:

    دوستت می دارم مونای مهربون و دوست داشتنی :-* :-* :-* :-* :-* :-* :-*

  2. mona Says:

    :inlove: :inlove:

  3. بهزاد Says:

    سلام!!!!

    خوبی؟

    خیلی باحال نوشتی!!! مردم از خنده!!!

    از رگ گرفتن گفتی یادم اومد که چند سال پیش رفتم آزمایش خون بدم و وقتی وارد سالن آزمایشگاه شدم آقایی اومد و یه بند انداخت دور بازوم و گفت دست رو مشت کن!!! از اونجایی که رگ های سطحی دست من خیلی واضح ان تا دستمو مشت کردم یه رگ به اندازه لوله 2 زد بیرون!!!! ولی من نفهمیدم این بنده خدا چرا اون رگ رو ندید و سوزن رو زد کنار اون رگه و از اونجاای که زد بود کنارش نتونست رگ پیدا کنه و شروع کرد به چرخوندن سر سوزن تو دستم تا رگ پیدا کنه!!! تو دلم یه چندتا فحش نثارش کردم و اگه 5 ثانیه دیر تر رگمو پپیدا میکرد یه چیزی کوبونده بودم تو کله اش!!!! خلاصه اینم از خون دادن ما!!!!

    بازم میگم خیلی توپ نوشتی!!!!!

  4. mona Says:

    چرخوندن سر سوزن ؟! مگه میشه؟ 😀 :laugh:

  5. آیدا Says:

    سلام مونا جان
    موندم از طرز تعریف کردنت بخندم یا بخاطر شرایط اون موقع که می دونی خوب درک می کنم ، گریه کنم…
    ولی خیلی بامزه تعریف کردی…

    مرسی از راهنماییت برای هواپیما و ممنون از لطفت نسبت به من در پست قبل :*

  6. mona Says:

    عزیزمممممم
    :inlove: :inlove: :inlove: :inlove:

  7. بيد مجنون Says:

    اينم يه هنر منحصر به فردي هستش كه آدم بتونه اينقدر ماهر باشه كه سخت ترين شرايط زندگيشو با طنازي تعريف كنه…
    ياد پرستاري افتادم كه خون برادرمو داشت مي گرفت و سوپروايزر هم بود. بعد زد پاره پوره كرد و اينقدر خون اومد كه ملحفه عوض كردند… بعد يه دعواي حسابي كردم باهاش. شب قدر بود. اومدم خونه پشيمون شدم و تماس گرفتم و حلاليت خواستم!!!!

  8. mona Says:

    چه کار خوبی کردید… :heart:

  9. مهران Says:

    مونا خانوم این پرستارا معمولا دانشجوی پرستاری هستن و بیمارها هم بلانسبت موش آزمایشگاهی . هیچ نمیگن اینی که زیر دستشونه ، آدمه ها !!!
    یه بار من افت شدید فشار خون داشتم بردنم به یه مثلا تزریقاتی اونجا هم که آنژوکت نداشتن با سوزن خود سرم زدن توی “رگ بنده خدای من “و رگه پاره شد …. بساطی داشتیم خلاصه . 🙂

    انشا اله بهبودی تو ببینم آبجی مونا

  10. mona Says:

    نه پرستارهای بسیار خوبی بودند و مجرب در بهترین بیمارستان ایران
    برای مزاح گفتم و البته من خودم دستم مشکل داره..
    ممنونم 🙂

  11. هوران Says:

    سلام
    مونا منم مثل آیدا مونده بودم بخندم یا گریه کنم ?:-) خیلی باحال تعریف کردی
    تو حقیقتا دست به قلمت عالیه دختر. :-))
    پست قبلیت اومدم کلی نوشتم وقت ارسال اینترنت قطع شد و همش پرید اینقدر دلم سوخت که نمیدونی برای همین تا اینم نپره زود ارسالش کنم :-))

  12. mona Says:

    عزیزممم
    :-* :-*

  13. ددی Says:

    این داستان بر اساس واقعیت میباشد و همچنان ادامه دارد.. !
    .
    .
    .
    ريش و قيچي هر دو در دست شماست !
    دی: با طعم هه!

  14. mona Says:

    اشتباه می کنید اتفاقا قیچی دست خود شماست 😀

  15. rasoul Says:

    بعد از سلام واقعا آرزوی سلامتی برای شما دارم.

  16. mona Says:

    علیک سلام..ممنونم همچنین برای شما

  17. شبنم Says:

    اميدوارم چه زودتر خوب بشی و از این دردها و سوزن زدن ها خلاص بشی!خيلى مواظب خودت باش 🙂 :-*

  18. mona Says:

    میسی ..خوبم عزیزمممم :inlove:

  19. گلشن Says:

    الهي قوربون رگ و پيت برم.. مونا كلا دوستامم مثل خودم پوست كلفتن.. 😀
    جگري من همه ما واسه زندگيمون بايد بجنگيم .. حالا هركي به يه طريقي ميجنگه.. مهم اينه كه اخرش كارنا متو با دست راست بگيري.. ايشا..

  20. mona Says:

    تو که جیگری..چند روز پیشا عکس جمع شدنتونو با برو بچ دبیرستان دیدم بعد همینطور جیغ جیغ جیغ
    کلی خندیدم
    عزیزمیییییییییییییییییی :inlove:

  21. دیبا Says:

    سلام دخترکم … همش هم زیرسراین پرستارها نیستاااا وقتی پای مریضی پیش میاد رگهای ماهم گم میشن اساسا… انشالله سالی بسیارخوشی داشته باشی ..

  22. mona Says:

    سلام دیبا خانم
    بابا دیگه اینقدر ها هم خودتونو پیر نکنین 😀

    واقعا من که رگهام کلا گمو گورن

  23. هوران Says:

    سلام مونا جان
    انشالله سال جدید سالی پر از خیر و برکت همراه به سلامتی برای شما و خانوادت باشه
    پیشاپیش سال نوت مبارک:rose: 🙂

  24. هوران Says:

    سلام مونا جان
    انشالله سال جدید سالی پر از خیر و برکت همراه با سلامتی برای شما و خانوادت باشه
    پیشاپیش سال نوت مبارک :rose: 🙂

  25. نسرین Says:

    آخ دلم کباب شد. رگهام درد گرفتن…. 😕

دیدگاهی بنویسید