نیاز به تنهایی1

ملافه ی گل گلی رو انداختم روی فرش اتاقمو مانتو و مقعنه ی چروک و خسته رو انداختم روش، گذاشتم اتو گرم بشه تا لباسهامو اتو بکشم بعد همینجور فکر می کردم به اینکه امروز چطور می گذره..خانم خ ولیمه حج شو گرفته توی رستوران یاس دانشگاه من هم دعوتم چه خوب، بعدش کلاس مشاوره ازدواج داریم با دکتر الف بعدش هم کلاس فنون مشاوره داریم امروز چه روز خوبیه..تا خود غروب دانشگام..اتو که گرم شد گذاشتم روی مقنعه ام بوی عطر همیشگی لباسم توی اتاق پخش شد چقدر این بو رو دوست دارم..بوی عطر جزغاله.. هی بو می کشیدمو با خودم فکر می کردم که امروز چه طوری باشه بهتره؟ قشنگتره؟ اووممم امروز تنهایی قشنگ تره مثلا غروب تنهایی بری روی پل غدیر از اون بالا سلام بدی به آسمون و کارون و بعد باد خُنک پاییزی مقنعه ی اتو شده ات رو تکون بده و بوی عطرتو ببره تا ابرهای دورررررررررررررررررر یا اینکه تنهایی بری کتابفروشی مُحام لا به لای کتابهای تازه و حرف های جدید آدم های خوب گم بشی.. یا اینکه تنهایی بری کافی شاپ مُحام پشت میز دو نفره ی کنار دیوارش بشینی و کاپوچینو و کیک خرمایی روز سفارش بدی و یا یه دونه اسنک گنده بخوریو برای خودت فکر کنی یا مثلا بری اسباب بازی فروشی محام و لباس فروشی بانی نو بین این همه اسباب بازی و لباسهای نوزادای وروجک تازه بشی، نو بشی.. آره هر جوری باشه فقط تنها باشی..تنها بری تنها بیای..
لباس هامو که اتو کردم از پدر پول گرفتم برای اینکه بعد از دانشگاه بزنم به دل خیابونها..پول رفت و آمد تاکسی و یه پُرس غذا و یه کتاب و یه کاکتوس و یه روسری برای دوستم.. و با داداشم رفتم رستوران یاس دانشگاه و بهش گفتم غروب خودم میام خونه و خداحافظی کردم..ولیمه ی خانم خ خیلی خوب بود اولین بار بود که با بچه های کلاس و دانشکده یه جا جمع می شیم خانم خ دو تا کیسه ی بزرگ آشغال 😀 اورد تو رستوران و گفت اینها هم سوغاتی های شما..روی سوغاتی ها اسمهامون رو نوشته بود کادوها با سلیقه بود مثل یه شکلات بزرگ هدیه شده بود، همه کادوهاشونو باز کردند شال بلند و زیبا و رنگ شال رو متناسب با چهره و تیپ و لباسهای دانشگاه بچه ها سِت کرده بود مثلا شال فاطمه قهوه ایی بود چون همیشه مقنعه اش قهوه ایی یا شال نسیم با رنگ چشمهای سبزش ست بود اما من کادوم رو باز نکردم گفتم دلم میخواد ببرم خونه مامانم کادوش رو ببینه آخه خیلی خوشکله 😉 بالاخره با اون همه گیری که بچه ها دادن با انگشتم یه نقطه از کادو رو باز کردم تا رنگ شال من رو ببینند..شال من سرخابی بود..
بعد از مراسم یه راست رفتیم سر کلاس مشاوره ازدواج استاد الف..بچه ها مشغول پول جمع کردن بودند گفتم چه خبره چه خبره گفتن 1. پول بده برای کادویی که واسه خانم خ گرفتیم و 2. کتاب از تهران رسید و پول کتاب درسیت رو هم بده.. ته کیفم رو نگاه کردم دیدم پول کمی برای برنامه ی غروبم مونده اما نا امید نشدم و گفتم حالا خدا کریمه بیخیال..
سر کلاس دکتر الف گفت: درس امروز در مورد “عشق” یک بیت شعر در مورد عشق بگید..نرگس گفت: ألا یا أیها السّاقی! أدر کأساً وناوِلها! که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها.. همینجور بچه ها بیت های عاشقانه می گفتند و من به همه ی بیت ها فکر می کردم که یهو دکتر الف گفت: مونا! اگر یه تیکه ابر از آسمون بدن دستت باش چیکار می کنی..لبخند زدم بعد هُل شدم گفت وقتت داره می سوزه ها سریعتر بگو..گفتم : خب چشمهامو می بندم سرمو میذارم روش 😀 ..بعد نسیم گفت: باهاش شکلی که دوس دارم میسازم..فیروزه گفت: اول میشینم روش اگر امن بود باش میرم بالا، دکتر الف گفت: یعنی تستش می کنی ؟ فیروزه گفت : آرهههه.. زهره گفت: باهاش بازی می کنم، اینورو اونور بعد دکتر الف گفت: یعنی چپ و راستش می کنی؟ زهره گفت: دقیقااااا 😀 خلاصه حرفهای خوبی بود..بعدها گفت: که این تیکه ابر رو عشق فرض کنید.. 😉
توی کلاس فنون بودیم هی داشتم فکر می کردم برای برنامه ی غروب که یکهو یادم اومد یکی از بچه های کلاس خونشون بغل کتابفروشی محام.. گفتم بهش بگم اگر ممکن منو تا اونجا برسونه.. اول گفت: نه! مسئولیت داره اگر بخوای می برمت دم خونتون به خونواده تحویل می دم و مشکلی نیست اما اونجا نه! با خودم گفتم خب راست می گه..درسته مسئولیت داره واقعا.. تا داشت از دهنم در میومد که ممنونم و دستت درد نکنه و با برادرم میرم خونه گفت : اگر می خوای بگو برادرت بره دم کتابفروشی بیاسته ویلچرو و تو رو کمک کنه تا من ببرمت اونجا چون حقیقت من مشکلم اینه که از پس ویلچر بر نمی یام.. با خودم فکر کردمو گفتم: خب این رو هم راست می گه تواناییشو نداره منم چه انتظارایی دارم..کلی تشکر کردم گفتم نه! میرم خونمون پشیمون شدم..
تو راه خونه بودم همش دو موردی که دوستم گفته بودو تکرار می کردم کاشکی فقط یکی از این دو مورد رو می گفت
یا می گفت مسئولیت داری نمی برم
یا می گفت نمیتونم حملت کنم و نمی برم
ربط این دو تا بهمدیگه برای من جز احساس حقارت و پشیمونی چیزی نداشت…
با خودم گفتم شاید امروز به صلاحم نبوده که تنهایی برم وگرنه پولم ته نمی کشید و با تاکسی می رفتم.. انشاالله یه روز دیگه میرم .. 😉

_______________
*یه روز قبل از تاسوعا توی دانشگاهمون عزاداری باشکوهی برگزار شد و بارون مراسم رو پر اشک تر کرد منتهی من امتحان داشتم و نشد که برم..

0
0

۱۶ دیدگاه برای “نیاز به تنهایی1”

  1. soha Says:

    دیوووونه 😛

  2. mona Says:

    😉 :-* :inlove:
    من یا تو ؟ که به زور ویلچرو گذاشتی تو صندلی عقب و بدون کمربند ایمنی رانندگی می کردی نزدیک بود خودتو منو به کشتن بدی با اون شوماخر بازیات اگه به بابات نگفتم 😯 😀 😯

  3. سیما Says:

    علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت

    عشق اسطرلاب اسرار خداست

    “مولانا”

  4. mona Says:

    :inlove: :inlove:

  5. رهام Says:

    کلا هر دو دلیل بی راه بوده به نظر من . اولی که باید گفت معلول جسمی بچه صغیر نیست بعد سن قانونی مسئولیت کارهاش با خودشه اینم که خلاف کردن نبوده رسوندن به یک نقطه مشخص وسط شهر بوده. دومی هم که بالاخره یکی از اونجا رد می شد که بتونه ویلچیر رو بیاره دم ماشین. این بنده خدا کار داشته می خواسته بپیچونه اینجوری گفته :))))

  6. mona Says:

    ااااا رهام!
    90 درصد زندگیم رو حس کردم یه بچه ی صغیرم روی دست و سلیقه ی آدم های روی زمین بی اختیار و….

    همه که مثل شما نیستن؟ هستن؟

    ولی مردم خوبن..خیلی خوبن

  7. رهام Says:

    راستی به سالگرد مراسم وبلاگ داریم نزدیک می شیم. عین برق و باد یک سال گذشتااااااااا

  8. mona Says:

    اوهوم
    خیلی زود گذشت خیلی….
    یادته گفتم تولد مهدیِ کیک رو گذاشتیم اومدیم؟ 😛 خیلی تجربه خوبی بود اون مراسم.. دستتون درد نکنه واقعا..همیشه یادتون می کنم:)
    امسال هم مراسم دارین ؟

  9. New Guy Says:

    فکر کنم غرورت داره با ويشگون گرفتن‌ِ تو بهت مي‌گه که ديگه وقتشه واسه مستقل شدن جدي‌تر و گسترده‌تر تلاش کني.
    زمان‌ِ ساختن هدف‌هاي بزرگتر فرا رسيده….

  10. مونا Says:

    جمله ی کاملی بود
    جدی تررررر
    بله دقیقا جدی ترررر باید عمل کنم…

  11. New Guy Says:

    پس بيا اين پُتک رو بگير! من اين تيرک رو نگه ميدارم تو بکوب!!
    محکم بکوبا! محکککککککککککککککم

  12. mona Says:

    😯

  13. بهزاد Says:

    سلام خانم دکتر!!!!

    چه عکس های باحالی!!! خوشمان آمد!!!

  14. مونا Says:

    سلام:)
    آره من هم این عکسها رو خیلی دوس داشتم …

  15. New Guy Says:

    دِ پس چرا با دهن باز وايسادي داري من رو نگاه مي‌کني؟!
    مي‌خوايم چادرِ هدف‌هاي بزرگ رو برپا کنيم. بايد چندتا تيرک بکوبيم که طناب‌ها رو به اين تيرک‌ها ببنديم وگرنه چادرمون سريع به باد ميره!
    بکووووووووب

  16. کاوسی Says:

    سلام
    چون دلتون با عزاداهای امام حسین بوده حتما ثوابش نصیبتون می شه.
    شاد باشید.

دیدگاهی بنویسید