روز دیس ابلان 2

تو هواپیما مشغول چیدن یه قصه برای اون آقاهه بودم که قرار بود از طرف موسسه رعد بیاد دنبالمون فرودگاه..به نظرم میومد که مثلا یه حاج آقای سن بالایی که یه ون داره و آخر شب برای اضافه کاری و بردن نون حلال تو سفره زن و بچه و کار خیر، در ازای مثلا پول کم حاضر شده بیاد دنبال ما و از طرفی چون خودش توانشو نداره پسرش مسئول هماهنگی کارها و بلند کردن ویلچره..در واقع پسر اون حاج آقا همون کسیه که با من تماس می گیره و هماهنگ می کنه..توی این فکرا بودم که موبایلم زنگ خورد..گوشی رو جواب دادم همون پسره بود گفت: هواپیماتون نشست؟ گفتم آره منتظر بالابر هستیم گویا امشب شب شلوغیه و بالابر رفت سمت هواپیمای یزد و تا بیاد یه خورده طول می کشه..هنوزم داشتم داستان می چیدم با خودم گفتم: نه بابا حتما کارمند موسسه رعد هستن این چرت و پرت ها چیه می چینی مونا؟

بالابر اومد یه خانم که رو ویلچر نشسته بود داخل بالابر بود..مرتب و تمیز و خوش پوش و شاداب از هیکلش معلوم بود ورزشکاره..کفشهای اسپرت و ورزشی بزرگش که نو و سفید بود و کوله پشتی بزرگش که پشت ویلچر بود بیشتر باعث شده بود که فکر کنم ورزشکاره..دیدم مامانم شروع کرد باش صحبت کردن، خانمه .. از مامانم پرسید: برای دکتر اومدید؟ مامان گفت : نه اومدیم برای مراسمی که توی برج میلاده..که گفت: اتفاقا منم برای اون مراسم اومدم..که یهو منو مامان گفتیم: جدی ؟ یه چشمک برای مامان زدم که یعنی بفرما و تحویل بگیر دخترتو! بس که آدم مهمیه با آدم مهما و پروازیا می پره!..بعد گفتیم شما به چه دلیل دعوت شدید؟ یکم مِن مِن کرد انگار که نمی خواس بگه بعد گفت ورزشکاره و واسه خاطر بسکتبالیست بودنشه از من که پرسید: خجالت کشیدم اولش که بگم واسه خاطر یه وبلاگ فزرتی، تا به یه خودباوری رسیدم شروع کردم با آب و تاب از وبلاگم گفتن که نویسنده ای هستم برای خودمو سبک و سیاقی دارم بیا به دیدن!.. که با بهت گفت: جدی ؟ کدوم وبلاگ؟ یکم سرخ و سفید شدم و گفتم با اجازه ی شما وبلاگ “من و نخاع” کوچیک شما “مونا”هستم..

گفت: می شناسم 😯 پس تو مونایی؟ گفتم : بله با اجازه تون! منتظر بودم ازم امضاء بگیره که گفت منم وبلاگ می نویسمو فلانیم! چشمام داشت 4تا می شد برای اینکه به مامانم آدرس بدم که کیه گفتم همون خانمه که شب یلدا مادرشون روی دونه های انار سوره ی یاسین می خوند، که مامانم یهو پروانه ایی شدو احساس پیدا کردن یه دوست هزار ساله کرد..پسره مجدد زنگ زد..گوشی رو برداشتم گفتم خدایی دیگه اومدیم تازه دو تا ویلچری هستیم می دونین که؟ گفت می دونم مشکلی نیست..منم تو دلم گفتم: معلومه که مشکلی نیست خب وقتی که اون حاج آقای توی قصه ی من وَن داره نباید هم مشکلی باشه!! به اندازه سه تا ویلچرم جا داره..

پسره رو دیدم..خودش و دوستش دو تا پسره جوون و سرحال تا اینجاش نصف قصه ام پرید موند ون و کارمند موسسه رعد بودن!.. رفتیم سمت ماشین من که همش دنبال ون بودم اینقدره که اونا واسه خاطره دوتا ویلچر ریلکس بودن و مامانم هم دنبال مینی بوس و اتوبوس.. که یهو کنار یه پراید ایستادیمو درو باز کردن گفتن خب سوار شیم! گفتیم : این؟ همچین جا خوردیم اما نشستیم اول من نشستم، به سختی اما خودم نشستم…با کمک در و دستگیره بالای پنجره اول خودم رفتم تو بعد هم پاهام رو با دستام کشیدم داخل..بعدش نوبت اون خانمه شد اول پاهاشو به داخل هدایت کردو بعد هم خودشو کشید تو ماشین..موند ویلچرهامون..مامانم هاج و واج نگاه می کرد به ویلچرا و دنبال یه ماشین دیگه بود که بچه ها گفتن شما بفرمایید تو ماشین تا ما ویلچرا رو بذاریم صندوق..مامانم اومد نشست که سه تایی پشت سرمونو نگاه کردیم و دیدیم دوتا ویلچرو چه طور با مهارت توی صندوق پراید گذاشتن..موند چمدون بنده که اونم گذاشتن روی پاشون و حرکت کردیم..بحث سوار ماشین شدن من شد..می گفتن ندیده بودن تا حالا کسی اول خودش بره تو بعد پاهاشو ببره 😀 خب اینم فن منحصر به خودمه منتهی من پامو ببرم اول داخل بعد خودم بخوام برم تو ماشین نیاز به یه انعطاف 90 درجه ی کمره که…

برای ارضا فضولیم گفتم : شما کارمند موسسه رعد هستید دیگه!.. درسته ؟ گفتن : نه ما عشقی کار می کنیم خودمون شاغلیم در جای دیگه.. وقتی برنامه ایی باشه مرخصی می گیریمو میایم کمک.. کاملا دلی..با همه ی بچه ها دوستیمو رفت و آمد خونوادگی داریم حتی بچه ها رو بردیم کویر..برای هر ویلچر دو نفر کمکی بود که ویلچرو برای حرکت تو ماسه ها کمک کنه سخت بود اما خیلی خوش گذشت..گاهی تو همین صندوق عقب ماشین سه تا ویلچر رو هم میذاریم، شده دو تا هم بذاریم رو باربند ولی میریم با بچه ها اینورو اونور! یعنی 5 تا ویلچر با پراید؟ اوه مای گاد بابا شما خیلی کارتون درسته..پس خیّر هستید؟ نهههه ما فقط با بچه ها دوستیم و واسه دل خودمون هم شده میایم..

مامان پرسید از کی با هم دوستین؟ گفت قبلا ها تو دانشگاه تهران دورادور همو می شناختیم اما خیلی اتفاقی و داوطلبانه که اومدیم اینجا دوباره همو دیدیم و رفیق شدیم..که من گفتم: پس بچه درس خونم هستید بابا؟ خندیدن..جو خوب و صمیمی
ما رو رسوندن دم خونه مامانبزرگم و بعد هم از پله ها دوتایی بردن طبقه دوم..گفتم : فردا هم میاین دنبالمون دیگه واسه برج میلاد؟ گفتن : شرمنده نمی تونیم بیایم آخه فردا از صبح زود میریم برج.. برای انجام کارها و آماده شدن..یکم غمگین شدم آخه کسی نبود از اون پله ها منو بیاره پایین اما خب به این فکر کردم که تا الانش همه چی رو به راه شده و فردا هم امید به خدا یه جوری میام پایین..

___________
*اگر این سفر اینقدر نکته و درس و … نداشت الان بعد از یک سال نمی گفتمشون پس ای جوانان الگو بگیرید از این دو جوان :-))

0
0

۴ دیدگاه برای “روز دیس ابلان 2”

  1. masoomeh Says:

    سلام مونا جون خوبی؟دلم برات تنگ شده بود .وبت سرشار از انرژی مثبته موفق باشی

  2. mona Says:

    سلام معصومه خانم
    ممنونم خدا رو شکر:)
    عزیزمم من که همیشه از غذاهاتون دورادور انرژی می گیرم و دلم آب میشه:)

  3. بهزاد Says:

    سلام!!! خوبی؟ خوشی خانم دکتر؟

    چرا میزنی بابا!!!! حالا من یه چیزی تو پست قبلیت گفتم!!! 😀

    چه بحال! این موسسه تو شهر های دیگه شعبه هم داره یا فقط تهرانه؟

  4. mona Says:

    سلام 🙂
    بله تو یه چهارتا شهر فکر کنم
    اصفهان و قم و …یادم نیست دقیق ولی شهر شما نیست
    هر چند که مراسم تهرانشون مثل هیچ جای دیگه اش نیست و خود موسسه ی تهران خیلی فعاله
    اما اگر یه خیر بسیار پولدار تو شهرتون داشته باشید می تونید بگید که موسسه رو بزنن و همکاری کنن با رعد

دیدگاهی بنویسید