عکاسی بدون اجازه:(

با رو مخ کار کردنای خونواده و دوستا و …توفیق اجباری کنکور دکترا نصیبم شد و با اینکه دیگه فعلا قصد گذر پله های موفقیت رو ندارم 😀 صبح پا شدم رفتم کنکور دادم، خیلیییی سخت بود نمی دونم چرا اینقدر آزمون دکترا در نظرم سخت میاد 😕 حالا آزمون سخت بودو خودم خوابالو و کسل و هوای سالن به شدت سرد و میلرزیدم یه دختر عکاسی همینجور فرت و فرت از من عکس می گرفت و رفته بود روی اعصابم، سوژه پیدا کرده بود اساسی
خودمو هی کنترل کردم و تا آخر آزمونم هیچی نگفتم دیگه وقتی برگمو دادم دیدم تو راهرو وایساده منتظره تا من بیامو عکس بگیره و همینطورم عکس می گرفت برگمو که داشتم به مسئولین می دادم مونای بی زبووون :-/ خشمگینانه جلوی همه 😯 گفت : لطفا همه ی عکسهامو پاک کنید این همه بدون اجازه از من عکس گرفتین من اصلا راضی نیستم…و واقعا هم اصلا راضی نبودم و به شدت ناراحتم کرده بود..بعد گفتم اصلا راضی نیستم از عکسام در جایی استفاده کنین..دختره یه لبخند شرمندگی زدو و بدون جواب راهشو کشیدو رفت..
خدا می دونه چندتا عکس نیمرخ و یه رخ و سه رخ و پا رو پا و خواب روی برگه :laugh: ، مداد روی چونه (ژست تفکری)، مداد در هوا (ژست یافتم یافتم) و در حال بسکویت خوردنو در حال تمیز کردن خرده بسکویتهای روی لباسمو دست توی دماغو لرزون از سرما و غمگین و خوشحالو و….از من گرفت این دختره
والا اگر عروسیمم بود اینقدر ازم عکس نمیگرفتن 😀 :laugh: :rotfl:
_______
* خواهرانه می گم نکنین این کارو

0
0

۱۲ دیدگاه برای “عکاسی بدون اجازه:(”

  1. masoomeh Says:

    یعنی چی مونا خانوم!!!!!!مگه الان دکترا نمیخونید?!?!?!

  2. mona Says:

    نه معصومه خانم من شهریور ارشدم رو گرفتم تموم
    معصومه خانم سنی ندارم من ؟ ! :))

  3. بهزاد Says:

    سلام خانم دکتر! خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟

    آفرین، بالاخره استارت دکتری رو زدی! سال دیگه قبولی حتمی! تهران میبینمت سال دیگه انشاا…

  4. mona Says:

    سلام علیکم
    الحمدالله ممنون شما خوبین؟
    نه والا فقط به زور رفتم سر جلسه هیچ استارتی نزدم 😐 اما اگر دیدم دیگه خیلی بیکارم چاره ایی جز درس خواندن ندارم وگرنه تمایلی فعلا برای ادامه تحصیل در خودم نمیبینم

  5. قلم بانو Says:

    سلام رفیق
    خب همون موقع می گفتی… صدای عکس بدجور روی اعصاب آدمه خب!!!

  6. mona Says:

    سلام بانو جان
    نه دوربینش صدا نمیداد فلشم نمیزد فقط ادا هاشو نشستن رو زمینشو و… رو میدیم که به سمت من ژست عکاسی میگیره
    من کلا تمایلی ندارم عکسم رو تو رسانه ها بذارن بیشتر از این بابت ناراحت بودم

  7. فروغ Says:

    خودتو ناراحت نکن عزیزم.. اخه میدونی چیه.. مردم ما به اه و ناله عادت کردن همشم دارن غر میزنن. این سوژه های مثل شما که با امید موفق هستی واسشون عجیبه.. گرچه شما طرز فکر بالایی داری.. اون عکاسه نمیفهمید..

  8. mona Says:

    چی بگم والا
    ویلچره دیگه آهنربا داره آهنی ها رو میکشه 😐

  9. شيما Says:

    سلام منا جان
    ديروز و امروز همه نوشته هاتو خوندم و ته دلم حس كردم كه چقدر شخصيت دوست داشتني اي داري.
    خوشحالم كه اينقدر پر انرژي هستي و پر تلاش.اينو بگم كه خيلي ها مثل خود من كه سالم هستن ولي ذره اي خوشحالي توي زندگيشون نيست.به شدت افسرده ام و حتي نميتونم بخندم و يك ساله اينجورم و نفهميدم اين يك سال چطور گذشت.راستش يك ساله كه همش فكر ميكنم ام اس دارم ولي دكتر هم رفتم و نداشتم و بيشتر دكترا گفتن كه دچار خود بيمار انگاري هستم و خيلي پيج ويولت يا سوسن رو ميخونم و بدتر افسرده ميشم ولي با خوندن وبلاگ تو خيلي بهتر شدم
    از خدا برات چيزاي خوب ارزو ميكنم و دعا ميكنم تو سال جديد خدا اندازه شايستگيت و دل پاكت(تو پناه دادن به مورچه ها زير بارون)بهت نعمت و خوشي بده.

  10. mona Says:

    سلام شیما جان
    چه حس خوبی بهم دست داد از یادداشتت و نظرت
    هر چند که کمی دلم گرفت که از شرایط و افسردگی که درگیرش شدی منتهی یه حس خوبی از اینکه تونستم حسهای خوبمو درست منتقل کنم اونم توی فضای مجاز که خیلی سخته و نه صوت داره نه تصویر و نه مونا نه هیچی
    امیدوارم روز به روز بهتر بشی و از نعمت سلامتی جسمی که خداوند بهت داده نهایت استفاده رو ببری
    و روزی بیای بگی که خیلی خوبی و شاده شادی..و ماهم شریک شادیهات کنی
    یادت نره ها که خبرم کنی من منتظر سلامتی کاملت هستم شیما جان

  11. fateme Says:

    خنده دار بوده حالت دختره اون لحظه که بهش اینجوری گفتی. دلم براش سوخت. 😀

  12. mona Says:

    آره سنگ روی یخ شد بنده خدا ولی چه کنم 🙁 شرمنده شدم خودمم ولی واقعا دوس نداشتم و دلم براش سوخت

دیدگاهی بنویسید