اشانتیون

امروز رفتم مرکز شهر واسه خرید شب عید..یعنی یه همچین خانمی فعالیم که زدم تو بازار ولوله..شلوغ و آفتاب سوزان سی و چن درجه
اونم با کی؟ دوست اول راهنماییم تا به امروز که هم خونسرد و صبوره و با حوصله س هم استاد ویلچر رانی 🙂 یعنی تا تونست منو چند بار برد جاهای دلخواهم و تا میشد به ساز من و وسواسها و گیرهام برای خرید رقصید آخرش هم بردمش تو یه مغازه نی نی گولی لباس بچه..من هی ذوق کرده بودم و پروانه ایی شده بودمو دوست جانم می گفت چه علایقی داری خیلی جالبه و آخرش به فروشنده گفتم من که بچه ندارم ولی همینجوری یه چیز کوچولویی میخرم یه قاشق و چنگال بچه برداشتم بعد که پول رو حساب کرد دیدم یه پستونک که اول میخواستم برش دارم هم اشانتیون بهم داد..والا خودم داشتم آب می شدم ولی چه کنیم دیگه درونمون پر بچه س..یعنی بچه های درونم نون و آب و پستونک و قاشق و چنگال نمی خوان انصافا؟ میخواااان

0
0

۶ دیدگاه برای “اشانتیون”

  1. ددی Says:

    تا حالا یه کودک درون داشتیم!
    کودک های درون!!!
    پستونکی!
    چنگالی!
    قاشقی!
    …..!!!

  2. mona Says:

    :دی بعله گزارش میشود کودک های درونم به هزارتا میرسد :دی

  3. لیلی Says:

    فروشگاه های وسایل کودک خیلی وسوسه کننده است مخصوصا وسایل ریز و کوچولو موچولوش

  4. mona Says:

    دقیقا

  5. fateme Says:

    :inlove: :inlove: :inlove: :inlove: :inlove: :inlove: :inlove:

  6. mona Says:

    فدات شم عزیز دلمی

دیدگاهی بنویسید