سفرنامه آلمان 7

وقتی رسیدم خونه عمه م تازه فهمیدم چه دلایی نگرانم بوده و به یادم بوده..همه ی بستگان درجه یکم در همه جای دنیا گوش به زنگ بودن..خیلی بیشتر از خونواده خودم 🙂 و شجاعتم رو تحسین میکردن و میگفتن مثل مامانبزرگ خدا بیامرزت شجاعی :inlove: و حتی منو به کشورهای محل زندگیشون دعوت کردن و گفتن پیش ما هم باید بیای.. حس و حاله قشنگه روز رسیدنم این بود که من یه جای دور از وطنم توی آلمان وسط تقریبا یه محله شبیه به جنگل توی خونه ی ویلایی که دیوارهای شیشه ایی داشت و از لا به لای پرده ی سفید توری، نور میوفتاد روی فرش ایرانی و سفره ی با نقش و نگار اصفهانی، خورشت بادمجونِ عمه پز خوردم و خدا رو برای همه ی نعماتی که بهم داده و نداده شکر کردم..

دلم می خواست تا غروب نشده یکم برم بیرون همون دور و بر خونه بگردیم.. پس شال و کلاه کردم..
اونجا بود که فهمیدم زندگی برای نخاعی ها مشابه با شرایط جسمی من و دست تنها، با وجود همه ی امکانات خیلی سخته..آخه هوا خیلی سرده و برای هر بیرون رفتنی باید سه تا شلوار و سه تا ژاکت و کت و کلاه و شال گردن و کیسه آب گرم و…رو به خودم میپوشوندم..سرماش خیلی متفاوته..شاید بشه گفت پاییزش شبیه زمستون مشهده..برای من خیلی سرد بود و البته این مراحل لباس پوشیدن و لباس در اوردن بیرون و حتی لباس پوشیدن های توی خونه برای من خیلی سخت بود..انگاری که خودم بچه ی خودم باشم مثل یک بچه مجبور بودم روزی چندین و چندین دفعه خودم رو تر و خشک کنم..و هی به خودم گوشزد کنم که حواست به همه چی باشه مونا، تو اینجا مهمانی..از طرفی تمام کمک ها رو پس میزدم و مثه پلنگ با اون همه لباس خودم رو از زمین میکشیدم روی ویلچر..موقع برگشت به ایران دست و پام کبود بود از این روحیه ی به شدت استقلال طلبانه م..

وقتی رفتم از خونه بیرون اولین چیزی که چشمم رو گرفت سر در خونه ی همسایه شون بود که روی یه تابلوی سبز خوش رنگ در ورودی خونشون نوشته بودن: “إِنَّ اللّه مَعَ الصَّابِرِینَ“..

من تو فکر این بودم که خدا با صابرینه و دستای دختر عمه ی کوچیک و مهربونم دور گردنم و حلقه ایی از گلهای سفید بابونه دور سرم..و قاصدک سفید پنبه ایی تو دستم و آرزوهای خوب رو با فوت کردن به قاصدک به آسمون می فرستادم و از ته دل نفس می کشیدم.و..و برای خودم می خوندم: “صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست … چاره عشق احتمال شرط محبت وفاست”*…

_________
* سعدی

0
0
برچسب‌ها: ,

۸ دیدگاه برای “سفرنامه آلمان 7”

  1. قلم بانو Says:

    سلام مونا جونم
    آفرین
    احسنت
    تو می تونی…

  2. mona Says:

    سلام عزیز دلم
    ممنونم
    توانستن زیر سایه ی خداوند و برای همه ان شاءالله :rose: :heart:

  3. خانومه خونه Says:

    واقعا جای تحسین داره خوشگل خانوم.

  4. mona Says:

    :inlove: :inlove: :-* :-*
    عزیز دلم

  5. علی امین زاده Says:

    ایشالا که حسابی خوش گذشته

  6. mona Says:

    ممنونم
    بله خداروشكر تجربه ى خوبي بود 🙂

  7. همسر سید علی Says:

    ایول الله …
    :-*

  8. mona Says:

    :inlove: :-* :inlove: :-*

دیدگاهی بنویسید