همين جام..

همين جام، همين جا، نشسته م لبه ى تخت…دلِ دستام نقاشى كشيدن ميخوان، دست ميكشم به هواى اطراف و توى هوا با انگشتم گُل ميكشم؛ ميزنم به موهام، قلب ميكشم نازش ميكنم، خورشيد مى كشم به چه بزرگى و روشنى..ابر ميكشم.. بغلش ميكنم…
صداى مهدى از توى پذيرايى مياد داره با بابا از اخبار ميگه: ميگه توى ميانمار دارن آدم كشى، مظلوم كشى مى كنن ميگه چشماى شهيد حججى رو ديدى توى عكسى كه داعش از اسارتش منتشر كرده، ميگه سازمان سنجش هنوز اطلاعيه نداده كه دقيقا كى نتايج كنكور رو ميده، بابا با ذوق و لبخند ميگه: خلاقيت اين پدره رو ديدى كه كفشهاى بچه ى معلولش رو چسبونده به كفشاى خودش، دستاشو ميگيره راه كه ميره، بچه ش هم باش راه ميره؟
من اينجا لبخند مى زنم…صداى مهدى از پذيرايى مياد: كجايى موناااااا؟ سرم رو بلند مى كنم، از راهى دور ميگم: همين جام…..:)

0
0

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.