هدیه ی کذایی!

8 سالم بود و تازه زمین گیر شده بودم روزهای اول بیماریم خورد به سال نو…
سال نو هر کی میومد دیدنم دست خالی نمی اومد…خلاصه من حسابی تو حال و صفایی بودم که نگو…روز سیزده به در بود …اون موقع هنوز نمی تونستم بشینم واسه همین هم سیزده مونو تو خونه به در کردیم اونروز یکی اومده بود خونمون…از قضا با خودش واسه ی بنده یه مرغ عشق اوورده بود …
حالا اینکه چقدر به درد من میخورد تو اون سن با اون وضعیتم و البته تو اون روز بماند!
من شدیدا از جونورو حشرات می ترسم به خصوص از این عنکبوتها که می پرن یا پا درازن!…
از اون مرغ عشقه هم می ترسیدم اما بابام می گرفت تو دستش من یواش نازش میکردم…خلاصه مرغ عشقه رو گذاشتن تو قفسشو …قفسشم گذاشتن تو گلخونه…اون موقع ها یه گلخونه پر از درختچه های طبیعی داشتیم…خیلی مامان بابام علاقه مند بودن به نگهداری گل و گیاه…این قفس مرغ عشق هم گذاشتن لا به لای گلدونهای توی گلخونه…شب بود مامانم میخواست آب بده به مرغ عشقه که دید…ای وای…مرغ عشقه نیست! حالا اینور بگرد اونور بگرد..بین درختچه هاو…نبود که نبود…خلاصه آخره شب همه دور هم نشستیم و حدسیاتمونو گذاشتیم کنار هم و به این نتیجه رسیدیم که مرغ عشقه از یه دریچه ی کوچیکی که یکی از شیشه های گلخونه داشت خودشو به آسمون رسونده و ما هم گرفتیم خوابیدیم…
تا فردا صبح شد…صبح اولین روز کاری…همه باید میرفتن از خونه بیرون و من تا ساعت 12 ظهر هر روز تنها می موندم…مدرسه نمی تونستم برم …7 ماهی دور شدم از درس..یه همسایه ای داشتیم که گهگاهی میومد بهم سر میزد اما تلفن نداشت خونشون که بهش زنگ بزنم …دیگه شانسکی میومد پیشم…خودمو شانسم!
اون موقعها یه پتو قرمز اناری پهن بود وسط هال و من اونجا میخوابیدم یه تلفن عتیقه هم داشتیم از اینها که شماره هاش سوراخ سوراخ بود بعد انگشتتو میکردی تو سوراخ شماره ها می چرخوندی و شماره گیری میکردی با یه سیم کوتاه یکم اونطرف تر از من بود… یه متری بم فاصله داشت…برای مواقع ضروری بهم گفته بودن که می تونی از این استفاده کنی…موبایلو این حرفا هم که نبود…اگر خیلی ضروری میشد زنگ میزدم محل کار بابام یا مامانم…
خلاصه خبر مرگم خواب بودم…اوایل بیماریمم اوضام قاراشمیش بود…زیاد تکون مکون نمی تونستم بخورم…تو شوک بودم…احساس کردم یه صدایی میاد و یکی داره تو خونه وول میخوره..سرمو هی اینورو اونور می چرخوندم خبری نبود…یهو دیدم یه چیزی از این چراغ به اون چراغ داره می پره حالا چی بود؟ مرغ عشق کذایی! من چه جوری شدم فقط خدا میدونه…یه ملحفه نازک ِسفید، مامان روم انداخته بود اونو کشیدم رو صورتمو فقط جیغ می کشیدمو گریه می کردم…از زیر اون ملحفه همه چیو میدیدم…دیگه چشامو بستمو فقط جیغ می کشیدم…سعی کردم رو شکمم بخوابمو سینه خیز برم به سمته تلفن…همونجوری خودمو زیر ملحفه قایم کرده بودم اما با هر بال زدن و پریدن این پرنده احساس بیهوشی به من دست میداد…تا اینکه به تلفن رسیدم…قصد داشتم زنگ بزنم همسایه…اما یادم اومد تلفن نداره…اگه داشت زودی بهم میرسید…گفتم زنگ میزنم بابا بیاد…دستام تکون نمی خوردن بدنم میلرزید شدید، نمی تونستم شماره بگیرم با اون تلفن …خلاصه همون جا کنار تلفن با اون همه گریه خوابم برد…مامان که اومد با رختخواب بهم ریخته ی منو صورت پر از اشک منو بدن بی جونمو فرش گند زده شده رو به رو شد…اما مرغ عشق رو دوباره پیدا نکردن…مثل اینکه این بار واقعا رفته بود…
هنوزم وقتی میخوام گریه کنم میرم زیر پتو یا ملحفه اما دیگه بی صدا…خودمم صدامو نمی شنوم…و هنوزم میترسم از جک و جونور…اما مورچه ها رو دوست دارم…چون اون موقع ها که تنها بودم گاهی تا 3 ساعت به خونه و زندگی مورچه ها نگاه میکردم…دوست داشتم مورچه باشم…مهربونن..

0
0

۱۰ دیدگاه برای “هدیه ی کذایی!”

  1. Shabnam Says:

    سلام خوبى؟ بامزه بود ولى اخرش ترسيدم.حتماً خيلى ترسيده بودى نه؟ خوبه به خير كذشت! مراقب خودت باش راستى اولم؟

    ___________
    مونا :
    اوله اولی
    آری خیلی ترسیدم مثه بز شدم !

  2. رها Says:

    من از هیچ موجودی نمی ترسم جز مارمولک از نظر من ترسناک ترین موجوداتن اگه باهاشون یه جا تنها باشه حتما سکته رو میزنم

    از وبلاگت خوشم امد البته بیشتر از نوشته هات و البته از خودت

    ___________
    مونا :
    اووو مارمولک مادر همه ی ترسهاست!
    ممنون

  3. saman Says:

    vaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaay
    maaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaan link shdam
    mamnooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooon
    ____________
    مونا :
    اوهوم!

  4. مریم Says:

    سلام مونای عزیزم
    من آدرس اون پرفسور تو آلمانو واسه یکی از دوستام میخوام که در اثر تصادف دچار ضایعه نخاعی شده .وروحیه خوبی نداره حدود 3سال که تصادف کرده .میونم ازتون خواهش کنم اگه شماره اون مرکز یا پرفسور رو گیر آوردید بهم بدید؟ازتون ممنونم

    _____________
    مونا :
    سلام مریم عزیز
    این ایمیل پورفسور سمیعی در آلمان هست
    samii@ini-hannover.de
    بعد از فرستادن شرح و حال و اطلاعات پایه مثل نام و نام خانوادگی

    براتون یه ایمیل از کیلینک هانوور میاد که توش آدرس یه دفتر تو تهران رو داده
    مثل همون ایمیل شما همزمان یه ایمیل به دفتر تهران فرستاده میشه
    و شما وقتی به مرکز تهران مراجعه کنید و یا تلفن کنید نام و نام خانوادگیتون در دفتر تهران موجوده …بعدش دیگه اونجا بقیه مراحلو بتون میگن
    من آدرس دفتر تهرانو دارم ولی اول باید اسمتون از آلمان به اونجا اعلام بشه…تا براتون کارا رو انجام بدن
    امیـــــدوارم کمکی کرده باشم…

  5. يك دانشجوي پزشكي Says:

    ما كه با اين سنمون همچين خوشايندمون نيست يك پرنده بالاسرمون رژه بره ديگه شما كه 8 سال بيشتر نداشتي!

    __________
    مونا :
    واقعا ! تو اون سن و با اون شرایطو بدون دفاع! وای وای !

  6. بهمن Says:

    سلام

    خوبه مرغ عشق رو دیدید

    اگر رطیل یا عقرب رو میدید چیکار میکردید؟

    بهر حال خاطرات تلخ و شیرین در دوران کودکی همیشه در ذهن می مونه

    ____________
    مونا : سکته ناقص یا شاید کامل میزنم!

  7. مسعود Says:

    چو جالب. بهت نمی‌یاد از جک و جونر بترسی.

    _______
    مونا : جدی ؟
    خیلی ترسو ام !

  8. ددی Says:

    رفتار شناسی مرغ عشق !

    مرغ عشق پرنده ای هوشمند و اجتماعی است و از بازی کردن لذت می برد.
    مرغ عشق ماده علاقه زیادی به جویدن اجسامی مانند چوب دارد که این تمایل در نرها کمتر است!
    این پرنده، علاقه زیادی به همبازی شدن با آدمی دارد! و قادر به تقلید محدود صدا و سوت زدن است!
    خیلی‌ زود اهلی‌ شده‌ و به‌ خانه‌ خو می‌گیرد!
    می‌توان‌ به‌ آن‌ یاد داد که‌ روی‌ انگشت‌ هم بنشیند!
    .
    .
    .
    می گم یه جفت وگیری بد نیستااااااا !!!

    __________
    مونا :
    یه جفت، بگیرم یا یه، جفت بگیرم ؟ :دی

  9. مهرناز Says:

    من دوتا پیشی دارم میترسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟:D

    _______
    مونا :
    خیـــــــــــــــــــــلی!

  10. ساني Says:

    منم از حيوونا مي ترسم. از دور دوست دارم ببينمشون ولي نمي تونم تحمل كنم بهم نزديك بشن جيغ مي زنم

دیدگاهی بنویسید