مامان كارى!

همكارام هر كدوم گلن و هر كدوم يه بويىى دارن
خدا رو شكر 🙂
خانم ها همه سن بالا و بچه دار و متدين و شريف و با معلومات
خيلى ازشون ياد مى گيرم
خدا رو شكر:)
داشتن با يكى از پرسنل كه از من سه سالى كوچكتر هست براى پيدا كردن كيس مورد نظرش راهنماييش مى كردند و منم با راحتى و حس آدم حساب شدن و مهم بودن بهش نظراتم رو گفتم
بعد يكى از خانمها كه خيلى دوستش دارم و دو سال تا بازنشستگيش مونده و مامان صداش مى كنم گفت:
مونا جان تو هم براى ازدواج خودت هر راهكارى كه به نظرت ميرسه به ما بگو با توجه به اينكه شرايطت خاصه ما رو راهنمايى كن كه چطور مى تونيم در ازدواج بهت كمك كنيم و ما واقعا از خدامونه
يه لحظه همه ى لبخنداى رضايت دنيا؛ نشست تو چشام و لبام و دلم
تا حالا مواجه نشده بودم با اين حرفها و واقعاً نمى دونستم چى بگم اما گفتم ممنون كه اينقدر مهربون هستين من توكل به خدا دارم و هر چه كه خدا برام رقم زد… خداوند تا الان برام روزاى خوبى رو اورده بقيه ش هم مى سپارم به خودش.. درست ميگين شرايطم خاصه و سخت و پذيرفتنش سخته …… و بعدش هم سكوت و لبخند..

چقدر بعضيها فهيم هستند..
دلم خواست اون لحظاتى رو كه گذشت بنويسم و تا يه مدت بخونم و لبريز اون حسى بشم كه اون لحظه تجربه كردم 🙂

0
0

دیدگاهی بنویسید