روزگارم..

پ رو ديدم بعد از ٦-٧ سال، تو حياط خونه مامان لاى انارها و انگورها و ياس ها برام فال حافظ گرفت..
يه جورى برام تحليل مى كرد كه قلبم كنده شد..جناب حافظ چه غزلى گفتين كه اينقدر به حال و روزگار من مى خوره….

بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
که به بالای چمان از بن و بیخم برکند
حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا
که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند
هیچ رویی نشود آینه حجله بخت
مگر آن روی که مالند در آن سم سمند
گفتم اسرار غمت هر چه بود گو می‌باش
صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند
مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد
شرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند
من خاکی که از این در نتوانم برخاست
از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ
زان که دیوانه همان به که بود اندر بند

——————

بيا و براى روزگارم لطفاً يه غزل تازه بگو……….

0
0

دیدگاهی بنویسید