تو تو تو تو

خواهر آقاى دكتر بودن يه قصه ى عجيبى هست
يادتونه از مدرسه مى اومديم خونه شروع مى كرديم از اول تا آخر اتفاقات مدرسه تعريف مى كرديم
يادمه مامانم از تو آشپزخونه بلند بلند مى گفت خب بگو بگو يه زنى يه پيرزنى يه دخترى يه معلمى…
حالا كه مهدى از بيمارستان مياد خونه مثل همون موقع كه من از مدرسه مى گفتم برامون تعريف مى كنه
تركيب غم و شادى قشنگى هست تو قصه هايى كه برامون تعريف مى كنه هست
ديروز يه مادرى دختر ٤-٥ ساله ش رو اورده بود كه پاش رو گچ بگيره و بعد كه ميخواستن برن دخترك يه پاش تو گچ بود يه پاش هم دمپايى صورتى داشت…
تلاش كرده راه بره اما نتونسته…مادر دخترك رو بغل مى كنه و مى ره و دمپايى از پاى دخترك مى افته…
مى رن… مى رن و دمپايى بى صدا ميون اون گريه هاى دخترك ميوفته روى زمين و مى رن.
شده تا حالا چيزى رو جا بذارى.؟ كه با عجله برى، نبينى كه تكه ايى از تو جا مونده…
مهدى دمپايى از روى زمين بر ميداره و ميره تو حياط بيمارستان و مادر رو پيدا مى كنه تك دمپايى صورتى دخترك رو ميده به مادرش…مادرش از آقاى دكتر تشكر مى كنه..
.
.
بهش مى گم اگر مادرش رو پيدا نمى كردى تا دمپايى رو بهش بدى چقدر داستانش شبيه سيندرلا مى شداااا و بعد بايد خونه به خونه مى گشتى تا دخترك رو پيدا كنى …ما با هم ميخنديم…
تو دكتر نيستى تو خاكى ترين پادشاهى كه همه و همه و همه دختران اين سرزمين سيندرلاى توان
تو پادشاه قلبمى…

0
0

دیدگاهی بنویسید