ممنونم تا ابد

امروز همه همکارا رفتیم خونه ى یکى از همکارا که تازه بچه ش دنیا اومده براى عرض تبریک..این همکارم یکى از دوستامه که خیلى دوستش دارم.. نمى خواستم برم خیلى اصرار کردن..آخه خونه شون طبقه ى بالا بود، گفت مراسم رو طبقه پایین خونه مادرم اینا میذارم به خاطر مونا و بعد گفت البته دوست دارم خونه خودمون بیاین و مونا رو میبریم بالا…. خلاصه توى تردید رفتن و نرفتن افتادم، رفتنم یه جور تو ذوق میزنه و نرفتنم یه جور….

دیگه نخواستم دلش بشکنه، و رفتم با اینکه به لحاظ روحى صبورى بر این شرایط خیلى برام سخته…دو نفرى بلندم کردن بردن بالا.. گاهى براى همه ى بالا رفتن از پله هایى که به دیگران زحمت دادم شرمنده م… بعد همه ى پله هایى که تا حالا تو عمرم اینجورى رفتم بالا مثل فیلم از جلو چشمام مى گذره.. از اینکه نمى تونم این محبت ها رو تلافى کنم غمگین میشم.. تنها کارى که مى کنم دعا براى سلامتیشونه..

10
0

دیدگاهی بنویسید