زندگى..

دارم توى سینک کاهو و خیار و گوجه و قارچ و فلفل دلمه ایى رو مى شورم، سینک رنگارنگ شده..تند تند و بى هوا دستهاى خیسمو مى کشم روى شلوارم و حوله ى کوچولویى که از تو نمایشگاه تالار شهدا براى خونه م خریدم و روى دسته ى ویلچرمه برمیدارم.. فلفل دلمه ایى سبز رو باهاش برق میندازم.. بعد مى گیرمش زیر نورى که ریخته توى خونه.. انعکاس نور روى فلفل دلمه ایى.. بازى رنگ ها و این دستهاى من..و هى فکر مى کنم، آخه زندگى چیه غیر از این؟

________________
* چرا ما فراموش کاریم؟ چرا این همه نعمت رو فراموش مى کنیم؟

8
0

۲ دیدگاه برای “زندگى..”

  1. حاج خانوم Says:

    سلام
    انگار درس خوندن، بهت آرامشی رو هدیه کرده که قبلاً نداشتی!
    حس می‌کنم پر از انرژی مثبت شدی. فعال، پرتلاطم…

    خوبه لااقل تو این روزایی که درد فلیطین، داره قلبمون رو فشار می‌ده، پر انرژی مثبتی

  2. mona Says:

    سلام سادات خانم
    خدا رو شکر که اینجورى برداشت مى کنى امیدوارم شما هم پر انرژى باشین عزیز دلم

دیدگاهی بنویسید