یادم نمى ره..

قبل از اینکه برم از ایران، یه پسرى که یکى از همکلاسیام بود بهم پیام داد که یه چیزى ایران جا گذاشته، و میشه من هر وقت میام براش بیارم؟ منم قبول کردم.. خونواده ش امانتى رو رسوندن دستم و بردم..

صبح روز بعدى که رسیدم به خونه م.. زنگ خونه رو زدن.. نمى تونستم در رو باز کنم..تلفنم زنگ خورد همون پسره بود.. گفت رسیدن بخیر.. بعد گفت صبحونه اوردم براتون.. گفتم اوه خیلى زحمت کشیدین.. ببخشید روى ویلچر نیستم و نمى تونم بیام در رو باز کنم.. بهش گفتم یکى از دخترا کلید خونه م رو داره مى تونه به اون بگه در رو باز کنه.. گفت: در بالکن رو مى تونین باز کنین؟ گفتم بله.. گفت از اونجا کلید رو بندازین من میام بر مى دارم!! تعجب کردم.. انداختم و چند دقیقه برام صبحانه اورد..

گفت: که ما همسایه دیوار به دیوار هستیم…هر کارى که داشتین فقط کافیه مشت بزنین به دیوار.. من هستم…

____________
* مى دونم کار خودته، اوس کریم..فقط مى تونه کار تو باشه که توى این دنیا به این بزرگى اینجورى برام مهربونى بچینى…

7
0

۲ دیدگاه برای “یادم نمى ره..”

  1. حاج خانووم Says:

    سلام عزیزدلم
    خوشحالم که یه خبر ازت شد.
    دلتنگت بود و یه کم نگران. الحمدلله که خوب پیش می‌ره. اگه بله باز شد، برام پیام بذار.
    مواظب خودت باش

  2. mona Says:

    سلام عزیز دلم سادات خانمم همش به یادت بودم گفتم فقط از بله یا وبلاگم مى تونم به یه خبرى بهش برسونم
    عزیز دلم..
    خیلى دعام کن مهربون
    چشم
    تو هم مواظب خودت باش

دیدگاهی بنویسید