من یه تیمم

مهمانى شب یلدا بود، فاصله ش تا خونه م، پیاده (البته با ویلچربرقى) ١/۵ ساعت بود.. من و ۴ تا همسایه م با هم پیاده رفتیم تا مهمانى.. مهمانى خیلى طول کشید، و من خسته شده بودم روى ویلچر؛ مى خواستم برگردم خونه م.. از اونجایى که مسیر کوهستانى هست خیلى بالا و پایین داره و منم تازه رانندگى با ویلچربرقى رو یاد گرفتم، تنها و بدون همراه بیرون نمى رم..

یکى از پسرا ترم بالایى بهم گفت میخواى باهات بیام برسونمت تا خونه ت؟ خوشحال شدم و جوابم مثبت بود.. همسایه هام موندن تو مهمانى و من و پسره ١/۵ ساعت با هم زیر نور ماه، روى برگهاى پاییزى و چوب هاى کوچیک خزه ایى، آسته و آسته پیاده اومدیم تا خونه م.. تو راه بک گراندم و از زندگیم پرسید. تو یه ساعت و نیم از اون روزى کمر دردم در کودکى شروع شد رو تا امروز که با ویلچر و تک و تنها مهاجرت تحصیلى کردم به اروپا، براش گفتم..

امروز بهم زنگ زده و مى گه.. خواستم بهت بگم خیلى قوى هستى مثل تو ندیدم.. از این آدما نیستى که بهونه بیارى..

من؟

گریه کردم…

بهش گفتم من تک و تنها قوى نیستم، من یه تیم هستم از یه عالمه آدم مهربون، که خدا بهم نشونشون میده…

8
0

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.