امیـــــد 1

صبح روز بستری شدن تو بیمارستان، رفتم کنار درب ورودی وایسادم یه راست زل زدم به پرژوکتری که یکی یکی پزشکای بیمارستان رو معرفی میکرد..خونواده هم دنبال کارهای بستری بودن..مامان یه گوشه با یه ساک نشسته بودو کتاب دعا به دست داشت، بابا دنبال کارهای مالی و برادرم هم حواسش به ماشین ناجور پارک شد بود و هم به من و مهدی گفت نمیام و خونه موند!…وقتی عکس دکتر گنجویان و رزومه ی کاریش رو روی پروژکتور دیدم یه نفس عمیق و راحت کشیدم و دلمو سپردم به خدا و..
یکی یکی پزشکای دیگه میمودن تا اینکه رسید به یه پزشکی که خاطره ی خوبی ازش نداشتم..آخرین باری که رفته بودم مطبش با گریه از مطب زدم بیرون و با خودم عهد کردم دیگه پیش هیچ دکتری نمیرم.. اما این بار در کنار این همه خاطره ی بد رزومه ی کاریشو دیدم و تخصص و فوق تخصصش که جراحی میکروسکوپی نخاع بود.. یه آن به دلم اومد حالا که قراره میله هامو در بیارم بازم میرم پیش خودش..و از خدا خواستم که اگر از عمل زنده اومدم بیرون میرم پیش همین دکتر..

شاید تو همه ی این کدر شدن دلم خود همین دکتره امید من باشه نه؟ تو همین فکرا بودم که یه برگه رو گذاشتن جلوم و گفتن امضاء کن..نگاش که کردم دلم فرو ریخت آخه نوشته شده بود تمام مسئولیت عمل با خودتون..خیلی سخته نه؟ اینکه یه برگه رو امضا کنی و رضایت بدی بری زیر تیغ جراحی و مسئولیت چیزی رو بخوای تقبل کنی که هیچ علمی بهش نداری..نه اینکه هیچ هیچ ..علم داشتم به خود دکترم گفتم..گفتم بهش تو الان خدایی..یعنی دستهای خدا اومده کمک دستهای تو و فکر و قدرت خدا اومده توی فکر و قدرت تو..با همون دستاش محکم دستامو گرفت و بهم برای امضاء کردن برگه اطمینان داد..برگه رو که امضاء کردم حس خوبی نداشتم دلم خواست گریه کنم اما نمی شد من باید مقاوم میبودم و گرنه تمام ستون خونواده می ریخت من امیدوار بودم برای دل خونواده و دوستام و برای دل خودم…دکتر خیلی خوبه مهربونه اصلا به مادیات فکر نمی کنه هزینه های بیمارستان خصوصی فوق العاده بالاست ولی به خونواده ام اطمینان داد که نگران نباشن و با بیمه ی ما کنار میادو..خلاصه با حمایت دکتر و پدرم که حاضر بود همون موقع چک بکشه بیمارستان منو پذیرش کردند..با شوخی به دکتر گفتم از صبح الطلوع مارو کشوندی اینجا حالا که ساعت یک بعد از ظهره هنوز هیچی بهم ندادن..یه کیف صورتی خوشگل با تمام وسایل مجهز بهم دادن و گفتن برو تو اتاقت تا بیایم..دکتر بهم گفت همین الان دستور میدم بهترین غذا رو واست بیارن..وارد بخش که شدم یه عالمه پرستار دورم جمع شدن کلا مریضای گنجویان ارج زیادی پیش پرستارا دارن حالا چراشو نمیدونم ؟ شاید به خاطر اینکه میدونن درد زیادی در انتظارشونه….پرستارا خیلی مهربون بودند بین شون همسن خودمم پیدا میشد..تو ورودی بخش ازم چند تا سوال کردند تا بهم دستبند بدن..یه دستبند که تموم اطلاعاتم روش بود خودم اسمشو گذاشتم دستبنده زندان!! ..یکی از پرستارا بهم گفت: چند کیلویی؟ گفتم: نمیدونم یکی دیگه گفت: قدت چنده ؟ گفتم نمیدونم.. همش شد نمیدونم واقعا نمیدونستم خیلی وقت بود نیاستاده بودم یهو یادم اومد یه باری مهدی همین جوری که رو تخت دراز کشیده بودم با متر خیاطی مترم کرده بود میخواست ببینه من بلندترم یا خودش! بهم گفته بود قدم 162 حالا یه ارفاغی هم می کنم 163!! و بعد بهم گفته بود قد خودش بلندتره و برنده شده. ?:-) . منم اونجا قدی که مهدی برام گرفته بودو گفتم هر چند که میدونستم از مهدی تو تقلب بازی هیچ بعید نیست… اما گفتم بهتر از هیچیه!! 😀 بعدش با کلی عزت و احترام و رییس جمهور بازی رفتم تو اتاقم….یه اتاق آبی آسمونی..تمیز و شیک..با دو تا تختخواب.. روی تخت جفتی یه خانم مسنی خوابیده بود که سرطان داشت و پر از درد اما در حالی که داشت شیمی درمانی میشد توی دستش یک کتاب دعا بود و مشغول عبادت و خوندن دعای روز دوم ماه رمضان..امید توی اتاق نُقلی ما موج میرد..منم تازه غذام رسید یه لازانیای خوشمزه..مامان روزه بود دلم نیومد همشو بخورم…


دکتر اومد ویزیت، بهم گفت : غذا چطوره ؟ گفتم : عالیه ممنونم.. بهم مجدد اطمینان داد و رفت..با همین چند تا جمله ی ساده دلم قرص تر شد و امیدوار تر از قبل..

0
0

۳۲ دیدگاه برای “امیـــــد 1”

  1. نسرین Says:

    سلام مونا جونم. خیلی قوی هستی. وقتی این چیزها رو میخونم میگم واقعا اگه جای تو بودم میتونستم اینقدر قوی باشم یا نه!!! ولی جوابشو میدونم مطمئنا نههههه!!!
    دلم برات یه ذره شده . این روزها خیلی هوای خاطرات 4 سال دانشگاه رو میکنم و اینکه چقدر دوست داشتیم زودتر تموم شه…. اما حالا!!!!!
    موفق باشی :-*

  2. mona Says:

    منم دلم تنگ شده عروس عزیزززززززممممممممممممممممم :inlove: :heart:

  3. حسین Says:

    سلام
    بازم زیبا نوشتی
    من جای داورا بودم وبلاگتو اول میکردم
    ایشالله سال دیگه

  4. mona Says:

    🙂
    اول یا دوم یا سوم
    مهم اینه که اون انرژی خوب منتقل بشه..مگر نه؟
    ممنونم

  5. سجاد Says:

    من به دلیل تعدد بیمارستان رفتن هام، کاملاً درک میکنم توصیفت رو از فضا. ولی باید اعتراف کنم چنان نوشتی که انگاری خواننده ات کنارت حضور داره. حتی اگه تا حالا پاش به بیمارستان نخورده باشه.
    کلاً بیمارستان رفتن کار عجیبیه. با علم به اینکه میدونی میخوای درد و رنجی خاص رو تحمل کنی، با دو پای خودت میری و سِرُم میزنی و میشینی تا بیان ببرنت واسه جراحی! تجسم محض اختیار انسان!!!!
    چه عکسی از ناهارت گرفتی!!! انگار توو یه رستوران درجه یک بودی! 🙂
    و … و اینکه ممنون بهم سر زدی. من که همیشه اینجا میام و یادداشت هات رو میخونم.
    شاد باشی.

  6. mona Says:

    اوهوم
    ناهاراش از رستوران درجه یک بهتر بود:)
    کلا همه چی اونجا اوکی بود

  7. بهمن Says:

    سلام مونا جان
    دکتر طباطبایی؟
    من متوجه نشدم چه عملی داری!
    به هر حال امیدوارم همیشه تندرست و شاد و سرحال باشی

  8. mona Says:

    سلام
    آری دکتر طباطبایی جراح مغز و اعصاب
    اشکال نداره سوته دلان:)

  9. سانی Says:

    :*

  10. mona Says:

    :* دلم تنگ شده بود سانی

  11. نسرين Says:

    زيبا نوشتى و شيرين كردى ، تلخيهاى بيمارستان رو….
    انچه ما را نكشد نيرومندترمان ميسازد”

  12. mona Says:

    واقعا…

  13. نيلوفري Says:

    سلام موناي عزيز و دوست داشتني و مهربونمممممممم

    راستش مي فهمم چي مي گي، اينكه هيچ اميدي نباشه به عملي كه ميخوان انجام بدن و …

    عملي كه من انجام دادمم همينطوري بود تقريباً

    يعني از نظر اميد و موفقيت منظورمه

    يه رضايتنامه پر كردم كه 5 درصد بيشتر شانس ندارم توي اين سري عمل و خيلي استرس افتاد به جونم

    و نشد
    نشد كه بشه

    ولي خدا بزرگه

    همين كه اميد و آرزوهامون زنده است يعني خيلي خوبههههه

    برات بهترينها رو آرزو ميكنم عزيزدلممممممممممم

    :-* :-* :-* :-* :-* :-*

  14. mona Says:

    ممنونم نیلو همینطور برای تو عزیز دل

  15. ددی Says:

    شیکموووووووووووو 😛

  16. mona Says:

    شیکموووووو خودتی من که گفتم همشو نخوردم..نگاش کن خودش چقدره ؟ نصفشو خوردمممم

  17. کاوسی Says:

    سلام
    براتون آرزوی موفقیت می کنم. روحیه شما در حد تیم ملی است. مطمئن باشید با توکل بر خداوند موفق خواهید شد.
    شاد باشید.

  18. mona Says:

    ااا آقای کاوسی روحیه تیم ملی که همچین تعریفی نداره:دی
    ممنونم

  19. هوران Says:

    سلام مونای عزیزم
    امیدوارم همیشه خوب و سلامت باشی.

  20. mona Says:

    سلام همچنین شما هوران عزیزم

  21. پدیده Says:

    قول بده مقاومت میکنی.
    قول بده هیچ چیزی تو را به زانو در نمیار.
    قول بده به باورهای خودت ایمان داری که روزی خودت بلندای قدتو اندازه میزنی
    قول بده امید هیچ چیزی نیست جز اون چیزی که تو در دل داری.
    من میدونم روزی تو به تنهایی گام بر خواهی داشت.

  22. mona Says:

    خیلی قول های سختی ازم گرفتی پدیده!
    من پدیده نیستم پدیده ، من مونام..

  23. پدیده Says:

    چون مونا هستی می‌خام تحمل کنی. من اگر جای تو بودم هیچ بودم اما تو فوق العاده ای. فوق تصور بشر. خانوادت بی نظیر برات تلاش میکنن. طاقت بیار رفیق

  24. mona Says:

    عزیزمی
    برام دعا کن
    برای خونواده ام هم دعا کن :heart:

  25. سامیتا Says:

    ببینم موناجون مگه بعداز عمل پلاتین ها رودر میارن ها ؟؟؟؟؟؟

    وای خداجون بازم درد؟؟؟
    🙁

  26. mona Says:

    نه عزیزم من مشکل نخاعی دارم برای ام ای ای انجام دادن در اوردم پلاتین رو
    نگران نبش عزیزم وجود پلاتین ها برات مشکلی نداره که نیاز به در اوردن داشته باشه..

  27. حسین Says:

    سلام
    اره اون حس مهمه که تو توی انتقالش خیلی خوبی
    یاد عملی که قراره انجام بدم افتادم
    اخرش نوبت از دکتر بهتاش گرفتم
    ولی به خاطر مسابقاتم هی به تاخیر میوفته
    منتظر نوشته زیبای بعدیت هستم

  28. mona Says:

    اوکی عالیهههه خدا رو شکر که پیش یه دکتر خوب و در بیمارستان خوب میری همونش اصله قضیه ست…به امید خدا
    چشم میگم بقیه شووووو
    خیلی درد داره هاااا صبر ایوب میخواد:)

  29. لیلا Says:

    سلام مونا جان . برای اولین بار و اتفاقی به وبلاگت سر زدم . با خوندن مطالبت یاد دوران بیمارستان خودم افتادم . منم حدود 15 سال پیش این عمل را انجام دادم .و این مراحل دشوار را طی کردم . می دونم واقعا سخته . اما چیزی که هست الان امکانات خیلی بهتر شده . من عمل کردم و همین پیچ و مهره هایی که نشون دادی را برای همیشه در کمرم دارم اما وضعیت مهره هام همون جور مونده . ظاهرا اینا را گذاشتن که پیشرفت نکنه . به هر حال راضیم به رضای خدا .
    از آشنایی باهات خیلی خوشحال شدم . موفق باشی گلم .

  30. mona Says:

    سلام لیلا جان
    ممنونم از لطفت
    آره من اسکولیوزم مادر زادی نبود واسه همینه کامل درمان شد و الان استخوان هام جوش خوردن و انعطاف ندارن و به همون حالت موندن
    خدا رو شکر خوب شدم … خیلی سخته خیلی..
    منم از آشنایی با شما خوشحالم..

  31. باران Says:

    سلام خانومی انشالا به حق حضرت زهرا خدا برات اون معجزه ایو که میخوای بیاره

    خواهرزادم مشکل انحراف داره بیماریش مادرزادیه انحرافشم مث شما 80 درجس دکترش که میخواست ضایع نخاعیشو که باعث انحراف شده بود و برداره طباطبایی بود خدا عمرش بده کارش بیسته الانم برا ستون فقراتش گنجویانه باید دو تا عمل بشه میخام ببینم عملش خیلی درد داره؟ برا همه میله توی زانو میکنن؟ چقد باید تو خونه بخوابه؟ برا یه بچه 9 ساله دردش قابل تحمله؟

  32. mona Says:

    سلام ممنونم باران عزیزم

    متوجه نشدم دکتر طباطبایی برای خواهر زاده تون چیکار کرده چون گفتید انحرافش مادر زادیه

    در مورد عمل..بله خیلی درد داره…واسه همینه روی روحیه ش خیلی ککار کنید و بعد عمل حتما به روحیاتش توجه کنید تا راحت تر درد و تحمل کنه
    برای همه نه! ببینید من اسکولیوزم مادرزادی نبود واسه همین تا جایی که میشد کمرمو صاف کردن و عکسه بریسمو نگاه کن تا همون حد من صافم..از یه آدم سالم صاف تره کمرم … تراکشن برای همه نیست دیگه خود دکتر تشخیص میده ولی احتمالا باید تراکشن بشه چون معمولا تراکشن میشن..
    یک ماه جراحی طول میکشه(تو بیمارستان)
    بعدش 6 ماه بریس باید بپوشه من دیگه ماه 4 دردام کم شده بود همه این مدت تو خونه بودم چون من خب راه نمیرم و جا به جاییم سخت بود و حتی هفته ای 2 بار مدرسه میرفتم ..ولی اونایی که راه میرن 4 ، 5 روز بعد از عمل میتون راه برن و مشکلی نیست
    دردش خیلی زیاده مافوق تصور چون کامل استخوانها جا به جا میشن حفره ی شکمی حرکت داده میشه.. دقیقا بعد از عمل شبیه یک مرده بودم اما خب با دارو و… حله اینقدر تو بیمارستان مهراد میان عمل کنن اشخاص مختلفو میبینی البته سطح عملها مختلفه و دردها یکی نبود ولی همه درد داشتن و مدام آرامبخش و…
    ببینید بحث های پزشکیشو که خود دکتر و کادر پزشکی حل میکنن
    شما روی روحیه بچه کار کنید چون میدونید که نصفش روحیه ست و انگیزه
    من اون موقع اصلا برام درمان اسکولیوز مهم نبود ولی الان تو این سنم میفهمم که همه ی دردها می ارزید و اعتماد به نفس خیلی مهمه برای ادامه…
    منم 12 سالم بود اونجا همه تو همین رنج سنی هستند و همه هم تونستند تحمل کنند پس از نظر تحمل، تحمل می کنه انشاالله …
    به امید خدا

دیدگاهی بنویسید