بایگانی برای بهمن 1388

سفر مجردی !!

یکشنبه 11 بهمن 1388

تو این سه سالی که دانشجو شده بودم همیشه با بچه ها قصد می کردیم که یه سفر چند روزه با همدیگه به یه نقطه ای از ایران بریم … اما تا می اومدم تصمیم قطعی رو بگیرم یه چیزی ته دلمو می لرزوند …که نکنه نتونم تنها تنها از پسه مشکلاتم بر بیام … خلاصه همین دلهره ها باعث می شد که فکری در مورد سفر مفر نکنم…
بعد از سفره یه روزه به سد دیگه مزه ی سفر رفته بود زیره زبونم … و یکم ترسم ریخته بود
تا اینکه من و بچه ها تصمیم گرفتیم بعد از اتمامه امتحانات یه سفره 4 ..5 روزه به سمته قم بریم…
می دونم که خیلی سخته اما اینقدر دوستام خوبو بزرگوارن که ته دلم قرص و محکمه .
به هر کی می گم دارم میرم قم … می گه چرا قم ؟ :dontknow
به چند دلیل :
1. چون من تا حالا سواره قطار نشدم … یه جورایی دوس داشتم سواره قطار شدن رو تجربه کنم …پس شهری که انتخاب می کردیم حتما باید خطوطی ریلی رو از اهواز داشته باشه …
2. شهری رو انتخاب می کردیم که بیشتر از یه روز نخوایم تو قطار باشیم …
3. شهری رو انتخاب می کردیم که هم سیاحتی باشه هم زیارتی …
راستی من تا حالا برف ندیدم …جنوبی ام دیگه !!:eyelash
کاشکی تو راهمون به سمته قم برف بباره !! فکر کنم استان مرکزی برف رو ملاقات می کنیم…
یه برفه جانانه … که همه جا رو سفید پوش کنه …
دل کندن از مامان برام سخته …هنوز نرفتم احساس می کنم خیلی جدایی برام سخته …اولین باره که بدونه مامان دارم میرم جایی …اونم یه شهره دیگه !:sad
فقط خدا کنه از پسش بر بیام .. همین …مطمئن هستم واسم تجربه ی بزرگیه و یه جورایی استقلال و جدایی از خانوادم رو درک می کنم …و یاد می گیرم که بدونه مامانم هم می تونم …هر چند که هیچ کس جای مامان رو نمی گیره برام…
متاسفانه تو این سفر نسرین و ریحانه پیشم نیستن و نمی تونن من رو همراهی کنن…جاشون سبز:sad
فردا حرکت می کنیم … به محض اینکه رسیدم و نت در دسترس بود آپ می کنم…
برام دعا کنید…براتون دعا می کنم…:regular
…………………………………………………………………………..
ویلی جون ، مسی حضورت بهترین سوغاتی بود !!:regular
ار تو و هوادارات ممنون…خجالتم دادین اساسی…:embaressed
برای مطالعه ی ادامه ی مطالب از قسمت بالا خانه رو کلیک کنید تا وارد مطالب به روز بشوید و اگر مایل به خواندن سفرنامه ی قم می باشید باز هم در قسمت بالای همین پست لینک شده است … با تشکر از شما دوست عزیز…
:regular:regular

0
0

اختراع من !!

شنبه 10 بهمن 1388

تا حالا شده بخواید چراغو رو خاموش کنید نتونید !!
تا حالا شده بخواید چراغو روشن کنید نتونید !!
و یا تا حالا به این موضوع فکرکردید که شاید آدمایی اطرافتون زندگی کنن که روشن و خاموش کردنه یه چراغ دغدغشون باشه !!
بالاخره این یه ماهی که درگیره امتحاناتم بودم تموم شد… امروز اصلا برای من روز خوبی نبود … و با همه ی سختی هاش مثه اینکه داره تموم می شه … امتحانه آخریمو خوب دادم اما می تونستم بهتر بدم …می تونستم بیست بگیرم اما از اونجایی که امتحان open book بودو باید تو 4 تا کتاب جستجو می کردیم سر جلسه ی امتحان احساس می کردم گردنم داره منفجر می شه … واقعا نمی تونستم … رنگ به رو نداشتم … دلم میخواست 20 دقیقه امتحان بشه 20 ساعت …
از طرفی ته ته ته دلم به خاطره اینکه خانم زارع داره میره خیلی ناراحت بودم…مخصوصا وقتی دیدم خودش سره جلسه امتحان هم حاضر نشده حسابی زد تو ذوقم و هر چی خونده بودم پرید !! خانم زارع تنها استادیم بود که حتی حرفه دلم رو می تونستم بش بگم !! ولی دیگه برا همیشه از اهواز رفت !!
این شبای امتحان که حسابی برنامه ی خوابم بهم ریخته بود … یه جورایی همه جوره بهم سخت گذشت…
بعضی شبا در حالی که چراغه بالا سرم روشن بود خوابیدمو بعضی شبا با نور موبایلم درس می خوندم !!
واقعا می گن نیاز آدمو مخترع می کنه !!
وقتی دیگه رو تخت می خوابمو درس می خونم دسترسی به همه چی ممنوع می شه … اما خوب این مخو دوگوله ی ما همه چیو حل کرده … خاموشو روشن کردنه چراغ به وسیله ی چوب بیلیارد حله !!
با چوبه بیلیارد چراغو خاموش یا روشن می کردم …اما هفته ی پیش مهدی و مانی با چوبه بیلیاردم شمشیر بازی می کردن و از وسط به دو نیم تبدیل شد…خلاصه وسط امتحان و درس …حالا که نیازه شدید بهش داشتم …از دستش داده بودم …به خاطره این موضوع کلی با مهدی دعوا کردمو گفتم حالا شمشیر قحطی بود !!
مامان مرتب از خواب بیدار می شدو می گفت مونا خوابی یا بیدار … طفلی می خواست بلند شه و بیاد چراغو بالا سرم خاموش کنه ولی من حتی اگه خواب هم بودم مثه فنر می پریدمو می گفتم : بیداره بیدارم !! که یه وقت مبادا بخواد نیمه شب بلند شه و به خاطره من بیاد چراغو خاموش کنه !!
یه چند روزی رو با سختی و مکافات گذروندم …
اما وقتی چشمم به مگس کش افتاد یه جرقه تو ذهنم زد….!!
چقدر شبیه چوبه بیلیارده !!
مشکلو حل می کرد فقط یکم کوچولوترو انعطاف پذیرتر بود !!
کاشکی چراغای اتاقم هم مثه پنکه سقفی کنترلی می کردن تا دیگه این همه سختی نمی کشیدم ……
من موندم با این همه خلاقیت چرا این همه مدت تو جشنواره ی خوارزمی شرکت نکردم !!
به هر حال خوب یا بد امتحاناتم تموم شد…خیلی خیلی گند زدم …یه معدله تاریخی تو راهه !! برام دعا کنید…حالم یکم گرفته …
:regular:regular

0
0

عکس از سد شهید عباسپور

شنبه 10 بهمن 1388

08022006658.jpg
اینم یه عکس از سد …
به اون ماشین سفیده که تو جادست نگاه کنید متوجه می شید که من کجام …اون بالا مالاها رفتم ها !!:regular
08022006658.jpg
ابرهای پنبه ای !!
:regular:regular
اینم ریشه یابی طناز در مورده اردو رفتنه من به سد :
یا الله ما اومدیم ریشه یابی:
1-هیچ کاری نشد نداره کافیه اراده کنی و از ته دلت بخوای(همون جوری که تصمیم گرفتی بری اردو و رفتی)
2-موناااااااااااااااااااااا عجب راننده ی مهربونی بودااااا رو نکرده بودی کلک
3-دوووووووووووست،این نعمت الهی،قدرت خداااا قدرشونو بدون و همیشه باهاشون برو اردو
4-همیشه همه چیز اونجوری که می گن نیست،مثل سد…از داخل اصلنم ماهیا معلوم نیستن!!!
5-اردو به روحیه ی آدم کمک می کنه و اون رو سر حال میاره،خوشحالم که اینو کشف کردی و داری میای قم.همه ی چیزایی که لازم داریو از حالا یادداشت کن چون بازم ممکنه یه چیزایی یادت بره
6-خوبه بعضیا این ریشه یابیای گوهر بار منو ضمیمه ی پستشون کنن
7-خوب دیگه بسته چون زیادی بگم لوس می شه.
بای بای
:regular:regular

0
0

اتوبوس به مقصد …فرانکفورت2

جمعه 9 بهمن 1388

بعد از تقریبا 3 ساعت و خورده ای که تو راه بودیم به سد شهید عباسپور رسیدیم … اول بردنمون نیروگاه رو بمون نشون بدن که دقیقا پشت سد بود … یعنی اگه سد سوراخ می شد ! همه چیو با خودش می برد…خیلی بزرگ بود خیلی…البته سوراخ شدن سد یه جورایی محال بود تازه جای 3 تا راکت عراقی هم روش بود اما اون راکت ها فقط تونسته بودن روی سد یه خراش کوچولو ایجاد کنن…!!
با کلی زحمت و درد سر از اتوبوس به هوای دیدنه نیروگاه سد پیاده شدیم…اما بازم مثه همیشه پله ها کاره خودشونو کردن !!:sad
بچه ها رو بردن که داخله نیروگاه رو ببینن ولی به خاطره پله های زیاد و فضای تنگ رفتنه من به اون اعماق زمین سخت و محال بود و طبق معمول متاسفانه آسانسور خراب بود !!…دوستام همه می خواستن پیشه من بمونن دعوا سره اینکه کی پیشه من بمونه و در نهایت همه رفتن و نسیم پیشه من موند…هر چی اصرارش کردم که تو هم برو من هستم طفلی راضی نمی شد…:regular
خلاصه بچه ها برگشتن و اومدن بالا … به منو و نسیم گفتن که اون پایین مایینا خبری نبود و همون بهتر که نیومدین … دیگه خدا میدونه راست گفتن یا نه … آخه شنیده بودم که از اون پایین می شه آّ ب سد و ماهیهای توشو دید !!:dontknow
بعد از اون دوباره سواره اتوبوس شدیم و یه دوره شمسی قمری نیم ساعته زدیم تا به تاجه سد رسیدیم…
دیگه نمی خواستم از اتوبوس پیاده شم گفتم حتما اینجا هم پله داره و نمی شه رفت همون بهتر که تو اتوبوس بشینم…ولی گفتن اینجا پله نداره و حیف نیاین پایین …
خلاصه بازم با کلی در سر پیاده شدم….
ایستادن رو تاجه سد واقعا بی نظیر بود …120 کیلومتر یهو از سطح آب اومده بودیم بالا…!! درست وسط تاج ایستاده بودیم …یه نسیم ملایم و خنک می وزید اما آفتابش کاملا عمود و داغ بود…از اون بالا آبه سد آبیه آبی بود … ماهی های بزرگ ….مثه یه نقطه کوچولو از اون بالا دیده می شدن که هی می پریدنو شیطونی می کردن…تازه به آسمون آبی با ابرهای پنبه ای خیلی نزدیک بودیم…:hug
هیچ وقت فکر نمی کردم با این شرایطم یه روزی بتونم رو تاج سد … اون همه بالا بیاستم … از اون بالا همه چی وحشتناک بود … می گفتن اگه کسی تو آب بیافته مثه یه سکه که اگه بیافته تو آب میره تا عمقه 50 کیلومتری تو آبو نجات دادنش غیر ممکنه…!!
واقعا دیدنی بود….بعد از اون باید می رفتیم واسه ناهار…قبلش بچه ها رفتن برای نماز …وقتی من تو اتوبوس تنها بودم …همون راننده ی به خیال من بد اخلاق یه شاخه گل محمدی از تو باغ چیدو اومد به من داد …
خیلی خوشم اومد نگاه قشنگش تحسین بر انگیز بود….:regular
خلاصه تا خوده خوده اهواز این گله سوژه شده بود !! مگه دیگه ول کن بودن بچه ها … :atwitsend
وقتی رسیدیم اهواز دیگه جونی برا بچه ها نمونده بود…الهی بمیرم نسرین چون از همه بهتر می تونست تو اتوبوس من رو بلند کنه و زبرو زرنگ بود…بیشتر از همه نوبتش می شد که منو جا به جا کنه…اون آخری ها می دیدم با اینکه خیلی خسته بودن ولی از جونو دل به خاطره شادیه من مایه می گذاشتن…فکر کنم اون شب هیچکدومشون از کمر درد نخوابیدن !!
اردوی سد شهید عباسپور بهترین اردوی دنیا بود… با اینکه می دونم چقدر به دوستام سختی دادمو چقدر اذیت شدن … ولی از ته ته ته دلم ازشون تشکر می کنم که بهترین اردو رو تو ذهنه من نقاشی کردن … مطمئنم نه برای من تکرار شدنی است و نه اینکه بهتر از این می شد…:regular
به خودم گفتم بفرما مونا خانم 13 سال نه اردو رفتی نه سواره اتوبوس شدی ولی حالا یهویی یه کیف اساسی کردی !!:regular
این اردو برای من مثه یه سفر به فرانکفورت با اتوبوس بود ….:wink
جاتون خالی ….:regular
:regular:regular:regular:regular:regular:regular:regular:regular:regular:regular:regular:regular:regular
*********************************************************
یه توضیح :
بعضی وقتا که کامنت های شما رو می خونم یه حس خوبی بم دست می ده … نمی دونم چطور بیانش کنم ولی وقتی این همه محبت رو می بینم خجالت زده می شم … همین که می یاین و نوشته های منو می خونید یه دنیا ارزش داره …
اشکمو در اووردین به خدا …
کاشکی حداقل لایق این همه محبت باشم !!
ممنون
جواب به مهدی از وبلاگ پسری برای دنیا :
1. من برای مدرسه دو تا ویلچر داشتم اما تو دانشگاه نمی شه این کارو بکنم … فضای بزرگ و عوض شدن مکرر حراست در طول روز این اجازه رو نمی ده که یه ویلچر تو دانشکده داشته باشم…اون وقت باید هر روز صبح یک ساعتی انتظار بکشم واسه رسیدن ویلچر به دستم !!
2. متاسفانه حس دستم برنگشته … و چند ماهی هست که دارم با دستی بدون حس سر می کنم..!!
3. آقا مهدی گل مطمئن باشید که یه سفره خارجه به همین راحتی و آسونی کنسل نمی شه …..
ممنون از شما که با دقت و هر روز و هر شب وبلاگم رو می خونید:regularاز حضور همیشگی و گرمتون ممنونم:regular
جواب به بی نفس از وبلاگ بی نفس :
1. دوسته عزیز نمی دونم لینکه وبلاگتون چه مشکلی داره !! آدرسو درست نوشتم که !!:dontknow تا شنبه مشکلو حل می کنم :wink
:wink:wink

0
0

اتوبوس به مقصد ….فرانکفورت !!

پنج‌شنبه 8 بهمن 1388

توی این 13 سالی که بر من گذشت …هیچ وقت با دوستام اردو نرفته بودم ….نه اینکه دوست نداشتم برم ها …دوس داشتم ولی….
اردو رفتن و خوش گذرونی هاشو دوس داشتم و درک می کردم اما توی ذهنه خودم نرفتن به اردو و مسائل و مشکلاتش حل شده بود و هیچ وقت حاضر نبودم به خانواده و دوستان سختی بدم تنها برای اینکه یه روز خوش خوشانم باشه ..!!
تو دانشگاه هم بچه ها رو زیاد می بردن اردو ( یه روزه ، دو روزه ، چند روزه …) و به جاهای مختلف …اما من زیاد علاقه نداشتم که توی این اردوها شرکت کنم و به دوستام سخت بگذره …
خلاصه…
آبان ماه همین امسال قرار بر این شد که بچه های دانشکده ی پیراپزشکی رو ببرن اردوی تقریبا یک روزه به مقصد سد شهید عباسپور که تقریبا 230 کیلومتری اهوازه….
دوستام خیلی دوس داشتن که منم باشون به این اردو برم…منم بعد از کلی اصرار تصمیم گرفتم که اولین اردو رو با دوستام تجربه کنم…اونم با اتوبوس …
13 سالی بود که سواره اتوبوس نشده بودم …اون موقعه ها یادمه که دو تایم می رفتم مدرسه …صبحا کلاس اول و ظهرها کلاس دوم (مامانم معلمه ) وقتی از مدرسه ی خودم می خواستم برم مدرسه مامان با اتوبوس می رفتم و کلی به مامان غر می زدم که خسته شدم و چقدر شلوغ پلوغه … همش باید سره پا بیاستم …زیاد با اتوبوس حال نمی کردم ولی حالا یه جورایی آرزوم بود با اتوبوس برم اینور اونور !!
قرار بر این شد که بچه ها برن سازمان مرکزی و اسمه منو برای این اردو ثبت نام کنن…بچه ها رفتن و برگشتن … وقتی اومدن و ازشون پرسیدم که اسمه منو هم نوشتین یا نه …بچه ها گفتن : که خانم فلانی نبود و فردا باید دوباره بریم هنوز اسمه هیچ کس رو ننوشتن !!
اما احساس کردم که دارن یه چیزی رو پنهون می کنن…آخه تو نگاهشون یه غصه ی کوچولو دیده می شد… اما من به روی خودم نیووردم ….!!
فردای اون روز دوباره برای ثبت نام رفتن … وقتی برگشتن خیلی خیلی خوشحال بودنو انگاری دنیا رو بشون داده بودن … اسمه منو نوشته بودن اما با کلی دنگ و فنگ !!
و ریحانه همو چیو لو داد و گفت :
دانشگاه راضی نمی شد که مسولیته منو قبول کنه و منو با خودشون ببرن !!
اما چهار تایی مسولیته منو بر عهده گرفتنو امضا و تعهد کتبی دادن که هر چی شد پای خودشون !!
اون روزه اولی هم که رفتنو گفتن خانم فلانی نبود خالی بسته بودن !!آخه خانم فلانی راضی نمی شد منو ببره و دوستام می خواستن هر جور شده منو با خودشون ببرن به اردو ….
خلاصه با همه ی سختی هاش اردوی ما رو به راه شد و 5 صبح قرار شد با اتوبوس به سمته سد که تو شماله خوزستان بود حرکت کنیم ….
چشمتون روز بد نبینه … اتوبوسی که اومده بود ما رو ببره ماله عهده تیر کمون بود…با یه راننده ی یکم بگی نگی بد اخلاق که از همون اول آیه ی یاس خوندنو گفت این مونا خانوم نمی تونه سوار اتوبوس بشه…!!
ماها که از بچه های فضول دانشکده هستیم :teethگفتیم که باید بریم ته اتوبوس تا اونجا راحت تر بتونیم فضولی بکنیم … اما در عقب اتوبوس فقط یه سکوی خیلی بلند داشت و به هیچ وجه نمی شد من بتونم از اون در برم !!و حتما باید از در جلو وارد اتوبوس می شدیم…
و اما سواره اتوبوس شدن…
نوبت نوبتی بود…دو نفر پایین اتوبوس دو نفر بالای اتوبوس…هم در ورودی و هم فضای اتوبوس خیلی تنگ بود و راه رفتن یه نفر توش سخت بود دیگه چه برسه به سه نفر !!
اول ریحانه و نسرین منو بلند می کردن از رو ویلچر و بعد پاسم می دادن به نسیم و رضوان که بالای اتوبوس بودن…!!نسیم و رضوان هم که دیگه حسابی دلشون برا فضولی کردن تنگ شده بود همه ی این فضای تنگ اتوبوس رو طی کردنو رفتن اون ته ته اتوبوس که تا دلمون می خواد شلوغ کاری کنیم….
با هر زحمتی که بود بالاخره بعد از 13 سال روی صندلی اتوبوس نشستم …و اونم تنها به خاطره فداکاریه دوستام بود…
مامان دل تو دلش نبود و مرتب به گوشیم زنگ می زد…منم به مامان گفتم که تو اتوبوس نشستیمو الان داریم به سمته سد حرکت می کنیم….
باورتون نمی شه وقتی اتوبوس حرکت کرد یه احساسه نویی داشتم … خیلی برام عجیب بود…احساس می کردم ماشینا و آدما همه کوچولو شدن…احساس می کردم خیلی رفتم بالا انگاری سواره هواپیما بودم !! این احساس و وقتی که پارالل رو می گرفتم و راه می رفتم هم داشتم !! دقیقا همون جوری…سواره ماشین و اتوبوس شدن برام مثه نشستن و راه رفتن بود…نمی دونم چرا ؟؟؟:regular:regular:regular:regular:regular:regular:regular
هر چی به شمال خوزستان نزدیکتر می شدیم هوا خنک تر می شد…یه مه غلیظ هم جاده رو گرفته بودو نمی شد انتهای جاده رو دید….
کوهها رو نصفه می دیدیم آخه مه اونا رو پوشونده بود … ریحانه جفته من نشسته بودو نسیم و نسرین و رضوان تو اتوبوس جای ثابتی نداشتن و وول می خوردن…منم تا می تونستم چند تا عکس خنده دار از ریحانه انداختم در حالی که خواب بود:teeth
ادامه داره …:wink
:regular

0
0

بازنده

چهارشنبه 7 بهمن 1388

من شاید الان حرفی برای گفتن نداشته باشم…
شاید هیچی نباشم …
و شاید هم به زعم خیلی ها من الان بازنده هستم …
اما تو یه تقطه برنده هستم و با خیلی ها فرق دارم….
این که من …
یه روزی می ایستمو
سرم رو با افتخار بالا می گیرمو…
می گم :
من تلاش کردم و باختم !!
:regular:regular

0
0

زندگی من..قسمت پانزدهم

چهارشنبه 7 بهمن 1388

دستمم زیره آب داغ داشت می سوخت …..اما نه حسی نه عکس العملی در کار بود….تازه اون موقع متوجه شدم دستم به کلی حس نداره !!:confused
یه ماه از این موضوع گذشت….دیگه خیلی ترسیده بودم….اول از همه با نسیم در میون گذاشتم …نسیم گفت: یا باید به مامان و بابا بگم یا خودمون بریم پیشه دکتر شاطرزاده که تو دانشگاه بود….تو گیرو داره امتحانهای نیمساله دوم بودم…گفتم بزار امتحانام تموم شه ما هم که هر سال تابستونا تهران هستیم ….همونجا میرم دکتر….
خلاصه تابستون فرا رسید….وقتی رفتم تهران پیشه دکتر گنجویان ….چندین نوع مختلف عکس برداری و mri گردن و نوار عصب از دستم رو تجویز کرد…..تهران رفتنمون به تمامه معنا زهر مار شد….!!
از صبح که میرفتم از این دکتر به اون دکتر ….اونم تو ترافیکه وحشتناکه تهران….تا ساعته 8 شب …..بدونه ناهار….تو پایتخت آواره بودیم….بیچاره بابا ….بیچاره خانوادم که باید می ساختنو می سوختن ….اون هم به خاطره من…..واقعا ارزشش رو داشتم ؟
روزی که نوار عصب از دستهام گرفتم رو از یادم نمی ره 500 تا آمپول با شوکه الکترونیکی تو بدنم بود….
ای کاش دستهام رو اون روزا می دیدین…که تماما کبود و خون آلود و باند پیچی شده بود و نمی تونستم تکون بخورم!!…و ای کاش اشکهای مهدی داداشه کوچولوی خودم رو میدیدن که وقتی می دید من گریه می کنم اشکاش مثه مروارید از گوشه ی چشمهای نازش رو زمین می افتاد….ولی اینم می گذشت….امید به آینده….امید به زندگی و زنده بودن آدم رو چه خوب میبره جلو….
به پرونده پزشکیم که تو آلمان بود نیاز پیدا کرده بودیم …..خلاصه زندگیم کامل دگرگون شد….زندگی من …زندگی بابا….زندگی مامان….زندگی داداشام….تابستونه سختی رو گذروندم…..با هزاران دغدغه…هر تابستون یه مشکله نو ….
دانشگاه بن خرید کتاب داده بود…من هم خیلی دوس داشتم که دو تا رمانی که خیلی دوسشون داشتم رو با این بن بگیرم و گذاشته بودم که وقتی رفتیم تهران کتابامو بخرمو اونجا بیکار نباشم …آخه ذوق داشتم … رضوان یادته تو چی خریدی ؟
نسیم تو چی ؟ نسرین تو چطور ؟ ریحانه تو هم یادته ؟
ولی من بن خریده کتاب رو صرف خریدن یه فرهنگه پزشکی دورلند کردم … شبها به جای خوندن رمان کارم شده بود ترجمه ی پرونده و نسخه و جواب آزمایش های مختلف پزشکیم اون هم با درد و اشکهایی که فقط و فقط به خاطره خونواده می ریختم …!!خوش به حالم نه ؟ حالا دیگه یه دورلند تو قفسه ی اتاقم دارم !! ای خدای من تا کی ؟:regular
بی حس شدنه دستم به خاطره این بود که من بیشتر از توانه جسمیم از خودم کار می کشیدم….به خودم فشار میووردم….کمرم هم که انعطاف نداره همه ی فشارها به گردنم وارد می شه …همین فشاره زیاد به مهره های گردنم آسیب زده بود و باعثه از دست رفتنه حس دستم شده بود….بدبختی اینجا بود که دسته راستم هم بود ….دستی که 80% از کارام به اون وابستت….دستی که واسم حکمه پا هم داشت…..حالا حسش جهنم ار این می ترسیدم که حرکتشو از دست بدم ….
.این باعث شد که من قدره داشته هامو بدونمو با احتیاط و مراقبته بیشتری برم جلو و به خاطره اون چیزهایی که دارم بیشتر از قبل خدا رو شکر کنم….
خدایا شکرت….که من دو دسته سالم دارم…دو چشمه سالم…دو گوشه سالم….خدایا شکرت که راحت نفس می کشم…………………………………………..خدایا تو اگه هیچی هم به آدما ندی ولی یه جایی ….یه جایی ….براشون جای شکر گذاری رو باقی میزاری…..:regular
خدایا خودت یاریم کن اون هم مثه همیشه……
بعد از یه تابستونه سخت و پر فراز و نشیب …..دوباره درس و کار رو باید از سر می گرفتم……
تلاش برا سمینار چهارمم در پیراپزشکی رو آغاز کردم…..
اوایله مهر بود….که با زنده یاد نوید مجاهد آشنا شدم….که زندگیمو متحول کرد و امید به بودن و جریان داشتن حیات رو تو دلم صد برابر کرد…روحت شاد نویده بزرگ….:regular
زندگی و تکاپوی نوید برای ماندن و بودن ستایش کردنی بود….نوید در 27 سالگی به خاطر بیماری ژنیکی تحلیل عضلانی دوشن از بین ما پر کشید … اما راه و رفتار و منش خودشو برای همیشه تو دلا باقی گذاشت…نوید از توی گوشه ی اتاقش شروع کرد به تلاش و الان جهانیان می شناسنش….به عنوانه یه نابغه ازش یاد می کنن…
این وبلاگ رو هم خانواده ی محترم نوید مجاهد در اختیار من گذاشتن … امیدوارم که راه نوید رو بتونم ادامه بدم….:regular
تو رو به خدا قدره داشته هاتونو بدونید …
من الان ترم 5 هستم….همه ی این قضایایی که براتون تعریف کردم شاید قطره ای از وقایع زندگیم بود … شاید اگه بخوام از تک تکه قصه ها و غصه های دلم بگم یه رمان 400000 صفحه ای بشه ….اما سعی می کنم هر روز بیامو خاطره ها و نگاهو حرفای تلخ و شیرینه زندگی یه معلول رو براتون به تصویر بکشم…تا شاید درسی باشه برای بهتر زیستن…شاید !!
از همتون ممنون که هر روز میومدین و زندگیمو دنبال می کردین … برام دعا کنید که سخت محتاجم به دعا …:regular
فردا بهترین روزه دانشگاهی رو براتون تعریف می کنم …
:regular:regular:regular:regular:regular

1
0

زندگی من..قسمت چهاردهم

سه‌شنبه 6 بهمن 1388

بابا خیلی حالش بدشده بود تا دو ماه چشماش دو بینی داشت…منم مجبور بودم رفت و برگشت به دانشگاه رو با تاکسی برم ….
اینقدر سختی کشیدم تو این دو ماه که گفتنش برام سخته…هر روز باید با یه آدم با خصوصیاته اخلاقی مختلف سره کله می زدم….
یکی می گفت حاج خانم مواظب باش با ویلچرت ماشینو زخمی نکنی…اوندفعه ماشینو زخمی کردی تا حالا خوب نشده !! که باعث شد با بچه ها کلی بخندیم !! انگار ماشینش جونداره !!
یکی آهنگه دوبس دوبس می گذاشت…که تو راه همش خدا خدا می کردم و گوشیم تو دستم بود …آماده باش تا اگه چیزی بشه به مامان زنگ بزنم!…
یکی اینقدر با سرعت می رفت که مامان می گفت چقدر زود رسیدی …!
یکی دیگه هم صد تا سوال می پرسید و تا دمه دره خونه با سوالهای جورواجور از من خودش رو سرگرم میکرد!!
یه بار هم که دیگه از این راننده های جوونه تیتیش مامانی خسته شده بودم وقتی زنگ زدم آژانس گفتم لطفا اگه می شه راننده مسن و جا افتاده باشه …آقا چشتون روز بد نبینه … یکیو فرستادن گفتم حالا تو راه میمیره !! آقاه نزدیک 110 سالش بود…بیچاره با رعشه ی دستاش نه می تونست به من کمک کنه نه فرمونه ماشینه دور بده !!!
بعضی هاشونم اصلا نمی دونستن که معلولیت ……خلاصه ….تو این دوماه هم من هم خانواده سختی ها رو به جون خریدیم….اینا همش کاره خداست که تو تنگنا ترین راه هم کمکم می کنه و نمی زاره لغزش کنم…..
تا اینکه داداشم درسش تموم شدو برگشت اهواز پیشمون…
بعد از اون دیگه داداشم شد فرشته نجاتو حامیه من حامیه مامان، حامیه بابا و تو تک تکه لحظه هاو قدم ها با من بود و هست….داداشم مثه یه پدر زحمت کش مثه یه همدم پشتیبانم بود ….
با همه ی سختی ها یک بار هم نگفت که مونا درس و دانشگاه برا چیته ؟….حرفی که بارها و بارها از اینو اون شنیده بودم؟…..
البته بگم الان خدا رو شکر چشمهای بابام خوبه خوب شدن…و خودش منو می بره دانشگاه…
خدایا قول میدم یه روزی همه ی این زحمتها رو جبران کنم….سعی می کنم…سعی….سعی…..
من درس و ادامه میدادم..
.دومین سمینار رو هم تو دانشگای خودمون برگزارکردم ….که همه ی برخوردها امید رو تو دلم زنده می کرد…
.سومین سمینار رو هم در دانشگاه فردوسی مشهد داشتم که با برگزیده شدنه چکیده به صورت پوستر یه نقطه کوچیکی تو آینده ی من واسه رسیدن به آرزوها روشن کرد…
خدایا روز به روز از بزرگیه خودت به من نشون میدی….منی که در پست ترین نقطه ی دنیا بودم حالا با معلولیت با چیزی که خیلی ها فکر می کنن محدودیته به کجاها رسیدم …به جایی که آدمای سالمشم نمی تونن با گذروندن 4 ترم برسن….
باور کنین ….
من الان با همین پاهایی که خیلی ها بهش امید ندارن دارم سرنوشتمو می سازم…یه سرنوشته خوب…خدایا ازت ممنونم…..
حالا دیگه همون دو سالی که دکتر گفته بود بچه تون خوب میشه (یادتونه که ؟) شده بود 12 سال……من به این زندگیم هنوز عادت نداشتم …خوب سخته…نمی گم آسونه…نمی گم راحته راحتم…ولی هیچوقت احساسه نیاز به راه رفتن هم نداشتم……..
درگیره امتحاناته ترمه 3 بودم .. یه روز که رفته بودم حموم دستم رو زیره آبه داغ گرفتم….اما ….اما…
خدایا باز چی شدم….؟
ادامه داره….
:regular:regular

1
0

تشکر

سه‌شنبه 6 بهمن 1388

جناب آقای بهنام مجاهد عزیز
برادره زنده یاد نوید مجاهد (از معلولین نابغه ی ایرانی )
از شما به خاطره تمامه زحمت ها و همچنین پشتیبانیتون سپاسگذارم….
مطمئن هستم که روح نوید عزیز به خاطره حسن توجه شما شاده شاده
:regular

0
0

زندگی من..قسمت سیزدهم

دوشنبه 5 بهمن 1388

بعد از کنفرانس دیگه همه منو می شناختن …تحمله محیطی که همه بشناسنت و نسبت بهت تو ذهنشون سوالی نباشه خیلی راحت تر بود…خیلی خوب خودمو پیدا کردم…چون دیده شدم…چون دیگه حرفی برا گفتن داشتم…چون خودمو ثابت کرده بودم…واقعا اون موقع حس …نمی دونم…شاید حس یه بازیگر معروف رو داشتم..!!!:tounge
شاید دادنه کنفرانس یه امره خیلی عادی باشه … اما اون سمینار واقعا با همه ی سمینارها فرق می کرد… و اینو جمعیته زیادی که از این سمینار استقبال کردن نشون میداد….(شلوغ ترین سمینار پیراپزشکی در چند سال اخیر ):wink
تو همون سمینار هم رییس دانشکده قول زدنه آسانسور رو دادو گفت که تا ترمه بعد مونا هم طبقه ی بالا ی دانشکده رو می بینه !!:regular
پسر و دختر …مرد و زن ….استاد و دانشجو….پیر و جوون منو تو دانشگاه مونا صدا می کردن…هیچ وقت فکر نمی کردم که دانشگاه روزهای تنهایی منو پر کنه….و من همچین جایگاهی رو تو دله اطرافیان پیدا کنم…
و همیشه به این فکر می کردم که اگه یه روزی…یه روزی…. دانشگام تموم بشه چیزه دیگه ای می تونه جایگزینش باشه؟….روزی که همه میرن دنباله زندگیو کار من کجای دنیام؟…..
راستش از وقتی رفتم دانشگاه دیگه تو دلم دنباله معالجه نبودم و نیستم…همش دنباله آرامشه و یه زندگی خوبم…دنباله استقلال …. و مطمئنم می تونم با همین شرایط یه زندگی مستقل و پر از آرامش رو برا خودم محیا کنم… حالا دیگه بهتر می فهمیدم که راه رفتن با پا آدمو نمی سازه …راه رفتن با فکره که آدمو می سازه و می بره جلو…..
همش فکرای بزرگ تو سرم می اومد…هر چند آرمانی فکر می کردم …اما برای آرمانهام تلاش می کردم….و کوچکترین تلاش رو دریغ نمی کردم….خدا میدونه که چه سختی هایی کشیدم برا درس و تو چه شرایطی ازش به سادگی نگذشتم…چون تنها ابزاری بود واسم برا رفتن به جلو….
بابا خیلی سختی می کشید واسه بردنم به دانشگاه….فقط روزی 4 بار ویلچر رو بلند می کرد…سختی های دیگه ش بماند! وای خدا می دونه که چند باری به سرم زد که دیگه نرم دانشگاه ….چقدر و تا کی باید جور این تک دخترشون بکشن….بابا خیلی بزرگواره …خیلی منو دوس داره…منم عاشقشم…اون خودش واسه ادامه تحصیل من مشتاق تره….منو روحیه میده…حتی نمی زاره آب تو دلم تکون بخوره…
راستی امروز تولدشه !! 5 بهمن..:love.بابایی تولدت مبارک…:love.
خدایا جبرانه این همه محبت سخته….چیکار باید می کردم …دسته من نبود …سرنوشت واسم نوشته بود…من که مشکلی نداشتم…چون بهترین ها برای من بود….دعا می کردم فقط و فقط تا یه روزی دله این دوفرشته یعنی مامان و بابا شاد بشه….
یه روزی باید جوابه این همه از خود گذشتگی رو بدم….تحقیقام زیاد و زیاد تر شدن
هم درس میخوندم و هم در کنارش کارهای تحقیقی و پژوهشی انجام میدادم و در نهایت با معدل 56/18 عضو استعداد های درخشانه دانشگاه شدم…حالا دیگه راهم باز تر شده بود…..از این طریق شرایط مساعد تر… و بهتر بود و دستمو برای رسیدن به خواسته های دلم بهتر می گرفتن …
تو همون گیر و دار بابا دیابتش رفت بالا و چشماش آسیب دید ودیگه نمی تونست رانندگی کنه….منم که همه ی زندگیم بابا و مامانه …کسیو ندارم….
خدایا خودت چشهای قشنگه بابام رو مثه روز اول کن…….
ادامه داره…:regular
:regular

1
0

اینم مونا کوکچولو…وقتی 7 سالش بود…

دوشنبه 5 بهمن 1388

ijgk6t7m44cx98byvs66.jpg
این مونا کوکچولو….وقتی 7 سالش بود…ساله 74 فکر کنم می شه دیگه !!:regular:regular
جز آخرین عکس هایی که سر پا بودم !!!
اینم به خاطره گل روی شما :regular
:wink

0
0

زندگی من..قسمت دوازدهم

شنبه 3 بهمن 1388

روز سمینار ضایعات نخاعی…..عجب روزی بود….ای کاش همه ی شما اون روز تو سالن بودینو می دیدین … می دیدین که مونا چقدر شاد بود….:hug
وقتی تو جایگاه نشسته بودمو آماده ی شروع صحبت بودم یکی از استادام(خانم صباغی نژاد) اومد و تو گوشم گفت مونا یه خبره خوب برات دارم….دکتر شاطرزاده تو راهه….!! قبلا بهم گفته بود که به عنوانه استاده راهنما می یاد اما تا دقیقه نود اومدنش قطعی نبود…..

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

1
0

زندگی من..قسمت یازدهم

جمعه 2 بهمن 1388

خیلی زود و مثه گذره باد….بهترین دوستا رو پیدا کردم….4 تا از بهترین همکلاسیهام شدن مونس ،شدن همدم، شدن اعصای دستم…شدن تقویت کننده ی روحم و شادی رو به زندگیم اوردن….
ریحانه، نسیم، نسرین، رضوان………تقریبا هر روز 7 ساعتی رو در کنار هم می گذروندیم…در کنار درسو تحقیقو علم…درد و دل و شادی هم بود…..وای خدا ازت ممنونم….تازه فضولی هامون هم سره جاش بود !!:teeth

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

2
0

زندگی من .. قسمت دهم

پنج‌شنبه 1 بهمن 1388

فقط خدا میدونه که بعد از کنکور چقدر و چقدر گریه کردم ….و چه اشکها که نریختم…خوشحال بودم …از اینکه میرم دانشگاه …از اینکه مطمئن بودم …که… می تونم خیلی چیزا رو اثبات کنم…
بعضی وقتا که فکر می کنم …می گم خدایا این گریه عجب نعمتیه…اگه نبود …اگه نبود…من نمی تونستم دوام بیارم…
خدایا می دونم که خودت بودی که تا همین جا قدم به قدم منو تو آغوشه خودت گرفتیو با همه ی سختی ها به من راهو نشون دادی…می دونم که خودت بودی که امید رو واسم معنا میکردیو می کنی…امیدم رو ازم نگیر…کمکم کن که فقط تویی که می تونی یاری کننده ی من باشی….

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

0
1

زندگی من..قسمت نهم

چهارشنبه 30 دی 1388

تقریبا بعد از ده دقیقه تازه تونستم حرف بزنم …دور ورم حسابی شلوغ پلوغ شده بود و همه می گفتن : مونا تو رو خدا حرفی بزن …بگو چی شدی ؟
گفتم : نمی دونم ! فکر کنم یه چیزی خورد تو کمرم ! …آره….درست فکر کرده بودم….بچه ها یا بهتره بگم وروجکهای مهمونمون با یویو بازی می کردن و از دستشون ول شدو محکم خورد تو کمره بنده…وای که چی کشیدم…فوری رفتیم بیمارستان برای عکس برداری…:regular

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

0
0