بایگانی برای آذر 1389

بالاخره خوش به حال من !

سه‌شنبه 9 آذر 1389

فکر کن وسط یک بیماری سخت دچار یک بیماری سخت تر بشوی…:eyelash
بعد علائم بیماری جدید هم روی سرت خراب شود…:atwitsend
بعد هی غر غرو شوی…و مثلا بگویی : آدم قحطی بود! و نا شکری کنی…:nottalking
بعد به روی خودت نیاوری و دردت را پنهان کنی و مثل یک آدم سرحال و بی درد رفتار کنی…:donttell
بعد شب ها از درد خوابت نبرد و در طول روز کسل و دردناک و کوفته باشی…:confused
بعد خر شوی و داروهایت را کنار بگذاری و به دکترها لعنت بفرستی که علمشان به علم خدا قد نمی دهد!:smug
بعد مدام این را بشنوی که : خوش به حالت… :phbbbt
بعد این و آن را فحش دهی که آخر به چه چیز من حسودیتان شده است به ویلچرم یا سوزشم!؟:surprise
بعد هی برای خودت قصه و غصه ببافی و های های گریه کنی…:cry
بعد همه ی آرزوهایت را بر باد رفته بپنداری…:brokenheart
بعد فکر کنی که آخر پدر و مادرت چه گناهی کرده اند که تو شدی فرزندشان … و دلت بسوزد از ته ته ته:confused
بعد هی گذشته ها را با حال مقایسه کنی و نکند و بکند راه بیاندازی!..:thinking
بعد گذر زمان برایت سخت شود …تند بگذرد یک ترس در دلت است کند بگذرد نوعی دیگر:sad
بعد روی بیاوری به دنیای مجاز و خودت را از واقعیت دور کنی و از گذر سریع زمان غافل شوی…:eyebrow
بعد یک دکتر مهربان و خاص و کمی عجیب غریب جلوی راه ناکجا آبادت یهــــــــــــــــــو سبز شود و بگوید : آهای برای خودت نفس که نمی کشی ، می کشی ؟!:regular
بعد …:regular
:regular
:regular
:regular

0
0

من مونـــــــــا بودم!!

شنبه 6 آذر 1389

این چند سال اخیر بر من سخت می گذشت ..سخت تر از آنچه که آستانه ی تحملم بود… نمی گویم تحمل کردم ،صبر کردم ،قوی بودم…بهتر است بگویم خودم را زدم به بی خیالی ! شاید !و سعی کردم زمان به هر نحوی که میشد بگذرد حتی به ضرر خودم ،خانواده..! گذری را که میدانستم گذشتنش برایم پیغام خوشایندی ندارد…و در پی اش چه خطراتی ست …
حماقتهایی کردم که اسمشان را گذاشتم عشق و علاقه و در دلم واقعا دوست داشتن محض بود اما در واقعیت ترس و خودخواهی بودو بس… که بعدها مفهموم عشق و علاقه ام را فهمیدم ! و خطاهایی کردم که در پشت پنهان کاری اش سوختمو ساختم…غافل از همه چیزو همه کس…حتی غافل از خداا…خدایی که تنها مونسم بود…
من یک تنه به جنگی رفتم که توانایی اش را نداشتم و آنسویش پیروزی و جشن شادی ای برپا نبود !و تنهای تنها در این میدان هر روز خراشی میخوردمو زخمی میشدم و از نظر روحـی و جســمی به تمام معنا کم می آوردم…و تا کی میتوانستم دوام بیاورم خدا می داند!؟!
من مونـــــــــا بودم!!
می نویسـم … برای این که گوشه ای از محبت های دکتر “سین سین” و دکتر “م” را که کارهایم را برای دیدار یک پزشک مغز واعصاب حاذق در تهران بی هیچ چشمداشتی ردیف کردند بازگو کنم…و آن هم برای این ست که بدانید پزشکانی هستند که هدفشان و رسالتشان سلامت بیمارشان است و قلبشان با درد بیمار به درد می آید و با خنده ی بیمارشان از عمق وجود شاد می شوند…با اینکه خودشان بی درد و غمو رنج هم نیستند…و چه بسا مصائب و مشکلاتشان از بیمارشان بیشتر است…اما قلبشان می تپد..با عشق…با محبت… با مودت…با فداکاری…برای دل بیمار..! همین !:regular

0
0

یک…

دوشنبه 1 آذر 1389

بالاخره همان 01/0 % کار خودش را کرد ! و من بدون رفتن به زیر تیغ جراحی به خانه برگشتم …
یک ترس شدید که ارزشش را داشت تحملش کنی…
یک نفس عمیق که باب کشیدن بود…
یک لیوان آب یخ که بدون توجهت بریزن روی سر و صورتت و انگاری دلت بریزد روی زمین…
یک دل خوشحال با مه ای از غم، غمی از گذشته…
یک شروع دوباره در قصه و غصه ای که هنوز تمام نشده بود…
یک نگاه و توجه عمیق به تک تک کلماتی که باورش برایت سخت بود اما از زبان بهترین همراهت میشنیدی…
یک قلب پر تلاطم با ضربانهایی که تندو تند تر می شدو گویا چند صدم ثانیه از هیجان بی صدای بیصدا شد…
یک رگبار و بارانی که به شیشه کوبیده می شدو تک تک قطره هایش برایت پیام داشت…
یک رویا…
و شاید یک معجزه…
:regular

0
0