بایگانی برای آبان 1390

گیج شدم!

پنج‌شنبه 26 آبان 1390

تا پای کامپیوترم مهدی میگه : والا اگر کنکور قبول شی تعجب میکنم

تا دختر خوبی میشم بکوب درس میخونم مهدی میگه : والا اگر کنکور قبول نشی تعجب میکنم

الانا هم میگه قربون خواهر خرخونم برم که گیجم کرده
والا گیج شدم

___________
و اما خبرهای قاطی

نمیدونم چرا برنامه ریزی به من نمیاد تا برنامه میریزم یهو یهویی برنامه هام خراب میشن کم کم دارم نسبت به برنامه ریزی بدبین میشم با اینکه خیلی معتقدم به ریختن برنامه و و تنظیم زمان برای درس
قبل شروع هفته ی قبل برنامه ریختم که این هفته رو تماما تست بزنم آخرش حالم بد شدو نتوستم برنامه ام رو کامل عملی کنم
سمانه میگه چشم خوردی !! حالا نمیدونم چیمو چشم زدن
نسیم هم زنگ زده میگه هااااا رفتی دوست جدید پیدا کردی مارو فراموش کردی میگم نه به خدا مگه میشه خاطراته 4 سال لحظه به لحظه رو یادم بره
رضوان هم تو بیمارستان مشغول به کارشده زنگ زد گفت بریم بیرون فکر کنم اگه خدا بخواد میخواد شیرینی کارو بده…گوش شیطون کر
واسه ریحانه دعا کنید بچه م تو غربت کارش پیچیده!
نسرین هم که خودشو شوشو مفقود شدن رفتــــــــــــــــ…

0
0

عیدتان مبارک

دوشنبه 16 آبان 1390

وقتی نزدیکای عید قربان میشه نا خودآگاه یا اون یه ماه سخت زندگیم میوفتم که مجبور بودم وابستگی سختی که به مادرم داشتمو به خاطر مکه رفتنش به یک باره بشکونم…
تو اون یک ماه تازه فهمیدم چقدر بدبختی دارمو چقدر ناتوانمو چقدر وابسته…
و چقدر مامان برای من زحمت میکشه… هیچ کس نمیتونه بفهمه چون هیچ کس تو بطن تجربه های من نیست و همه همه فقط منی که ماحصل تمام تلاش مادرم هستم رو میبینن منی که الکی من نشدم! انگاری خودمم نمیفهمم!

مامان خیلی به سختی راضی شد که منو رها کنه به خاطر زیارت خونه ی خدا اما با هر زوری بود انگاری طلبیده شده بود…انگاری دهنش بسته شده بود..میدونم که ته ته ته دلش دلش به رفتن بود و ته ته ته نگاهش به خستگی من …اما با فداکاری مامانبزرگم بود که رفت…
یادش بخیر مادر بزرگم اون یه ماه تر و خشکم میکرد صبحا با صدای صلواتاش از خواب پا میشدمو ظهرا وقتی از مدرسه میومدم بوی خاک خیس خورده به خاطر حیاط شستنش تو خونه میپیچیدو با عطر خوش ناهارش قاطی میشد وآدم اشتهاش صد برابر میشد..
حالا دیگه نیست..مادربزرگمو میگم…دلم واسش لحظه لحظه میتپه حتی با اینکه تپشهاشو دیگه نمیشنوم
اولین عیدیه که حاج خانوم بزرگ خانوادمون دیگه نیست…روحت شاد عزیزکم…

_________________

پ.ن. این عکس رو تو شمال گرفتم . نمی دونم چیه ! کسی میدونه؟

0
0

جدی بگیرید

پنج‌شنبه 12 آبان 1390

زمانی که من مبتلا شدم یه مقاله ی فارسی هم تو موتورهای جستجو نبود اما تازگیها از مرکز ضایعات نخاعی یک ایمیل دریافت کردم در باب توجه به بی حسی ناگهانی در بدن افراد ضایعه ی نخاعی.

دستگاه عصبی و افزایش سن در افراد ضایعه نخاعی

توجه کنید که یک غفلت و یا ضربه به کمر ممکن همه ی زندگیتون رو تحت شعاع قرار بده

0
0