بایگانی برای فروردین 1396

ماه خوب خدا..

پنج‌شنبه 10 فروردین 1396

هر سال يه حسرتي باهامه توي ماه رجب..حسرت اينكه حتي نمي تونم يه گوشه از مسجد برم براي خلوت با خدا..و اعتكافو به جا بيارم..هميشه دوست داشتم هميشه..
اما خب
قرار نيست هر چي كه ميخوايم برامون تو اين دنيا فراهم باشه اصلا همين سختي هاست كه صيقل روحن صبوري همين سختي هاست كه رشد و بزرگ شدن توشون شايد با به جا اوردن اعتكاف برابري ميكنه، به يه دوستي گفتم زندگي خيلي سخته با اين شرايط! گفت كه زندگي همينه ديگه! كسي به شما گفته بود قراره كلا جلو آفتاب دراز بكشي و آب نارگيل بخوري كه الان شاكي هستي؟ گفتم نه نگفته بود ولي اين مدليشم سخته كه هر چيزي برات حسرت بشه..گفت زندگي يعني گذر از همين سختي ها..سختي نيست مسئله ايي كه بايد حلش كرد..بعد گفت زشته به خدا تو مشاوري من بايد از اين چرنديات بهت بگم….برو از خدا بترس..
امسال دلم ميخواد يه جايگزيني داشته باشم براي اعتكاف..تو اون سه روز سپيد رجب من هم كاري كنم كه خدا و خلق خدا ازم راضي باشن و با وجود همه ي ارتباطات اجتماعي كه ممكنه منو از معتكف بودن خارج كنه خودم رو پاك نگه دارم…خوبِ خوبِ خوبِ خوب باشم

تو اين فكر بودم، كه با هر بهونه..يه بار آسمون رو بيارم تو خونه
حواسم نبود كه به تو فكر كردن خودِ آسمونه….خودِ آسمونه :heart:

ماه رجب ماه كاشتن مهرباني ها بر همه تون مبارك و بر من نيز :inlove: لطفا اگر رفتين اعتكاف من رو ياد كنيد :heart:

0
0

سفر به اروندکنار (مرز ایران و عراق)

یکشنبه 6 فروردین 1396

به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام و سال نو مبارک 🙂

امسال سال نو رو با تجربه ایی متفاوت شروع کردم به جایی رفتم که در دو قدمیمون بود اما تا به حال ندیدده بودم..با بارونی که میبارید شبیه بهشت بود..آسمون پر از ابرهای سیاه و تالاب های خشکی که از بارون خیس شده بودن و یا کمی آبدار و پرنده هایی که دسته دسته دنبال رد بارون جمع شده روی خشکی زمین بودن..نخل های سوخته ایی که حکایت از تن های بی شمار سوخته داشتند و مادرانی منتظر..و سکوت و سکوت و سکوت..حس غریبی داشت..حس یه شادی تلخ

من و ویلچر نو و مهدی خواستیم بزنیم به دل مناطق جنگی و بریم سر مزار 8 غواص گمنام عملیات ولفجر اما تو گِل گیر کردیم..و مجبور شدیم برگردیم اما بقیه که رفتن میگن بینهایت عارفانه بود و من فقط موفق شدم از روی پل یه سلامی به اروند و نهرهاش و هزاران هزار عاشق بدم….


خوشحالم از اینکه اینقدر تجربیات متفاوتی پیدا کردم تو این یه سال و اینقدر مستقل رفتم این ور اونور و به دل خطر زدم که برای رفتن تو گِل و شرایط سخت نه تنها خونواده مخالفت نکردن بلکه همش می گفتن بیا و بیا حیف شد نیومدی کاش با ماشین میرفتی و…. و این واسه من یه پیروزی بود…
سال جدید رو اول با فاتحه ایی برای شهدای خوشنام این سرزمین و بعد هم با آرزوی سلامتی برای همه و تلاش برای اخلاق نیکو آغاز می کنیم.. :heart:
سال خوبی بسازید و برای تحقق تک دعای من در این زندگانیم نیز دعا کنید.. :rose: :rose:

_________
*اروندکنار خیلی زیباست اگر بهش برسن یه چیزی شبیه هلنده و توی بیست سی تا نهری که از وسط شهر میگذره با قایق میشه تو شهر تردد کرد خیلی زیباست :inlove: پیشنهاد می شود در یک روز بارانی برویدددد

0
0

بوى نو شدن

پنج‌شنبه 26 اسفند 1395

امروز محل كارم خيلي شلوغ بود خيلي خيلي خسته شدم…اما آخر كار دعوتمون كردن و عيدي بهمون دادن و شكلات و شيريني واسه خونه، يهو حس خونواده داشتن و بابا بودن و عيالواري و انتظار بچه ها بهم دست داد پر از شادي شدم حتي با اين رويا كه به. يمن وجود گل روي بابا مونا، امشب شيريني خورونه (الهي كه هيچ پدري شب عيدي شرمنده بچه هاش نشه و حتمي اين حس خوب بهش دست بده و بچه هاشم شاد باشن )از طرفي يه كوه كه از بسته هاي شكلات درست شده بود رنگ رنگي بودن اين شيرينيجاتو چشما و دلو شاد ميكرد….همه شاد بودن و اين خنده ها همينطوري بيشتر بيشتر ميشد بس كه جريان دلشت انرژي…. رفتيم پشت سفره هفت سين و عكس انداختين و منم با يه حس رهايي و تلاش براي تازه شدن رسيدم خونه..
يه نگاه به اتاق پر از خاكم انداختم و بخش انگيزشيمو تحريك كردم و كلي انگيزه گرفتم (آخه پاك كردن خاك انگيزه ميخواد چون بعد از چند ساعت يه عالم خاك مجدد روي وسايله و واقعا با خودت فكر ميكني تميزكاري توي هواي گردوخاكي اهواز بيهوده ست لعنت به باعث و بانيشو هركي ميتونسته كاري بكنه براي اين هوا و نكرده)…
با اينكه خيلي خسته بودم و پر سوز روسري كلفتي بستمو شروع كردم وااااي كه چه كيفي داره اتاق تكوني..يه تشت آب كفى و سابوندن ديوارا از زمين تا جايي كه قدم برسه و كشون كشون سابوندن كف اتاق و قفسه و خلاصه تا تونستم چرخيدم
داداشم مهدي ميگه نمي دونم توي اين اتاقت چند كيلومتر حركت كردي تو بايد جي پي اس بت وصل كنم اما حدسياتم بر اينه اگه يه خط راست رفته بودي الان آبادان بودي :evilgrin:
خيلي درد دارم
اما چشمامو ميبندم پر ميشم از بوي خوش بهاري مايع زمين شوي بوژنه و غرق ميشم توي ملافه هايي كه بوي مست كننده ي اريل ميدنو به صداي حركت ماهي ها كه دارن توي تنگ مي رقصن گوش ميدم و خدا رو شكر ميكنم بابت اين همه نعمت و اين بهار توى راه :heart:

0
0

هدف گذاری در سال جدید..

چهارشنبه 25 اسفند 1395


:rainbow: مهارت های زندگی :rainbow:
:star: همه ما شوق و انگیزه زیادی در ابتدای سال برای برنامه ریزی و هدف گذاری داریم.

اهدافی که گاهی در دسترس نیستند و بیشتر جنبه کاهش موقتی عذاب وجدان هدف نداشتن در ما را دارند!

:star: دو عامل کلیدی که مشخص میکند هر فردی به هدفی که برای خود تعیین می کند پایبند می ماند و راهش را تا دستیابی به هدف ادامه می دهد یا خیر؟
1) چقدر این هدف چالشی و انگیزش دهنده است؟
2) این هدف چقدر دست یافتنی به نظر می رسد؟

:star: تا زمانی که افراد به میزان کافی به چالش کشیده نشوند، حس دستیابی به هدف به آنها دست نمی دهد،
اما این چالش باید به میزانی باشد که احتمال منطقی برای دستیابی به هدف نیز وجود داشته باشد.

:star: توصیه هایی برای هدف گذاری در سال جدید:

:rose: هدف های خود را روی کاغذ بیاورید.

:rose: اهدافتان را خیلی تخیلی و بزرگ تعیین نکنید. سنگ بزرگ علامت نزدن است!

:rose: تعداد زیادی هدف تعیین نکنید. یک یا دو هدف بهترین انتخاب است. موفقیت شما وقتی روی یک موضوع تمرکز می کنید خیلی بیشتر میشود.

:rose: لزوما روی اهداف متداولی که همه فکر می کنند، تمرکز نکنید. شما متفاوید! ببینید از زندگی چه میخواهید.

:rose: هدف اصلی خود را به اهداف و گام های کوچک تر تقسیم کنید. هر هدف را به گام هایی خرد کنید که مشخص و قابل اندازه گیری باشند. گام هایی که نشان می دهد چطور باید به اهداف خرد شده خود برسید.

:rose: در هر لحظه، شما باید تعدادی از اهداف را بر تعدادی دیگر مهم تر بدانید.(اولویت بندی کنید)

:rose: با انجام هر گام، خودتان را تشویق کنید.

:rose: برنامه ریزی همراه با زمانبندی انجام کارها، قسمت اساسی هدف گذاری است.
علاوه بر برنامه ریزی، بخشی از زمان خود را به چگونگی انجام آن اختصاص دهید.

:rose: به برنامه خود پایبند باشید.

:rose: موانع را حذف کنید.
برخی روابط،عادات و رفتارها موانع اصلی شما در رسیدن به اهدافتان هستند.
با خودتان رُک باشید و موارد بیهوده و اضافی آنها را هرس کنید.

:rose: انعطاف در برنامه بر اساس شرایط را بپذیرید.

:rose: خود را در جمع افراد همفکر یا حامی قرار دهید.

:rose: از اهل فن حتماً در تمامی مراحل، “مشورت” بگیرید.

:rose: اگر در گام یا هدفی شکست خوردید، نااُمید نشوید! دوباره و چندباره تلاش کنید.

:rose: :rose: :rose: :rose: :rose:
نوروز بمانید که ایام شمایید..
آغاز شمایید و سرانجام شمایید..
گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است..
در کوچه‌ی خاموش زمان، گام شمایید..
:rose: :rose: :rose: :rose: :rose:

_______________
* از کانال مهارت های زندگی
https://telegram.me/joinchat/CaWwCj_Qgz6pUUQOeQfb_Q

0
0

مادر، بهار، فاطمه…

یکشنبه 22 اسفند 1395

خیلی اتفاقی رفتم تو اتاقشون..گفت همینو می گفتم خانمی..نگاش کردم گفت متن آماده می کنی به مناسبت روز مادر..به نظرمون اومد تو خوب از پسش بر بیای..لبخند زدم گفتم باشه حتما..یه متن در اوردم راجع به تشبیه مادر به بهار و سین های هفت سینی که مادر برای خودش می چینه..از خانم عرفان نظر آهاری جونم
گفتم 5شنبه و جمعه وقت خوبیه برای تمرین..آهنگ پس زمینه هم جور کردم متناسب با متن با کلی حس خوب به فکر مراسم بودم..اما 5شنبه صبح که خواستم بلند شم گردنم پیچ خورد رگ به رگ شد از این درد ناجورا که نمی تونستم بلند شم و جمعه رفتم دکتر آمپول نوش جان کردم تا خوب شم و هیچ تمرینی نکردم..شب بود اعصابم از گرد و خاک بهم ریخته بود دیگه گرد و خاک میشه حس مردن بهم میده چون میزنه همه چیو کثیف می کنه بلند شدم با اون همه درد به تمیز کردن اتاقم اما نرسیدم تمرین کنم متنم رو..تا که صبح امروز پا شدم..دردم خوب بود و ساکت شده بود اما آسمون سرخ بود از خاک..غمگین از خونه زدم بیرون..
هر چی به برگزاری مراسم نزدیک و نزدیک تر شدیم حالم بهتر شد..وقتی تو سالن یه عالمه خانم خوشحال دیدم، حس خوبی بهم منتقل شد..اولش صدام لرزید اما بعدش خوب و عالی خوندم..همه ساکت بودن خیلی ها تو فکر بودن..خیلی ها هم لبخند تحسین و تایید داشتن و من پر بودم از حس خوب…….

“نام مادرم ، بهار است. و ما دوازده فرزندیم. خواهر بزرگم، فروردین و برادر کوچکم، اسفند است. پدرم، بازگشته است، پیروز و عمویم نوروز، پیش ماست. و مادر به شکرانه این شادمانی، سفره ای می چیند و جشنی می گیرد.
اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورِ آفرینش چیده است، آن روز که از بهشت بیرون می آمد. ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع شد؛ همرنگ عشق.
مادر سکه هایی را در ظرف می چیند، سکه هایی از عهد سلیمان را، سکه هایی که به نام خدا ضرب خورده است و می گوید: باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا ابد، رونق بازار جهان است.
مادر به جای سنبل و به جای سوسن، گیاه سیاووشان را بر سفره می گذارد، که از خون سیاوش روییده است. این سومین سین هفت سین ماست. تا به یادآوریم که باید پاک بود و دلیر و از آتش گذشت. و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست.
مادر می گوید: ما عاشقی می کنیم و پاکی، آنقدر تا سوگ سیاووش را به شور سیاووش بدل کنیم.
و سین چهارممان، سرود سروش است تا از سبزپوشان آسمان یادی کنیم و یاری بخواهیم که جهان اگر سبز است، از سبزی آنان است و هر سبزه که هر جا می روید از ردّ پای فرشته ای است که پا بر خاک نهاده است.
مادر، تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی، بی تاب می شود. زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان را می شناسند. و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران، عشق را یکریز شنا کند.
مادر می گوید: ما همه ماهیانیم بی تاب دریای دوست.
مادر، پری از سیمرغ بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قافی و ما همه مرغانیم در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوار سیمرغ است. مبادا که گنجشکی کنیم و زاغی و طاووسی، که سیمرغ ما را می طلبد.
مادرم، شاخه ای سرو بر سفره می نشاند که نشان سربلندی است و می گوید: تعلق بار است، خموده و خمیده تان می کند. و بی تعلقی سرافرازی. و سرو این چنین است، بی تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشیم.
سین هفتم هفت سین مان، سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را توتیای چشمش کرده است. ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن.
***
مادر آب می آورد و آیینه و قرآن، و سپند را در آتشدان می ریزد و گرداگرد این سرزمین می چرخاند، سپندی برای دفع چشم زخم آنکه شور و شادی و شکوه این سرزمین را نتواند دید”

و بعدش تجلیل به عنوان زن فعال..حس خوبی داشتم از اینکه زن هستم و دوست دارم که از امروز تا همیشه به عنوان یک زن عزیز شمارده بشم..و بهم تبريك گفته بشه…به زن بودنم افتخار کنم..حس بززرگ شدن دارممم و دلم خواست از روز دختر بكشم بيرون 🙂
فقط بگم از بعد از مراسم تا الان باران بی وقفه می باره و تمام خاک ها رو شست.. :inlove: مچکرم خدا جون

میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکارم و قله رفیع فضایل صدیقه کبری، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) هفته ی بزرگداشت مقام زن و روز مادر و آغاز فصل بهار و سال نو، این همزمانی دو بهار زیبا را به همه ی زنان و مادران سرزمینم پيشاپيش تبریک و شاد باش می گم.. :rose: :rose:

0
0

فیلم جلسه‌ ها The Sessions 2012

دوشنبه 16 اسفند 1395

چند روز پیش بعد از بررسی چند مقاله به عنوان فیلمی برخورد کردم که خیلی مشتاق شدم که ببینمش
فیلم داستان زندگی واقعی مارک اَُ برایان یک شاعر (با احساسات لطیف) مبتلا به فلج اطفال است که از گردن به پایین فلج شده و به دلیل مشکلات تنفسی و گردش خون توی یه مخزن فشار روزگار میگذرنه..و تنها به مدت 3-4 ساعت امکان بیرون اومدن از دستگاه رو داره..

مارک فردی معتقد به کلیسا و باورهای مذهبیست..و با یک تخت برقی که دور تا دورش آینه کاری شده برای دیدن اطرافش در سطح شهر تردد میکنه اما از وقتی که چند تا حادثه رانندگی براش پیش اومده اجازه تردد تنها نداره و با پرستارش در شهر تردد می کنه..مارک با یه ابزار که تو دهانش میذاره شعر و مقاله مینویسه و تماس تلفنی میگیره و با آدمها ارتباط داره..و توی کلیسا هم با کشیش جوانی دوسته..یه روز مارک از گناهی که مرتکب میشه با کشیش صحبت می کنه و می گه که من نیاز به ازدواج و همسر دارم و در کنار پرستارم دارم گناه میکنم؛ گناه ذهنی…اون منو دوست داره ولی عاشقم نیست و وقتی بهش پیشنهاد دادم که ازدواج کنیم منو گذاشت و رفت…از این رویه زجر میکشم چه راهی برام پیشنهاد داری..

کشیش که خود مجرد است مارک رو به یک روانپزشک ارجاع میده..روانپزشک هم بعد از صحبت هایی، تنها رابط جنسی رو به مارک پیشنهاد میده..علی رغم باورهای مذهبی مارک، با مشورت کشیش در محراب با گرفتن دست مارک از خداوند اجازه می گیره و به مارک میگه میدونم که خداوند به خاطر این کار تو را خواهد بخشید….

جلسات در واقع 6 جلسه ی درمانی و تجربه ی رابطه ی جنسی (سکسوتراپی) ست که در اون مارک خود و بدن خود و جنس مخالف رو میشناسه…و علی رغم باورهای رایج در مورد افراد معلول (که فکر می کنن معلولا خواجه ن :laugh: )و همینطور با اینکه اصلا رابط جنسی اجازه ی ادامه ارتباط و یا خارج از 6 جلسه کاری، اجازه ی ملاقات با مارک رو نداره اما رابط جنسی رو به خودش علاقمند میکنه….

تو نقدش می خوندم فیلم The Sessions یا جلسات درمانی را فیلمی بی ارزش سانتامانتالیسم که تنها شرایط سخت جسمی نقش اول فیلم به خودی خود دل هر بیننده ای را به درد می آورد، محسوب کرده اند. از طرفی فیلم را فاقد امید و تلاش و استقامت و از نگاه غیراسلامی و ذهنی باز! درک ناشدنی و غیر قابل باور و تنها حامل پیام هایی جهت جریحه دار کردن احساسات بیننده داشته است توصیف کرده است…

اما نظر من: 🙂
من مارک رو شخصی فعال و با امید و تلاشگر و با اراده میدیدم کسی که با تخت و دراز کش و با این همه ناتوانی و استیصال و درد حتی از 3 ساعتی که فقط اجازه داشت از دستگاه خارج بشه به دل مردم میزد و از زمان و زندگیش استفاده می کرد مقاله مینوشت به دیدن کیس های مقاله هاش میرفت و با ضبط صوت صداهاشونو ضبط میکرد واقعا تحسین برانگیز بود..(کار هر کسی نیست ادامه ی این زندگی پُر رنج و پیدا کردن راه حل برای شرایط سخت که به خوبی به تصویر کشیده شده بود)..

از طرفی مارک یک چیز رو خوب میدونست اینکه نیازش رو فقط از طریق ازدواج باید رفع کنه نه هر چیز دیگری خارج از اون؛ اونم توی دنیای باز و ولنگاری که هر کس هر کاری میخواد میکنه…اما..نمی تونست که از طریق ازدواج نیازش رو برطرف کنه! یعنی کسی رضایت نمی داد که جواب مثبت به خواستگاریش بده..شجاعت و اعتماد به نفس مارک برای تقاضا و درخواست حق و نیاز طبیعی ازدواج؛ مثال زدنی بود.. این اطرافیان بودند که به انتخاب هاش نه می گفتند..! و اون دغدغه ش رو که داشت منتهی به گناه می شد رو با فردی مورد اعتماد در میون گذاشت..(شجاعت، اعتماد به نفس، مشورت با فردی امین، تلاش برای حل مسئله و پایبندی به قوانین و عرف و دینش و نادیده نگرفتن نیاز جنسی و باورهای مذهبیش مثال زدنی بود).

در تئوری هر گونه آمیزش جنسی خارج از چارچوب ازدواج، توسط کلیسای کاتولیک گناه تلقی می شود..در این فیلم ابهام و دوگانگی و درماندگی در پاسخگویی صریح از سوی کشیش، به مارک برای آغاز جلسات درمانی از سوی رابط جنسی به شدت مشهود بود..چیزی که در اسلام با عنوان صیغه برای افراد حل شده..و کیشیش با گفتن “من در دلم می دانم که خدا در این مورد از تو خواهد گذشت، برو و انجامش بده” مارک رو از منع و گناه آلود بودن در ذهن نجات میده..(جلوگیری از سرکوب نیاز، درمان روح و روان، تجربه و اهمیت جلوگیری از گناه و اثرات روحی و روانی ناشی از اون و در واقع اهمیت به خود و بدن خود.. )

از طرفی به شدت لزوم رعایت در پرستاری و حمایت از سوی پرستاران و درمانگران و خانواده و بستگان و دوستان در ارتباط با افرادی که دچار فلجی کامل اندام ها هستند، گوشزد میشه که در کمک و نگهداری و حمام و شستن و …به بدن و هویت جنسی افراد احترام گذاشته بشه و نادیده گرفته نشه این موضوع..بهتره بگم تصاویری که فرد حموم داده می شد و همه بی تفاوت بودند و مارک تو ذهنش با خودش در مورد علایق جنسیش حرف میزد نقطه ی قابل تامل فیلم بود…

مسائل جنسی یک موضوعیست که به فیزیولوژی مغزی مرتبطه بنابراین حتی اگر به واسطه ی آسیب (آسیب در سیستم عصبی محیطی و مرکزی مثل نخاع)؛ محرک های حسی و حرکتی به مغز نرسن..سایر محرک ها از جمله چشایی بویایی و شنوایی و بینایی به همون مقدار میتونه فرد رو تحریک و برانگیخته کنه و یا حتی به علت عدم ارضا فرد رو در عذاب جسم و روح بگذاره…(در فیلم به خوبی نشون داد که برخورد بد پرستار اول با بدن مارک در شستشو چقدر برای مارک چالش ذهنی ایجاد کرده بود و از طرفی برخورد بسیار بسیار باز و مهربانانه ی پرستار دوم از جمله زدن ریش و رابطه ی نزدیک چهره به چهره مارک رو تحریک و آشفته کرده بود به طوری که همش آرزو می کرد کاش دستام فقط حرکت می کرد تا بغلش کنم…)

نکته ی دیگه اینکه درجه بندی سنی فیلم R (مناسب برای افراد بالای 18 سال) جلسه ها به هیچ عنوان در مورد رابطه جنسی و محرک نیست..در مورد دو نفر است که راجع به نیازهای خود تفکر می کنند و از کشف خود به آرامش می رسند و احساس خوبی دارند.. بیننده همپای مارک از این شناخت و کشف به آرامش می رسه و خوشحال میشه..این فیلم صحنه های جنسی بی ارزش و احمقانه ی دیگر فیلم ها را ملامت و اصلاح می کند..

دانلود فیلم جلسه‌ ها The Sessions 2012…
دانلود زیر نویس فارسی فیلم جلسه ها

این یک یاد آوری است که باید با هم مهربان باشیم ..

__________
*درجه بندی سنی فیلم R (مناسب برای افراد بالای 18 سال)
**پیشنهاد می کنم اونهایی که به نوعی درگیر این موضوع هستند حتما فیلم رو ببینند..
***نقد دیگر فیلم از راجر ایبرت

0
0

بیست

جمعه 13 اسفند 1395

توی اسفند کمی قبل از بهار بود درست مثل همچین روزی که …برای همیشه نشستم روی ویلچر..
و حالا بعد از بیست ساله که خوب میدونم؛
هیچی مثه سلامتی تاج بندگی نیست..
خیلی دلم می خواست که من هم سلامت بودم..
برای همه چی سلامتی مهمه..حتی یه خواب راحت..کمک به خودت کمک به دیگران..پیوند و ارتباط با آدمها..
توی مسیر زندگی..از مدرسه رفتن و دانشگاه و کار و ازدواج و بچه دار شدن و…
همه و همه
جدا از اون نگاه آدما و تحت تاثیر قرار گرفتن روابط اجتماعیت..با تحقیر توهین ترحم و زنشت بودن و ناتوان بودن و نادیده گرفتن و بی ارزش بودن و سربار بودن و…همه و همه که اعتماد به نفست رو نابود می کنه.. و روحت هم با جسمت فلج میشه..
بیست سال سختی بود و از این به بعد هم سخت تر…
اگر همه ی این سن تا اینجا تنها صبوری کردی دیگه تو این سن تنهایی صبوری کردن سخت و سخت تره..
آدمای دور و برت تغییر کردن..هیچ دیالوگ مشترکی نداری با دوستات..تنها حرفهای عمر تلف کن مشترکن..یا قلبت بشه فقط به وقت درد و رنج مردم که همش بریزن توش… اونا مسیر رشد و زندگانیشونو همونجور که تو نظام خلقت هست طی می کنن و با همون تغییرها و تحول ها و ارضای نیازها ولی تو نه..
باید کنار بیای و بپذیری این همه سختی رو به عشق معبودت که این رو برات خواسته و علاوه بر اون باید جواب بدی که چته؟ چرا مثل قبل نیستی؟ مگر تو مثل قبلی؟ تو هم مثل قبل نیستی اما طبق مسیر خلقت پیش رفتی این منم که نتونستم این مسیر رو طبق خلقت پیش برم و اینجاست که منو متفاوت میبینی…خیلی بده که بخوای به همه بفهمونی که منم مثل تو ام..اصلا هستم؟ یه چالش بزرگه
.

.

.
هنوزم دوست دارم کارگر نظیف تمیز منزل می بودم؛ در کنارش با تحصیلات دانشگاهی و پرستار.. با شش تا بچه سه تا دختر سه تا پسر…
آخ اگه بشه اون دنیا کارگر و پرستار و مادر باشم..
می دونم که صدامو میشنوی یا جابِرَ الْعَظْمِ الْکَسِیر…. :heart:

0
0