بایگانی برای مرداد 1396

سفرنامه مشهد1

دوشنبه 2 مرداد 1396

“مادر سپید” مادر حسن روشندل رو می گم..با هیجان به آیدا می گفت داریم میایم مشهد با یه گروه 120 نفره از روشندلا و خونواده هاشون…از برنامه هاش نوشت این کارو می کنیم اون کارو می کنیم کاشکی تو هم بیای آیدا..می دونی دلم پر کشید وسط حرفاشون گفتم وای چه خوب چه قشنگ..دلم خواست…یهو “مادر سپید” گفت تو هم بیا مونا جا داریم برای یکی دو نفر…بعد رفتم تو فکر..من که یکم پیشا رفته بودم مشهد..فکر همون بالابره افتادم که قراره واسش پول جمع کنم تا یکم از کارهای روزمره ی مهدی کم کنم بالابره دیگه کارمو راحت می کرد هر وقت می خواستم برم بیرون برم سرکار راحت باش می تونم بشینم رو ویلچرو نمی خواست وقت و بی وقت مزاحم کسی باشم اما خب گرونه..پول اونو کجای دلم بذارم؟..یاد قولی که به آیدا دادم افتادم که یه بار با هم بریم سفر خارجه و هزارتا چیز دیگه..
مهدی می گفت: خودم نوکرتم بالابر میخوای چیکار؟ پولاتو بذار برو سفر اینور و اونور خوش بگذره بهت و این یه دنیاست برام.. بهش گفتم سلامتی و آرامش توو و بقیه هم یه دنیاست برای من..دلم دردسر برای شماها رو نمی خواد..می گفت نه این دردسر نیست این خود خود خود عشقه..بفهم اینو..
دیگه این عشق عمیق و قدرت جذب امام رضا جونی و حرفای مهدی باعث شد بیخیال همه ی برنامه هام بشم..بیفتم دنبال بلیط :inlove:

0
0

روحش شاد و راهش پر رهرو..

شنبه 24 تیر 1396

در گذشت خانم مریم میرزاخانی نابغه ی ریاضیات جهان رو به پدر بزرگوارشون جناب آقای احمد میرزاخانی رییس موسسه نیکوکاری رعد(یکی از بهترین موسسات مربوط معلولین) هستند رو تسلیت میگم خداوند بهشون صبر بده…

0
0

عازمم..

شنبه 24 تیر 1396

توی یه بحران سخت زندگیم و خیلی خیلی اتفاقی طلبیده شدم 🙂 منی که تو برنامه ی سفرهای امسالم(زمان و مرخصی و مالی و…) سفر به این شهر نبود اما خب وقتی که طلبیده میشی همه چی خود به خود جور میشه و دلت هم روی برنامه هات و فکرهای دیگه ت خط میکشه…
خیلییی خوشحالم که تجربه یه سفر تنهایی رو به بهشت دارم با کلی برنامه که قراره داشته باشم…خودم هم از مرور برنامه م در این سفر ذوق زده و هیجان زده م و دوست دارم زودتر ببینم چطوری از آب در میاد و تجربه ش چقدر دلنشینه ؟؟ البته اگر عمری و توانی باقی باشه….
پیش به سوی ..عشق….
_________________
دعاگوی همه ی دوستای خوبم هستم :heart:

0
0

خدايا

یکشنبه 18 تیر 1396

هول بود و چشماش نگران خيلي نگران… گفت مونا يه اتفاق بدى براى دخترداييم افتاده
تصادف كرده استخونش خورده به نخاعش…بعد از دو روز يكم پاشو تكون داده البته…
خيلي ناراحتم..دكتراي فلان رشته زيبا عزيز دردونه مستقل و كاري و…خيلي نگرانيم… سنى نداره يچاره
.
.

همش دو سال از من بزرگتره… چقدر ناراحت و غمگين شدم از شنيدن اتفاقي كه براش افتاده عميقا رفتم تو فكر…تو دلم گفتم تازه اول بدترين تجربياتش تو زندگي و البته سخترينه
مثل يه فيلم تموم دوستاي نخاعيم تموم اونايي كه تو پايان نامه ام كمك كردن و خيلي هاي ديگه عبور كردن… كي تحصيل كرده كي مستقله كي عزيز دردونه ست كي كاريه با خودم گفتم چقدر شرايط كنونيم وقتي از بيرون بش نگاه مي كنم وحشتناكه نه؟ چقدر براي ديگران وحشتناكه؟ من دارم مثه همه حداقل تو ظاهر زندگي ميكنم درس ميخونم كار ميكنم سفر ميرم اما همچنان از نگاه ديگران كسي كه نخاعي ميشه زندگيش نابود شده و بدبخت و بيچاره ست

چقدر ناراحت كننده ست وقتي به تعداد نخاعي ها اضافه ميشه ولي خب اين نيز بگذرد اين مسير زندگاني يه روزى با همه ي سختياش تموم ميشه…همه تسليميم

يه ايمان عميق ميخوام
يه ايمانى كه هيچوقت ذره ايي تكون نخوره
خدايا خودت دلمو به دلت بند كن….خودت صبرم بده….
————-
*براى بيمار ذكر شده دعا كنيد لطفا شايد همين اول كارى به خواست خداوند و دستاى پزشكا نجات پيدا كنه…

0
0

بهشتِ من

سه‌شنبه 13 تیر 1396

اون غمگين و من غمگين تر..نشست رو به روم از يخچال كوچيك توى اتاق استك آناناسى كه امروز با ذوق و شوق تو گرماي ٥٠ درجه و با چرخوندن چرخاي داغ ويلچر رفته بودم خريده بودم و از سركار براش اورده بودمو در اوردو در باز كن زد و بازش كرد يه قلپ خورد بى اينكه دلش ايستك آناناسى بخواد و تو چشمام نگاه ميكرد و در حالى كه انگار غم همه ى عالم تو دلش بود حرف ميزد..هميشه وقتى غم مياد تو دلش تو صداش تو چشماش دلم خيلى ميگيره انگار كه يه جورى دلامون به همديگه وصل باشه زود غمش تو سلول سلولم ميشينه…طاقت ديدن غمش رو ندارم..هر چند ميدونم دلش اينقدر بزرگههه كه همه ى غما رو از دل خونواده و دوستاش و …ميخره و ميريزه توش…اصلا مطمئنم كه رسالتش تو دنيا همين غمخوارى باشه…حرفاش رو كه زد ايستك آناناسى رو همونجورى گذاشت روى ميز كنار تختم و رفت.. نگاه كردم ديدم پره…يه قلپ ازش خوردم بى اينكه دلم ايستك آناناسى بخواد و بغضمو قورت دادم…
اشك تو چشمام جمع شده بود كه ديدم تلفنم زنگ خورد..از تو اتاقش چند قدم اونور تر با تماس تصويرى بهم زنگ زد..يه لبخند رو لبش بود به چه بزرگى تا لبخندش رو ديدم اشكام ريخت بهم نگفت گريه نكن، خجالت بكش چه وضعيه تو يعنى مشاورى و….فقط گفت دماغت به اين بزرگى و قرمزى جلو دوربين گرفتى..وسط اشكا خنده ام گرفت هميشه همينجوريه هنرمنده تو عوض كردن حال و هوا، مشاور روزهاى سختمه..دستش رو به نشونه ي پيروزى تكون داد برام..انگارى كه آب يخ ريخت رو دل تنها و پر از غمم.. در حالى كه دل خودش از آشوب قُل قُل ميزد… دلم خنك شد بي اينكه ايستك آناناسى خورده باشم…مى دونى مهدى تو ايستك نه! يخ در بهشتى بهشته من :heart:

0
0

مرگ..

یکشنبه 11 تیر 1396

روزها تند و تند ميگذره
عمرمون تموم ميشه
به مرگ نزديك تر ميشيم
چى تو دستمون هست؟ چى ريختيم تو كوله مون؟
اين سفر چى داشته برامون؟

0
0