بایگانی برای مهر 1398

خواستگار كه از در و ديوار مياد :))

دوشنبه 8 مهر 1398

يه اتفاق خنده دار امروز افتاد
محل كارم پشت يه ميز هستم كه ارتفاع بلندى داره مثل پيشخوان ها، من روى ويلچر نشسته بودم و پشت ميز يه خانمى كه تر و تميز و شيك و مودب بود اومد پيشمو سلام كرد
گفتم بفرماييد
گفت براى امر خير اومدم :evilgrin:
منِ ساده گفتم چه امر خيرى ؟ :evilgrin:
بعد خانمه گفت امر خير ازدواج :)))) خلاصه من يكم رنگ به رنگ شدم و گفتم بفرماييد
گفت من براى پسرم دارم دنبال يه خانم كه كار رسمى داشته باشه ميگيردم واى من مرده بودم از خنده تو دلم گفتم والا خوب بلدن كجاها دنبال زن بگردن :))))
بعد مشخصات پسرشو گفت گفتم برين اتاق فلان اونجا دختر مورد نظر يافت ميشه بعد گفت رسمى هستن؟؟ گفتم نه طرحى هستن ولى دانشجو پزشكى و دندون هم زياد هست و اغلب دختران خوبى هستند گفت پام درد ميكنه نمى تونم برم!! بعد پزشك نمى خوام همش از صبح تا شب سركارن
لبخند زدم
گفت شما رسمى هستى؟ گفتم بله..گفت ازمون دادى؟ گفتم بله…گفت تا ساعت چند سركارى :)) بعد گفت از خونواده ت بگو گفتم پدر و مادر بازنشسته و برادر فلان و يه برادرمم پزشكه :evilgrin: هيچى ديگه گفت تو رو خدا شماره ت رو بنويس متولد چندي؟ :evilgrin:
منم نامردى نكردم شماره م رو نوشتم و دادم :)))
ميخواستم يه حركت بكنم آخر ماجرا ببينه رو ويلچرم اما حركت نزدم :)) :clap:
تو دلم گفتم حالا اگر مى دونست روى ويلچرم مى گفت:
يه دختر مثل خودت بهم معرفى كن!!!!!!
فقط اعصابمو بهم ميريخت
بذار خوش باشه منم بعد طاقچه بالا بذارم براش اگر زنگ زد :)) بهش ميگم من بعد از ازدواج كار نمى كنم استعفاء ميدم :)) و واقعا هم تصميمم همينه :))
كارمند رسمى هم از اين دردسرها دارههههههه زن و عشق و محبت ميخوان يا بانك 😐 ؟؟؟؟

0
0

شاعر ميگه

جمعه 5 مهر 1398

من تنهاييامو از تو نميشه پنهون كنم
اين روزاى سخت رو حتى تو خوابم آسون كنم…..
.
يه روزى يه جايى يه كسى يه طورى
صبر داشته باش مونا

0
0

صبر

چهارشنبه 3 مهر 1398

ده سال پيشا بود كه دكتر سين سين م بهم گفت صبوريت اون سوى مرزهاست گفتم متوجه نشدم يعنى چى؟ گفت يعنى صبرت خيلى زياده..تعجب كردم.. يه دختر بيست ساله آفتاب و مهتاب نديده ى خونگى.. حس خوبى بهم دست داد از اين تعريف! تو دلم گفتم نه بابا! با همون شور و نشاط اول جوونى و لبخند به دكتر گفتم واقعا؟ بهم گفت بله كه واقعا! و محكم تر از اول گفت صبرت ديوونه م ميكنه! مونا…..هنوزم دقيق جمله هاش و احساساتمو از حفظم و يادمه
نمى دونم اون روز دكتر واقعنى بهم گفته بود يا نه اما من از اون روز به بعد سعى كردم صبور باشم كه حرف دكتر هميشه و هميشه درست بمونه كه اگر كسى بهم گفت صبورى مثل اون روز ذوق كنم از قوى بودنم.. روز به روز صبورتر و محكم تر..تمرين صبر كردم و هى نتيجه ش رو ديدم من نتيجه ى صبرهامو ديدم راضيم خشنودم
صبر من رو بزرگ كرد، يه دلِ بزرگ كه روز به روز كمترو كمتر از ناملايمات زندگى ميرنجه كمتر دلگير ميشه بيشتر آدمها رو درك مى كنه بيشتر خودشو ميذاره جاى تك تك آدمها، صبر همدلى و همدردى يادم داد، صبر منو از خود گذشته كرد ايثارو يادم داد قانعم كرد من رو با حداقل ها شاد كرد من رو آزاد كرد آزاد آزاد آزاد
صبر يادم داد دلم قرص باشه كه همه چى پيش خدا محفوظه و يه روزى يه جايى همه ى چيزهايى كه ميخوام مياد تو دستم..
صبر يادم داد هميشه لبخند بزنم…
.
.
صبر من شايد از يه تعريف ساده و يا حتى نه چندان واقعى شروع شد
كاشكى هممون همينجور باشيم
بذر خوبى تو دل هم بكاريم

0
0

خشونت معلول عليه معلول

یکشنبه 31 شهریور 1398

امروز توى يه مراسم سخنرانى با موضوع “امر به معروف و نهى از منكر ” شركت كرده بودم بعد يه خانمى كه خودشونم معلوليت داشتند كنارم نشسته بودند
سخنران مشغول صحبت بودند و گفتند كه: پدر دستش رو بلند كرد روى فرزندش
بعد اون دوست معلول گفتند: دستش بشكنه الهى” قطع نخاع ” بشه
من: :/
حضار : •____•
—————
* اميد داشته باشم هنوزم به دردست كردن فرهنگ استفاده از لغات؟ اينكه معلوليت ها فحش نيستند! معلوليت ها آه و نفرين نيستند!
بماند كه سخنران چند بار از كلمه ى منگل استفاده كرد به عنوان فحش:shock:
آخرش خودمو از همين پل سفيد ميندازم تو كارون :evilgrin:

0
0

طلوع

چهارشنبه 27 شهریور 1398

خيلى طلوع خورشيد رو دوست دارم، امروز همش ياد دو سال طرحم مى افتادم كه صبح زود خودمو بايد براى سرويس آماده مى كردم
هر روز منتظر يه طلوع قشنگ بالا سر كارون بودم
هر روز قشنگ تر و قشنگ تر بود
دلم مى خواد همه ى طلوع هاى هر روز زندگانى رو ببينم
طلوع آفتاب قشنگ ترين اتفاق هر روزه
هميشه خورشيد فردا طلوع مى كنه….
انگار بهم ميگه اين تاريكى و تنهايى دل شب كوتاهه
خودت رو بسپار به صبح و طلوع و آفتاب و روشنايى و حركت كن…

0
0

دلم برات ميسوزه دنيا

سه‌شنبه 26 شهریور 1398

ولى خيلى چيزا تو اين دنيا حيف مى شه
مثلا اونجورى كه من تو دلم مادرم
حيف كه دنيا مادرى مثل من نداره

0
0

يا حسين

دوشنبه 18 شهریور 1398

امروز نذر كردم اگر يه روزى تو اين دنيا خداوند به من فرزندى داد؛ با دستاى خودم روى پيراهن سياه كوچولوى عزاداريش، گلدوزى كنم “يا حسين عليه سلام”

0
0

واقعنى همين بسه برام

یکشنبه 17 شهریور 1398

خواستم بگم كه ممنون كه راه خوب رو نشونم دادى راه خوب از دلم تا خدا

.
اشك :heart:

0
0

ان الله مع الصابرين

یکشنبه 17 شهریور 1398

اول محرم دو سال پیش بود
روزى نبود كه من نرم دنبال كار.. هر روز با كلى سختى تو گرما و سرما دنبال كار بودم گاهى كسى نبود ببرتم تاكسى ميگرفتم كلى غر غر شنيدم از تاكسهاى گاز سوز كه ويلچرم جا نمى شد، راننده هاى بى حوصله و خسته..حتى از خونواده ام كه ول كن ديگه اما مى رفتم من بودمو سكوت و حرفهاى بى جوابشون و تهش يك لبخند
يه روز قشنگ همون موقعى كه منو پاس ميدادن بهم كه برو اينور برو اونور یه برگ تنها و خسته و زخمی رو ديدم که روی زمین افتاده بود..
با ویلچرم از روش رد شدم..
رفتم جلوتر..برگشتم
يه برگ سبز پتوس بود قبلا شنيده بودم كه اين گياه خيلى مقاومه
خم شدم و به زور با كمك يه دفترچه يادداشت كه مثل انبردست دفتر رو باز كردم و تو دستم گرفتمش برگ رو از روی زمین برش داشتم و گذاشتم تو کیفم..
یه روز هم تو کیفم بود و یادم رفته بود از کیفم درش بیارم…
بعد از یه روز ساقه ی کوچیک و مجروحش رو گذاشتم تو آب..
حالا دو سال از اون روز ها می گذره..

امروز گياه قشنگم دختر نازم؛ با پنج تا بچه ی قد و نیم روی میز کارم نشسته 🙂

به وقت تولدش
محرم.
همینقدر صبور
یا حسین

0
0

دلم، حسين

شنبه 16 شهریور 1398

پارسال و امسال من از روزى كه رفتم پياده روى اربعين به كربلا، از هم جدا مى شه
من بعد از كربلا يه آدم ديگه شدم
درون پر آشوبم؛ شد آرامش و سكوت
آروم شدم
و اين آرامش اين يك سال موند تو دلم
از اين آرامش كلى اتفاقاى خوب ديگه هم برام افتاد
مى دونى كسى كه حب و باور و ايمان قلبى داشته باشه به امام حسين ع ؛ يه آرامش عجيب بهش هديه ميشه
من با چشمام ديدم كه من به اين ميهمانى باشكوه دعوت شدم و همه ى كسايى كه اونجا بودن دعوت شده بودن هر كسى رو راه نمى دن همه ى مهمان هاى اون روز دعوت شده هستند و همه تو اين ضيافت هديه ميگيرن…
من رو كه رسوندن بين الحرمين حرفى نداشتم فقط گريه كردم و گفتم من كجا اينجا كجا؟
من روى دستاى واسطه هاشون از بنده هاى خوبشون به مهمانى رسيدم جورى كه خودمم باورم نمى شد
دلم ميخواد همينجورى بمونم
آروم
صبور
شاكر
راضى
هيچوقت حرص دنيا و آدماشو نخورم
انسان باشم
گناه نكنم

0
0

اى دل غافل :)))

سه‌شنبه 12 شهریور 1398

وقتى از سركار ميام خونه، نزديكى هاى خونه زنگ ميزنم كه مامانم يا مهدى اگر خونه باشه با ويلچر مى ايستن دم در تا من برسم و از ماشين پياده بشمو بشينم روى ويلچر برم تو خونه
امروز مهدى اومد برام ويلچر رو اورد خواستم كه خودم رو بكشم رو ويلچر هى بسم الله و يا على گفتم تا نشستم
بعد مهدى ميگه
تو اين خونه تنها كسى كه نبايستى ميرفت سركار تو بودى
و از قضا تنها كسى كه ميره سركار تو هستى :evilgrin:

0
0