من و زنبیلم

پودر لباسشویى گرفتم بوى بهشت مى ده، لباسها رو باید جمع کنم وقتى زیاد شدن ببرم طبقه ى همکف؛ تو یه اتاق بزرگ که پر از لباسشویى هست، امروز خونه رو تمیز کردم و دیدم لباسها زیاد شدن.. زنبیل لباسها رو انداختم روى شونه م.. آسته و آسته ویلچر زدم و رفتم سوار آسانسور شدم.. بعد اومدم بالا توى خونه م و یک ساعت بعد با زنبیل خالى رفتم دنبال لباسهاى شسته شده.. توى آسانسور زنبلیم رو با خوشحالى محکمممم بغل کردم و بعد تو آیینه با زنبیلم ژست هاى مختلف گرفتم و از چشمهاى خوشحالم عکس گرفتم…

حالا هر تیکه لباس رو آویزون کردم به درى دستگیره ایى، و حتى دسته ى ویلچرهام

نفس که مى کشم بوى پودر لباسشویى بهارى از اینور اونور مى ره تو ریه هام..

خونه م بهارى شده…

آخ خدا جون خیلى مرسى

 

5
0

۲ دیدگاه برای “من و زنبیلم”

  1. حاج خانوم Says:

    سلام
    الحمدلله بابت این همه حال خوبت

  2. مونا Says:

    سلام سادات خانم… ممنونم عزیز دلم
    هزار برابرش براى تو

دیدگاهی بنویسید