سه سالگی(2)

توی سایت ایثار مشغول خوندن شدم سرم داشت سوت میکشید..اولین بار بود که به خودم فکر کرده بودم به اونچه که بر من گذشته بود به اونچه که می گذشت و کسی نمی دونست..و به همه ی اونچه که توی این لحظه لحظه ی زندگی ناغافل از دست داده بودم..چیزهایی که بهشون عمیقا فکر نمی کردم آخه توی خونواده ام مونا رو یک فرد سالم میدانستند نه یک بیمار نخاعی که باید ازش مراقبت های مختلفی بشه..از نظر بابا مامان و خونواده و دوستام مونا سالم بود و هیچ مشکلی نداشت و من بدون هیچ شکایتی پذیرفته بودم این دروغه بزرگ رو..دروغی که همه ی بارش روی دوش من بود..
اتونومیک دیس رفلکسی ،تهدیدی برای زندگی افرادنخاعی باضایعه بالاترازT6
آشنائی با دستگاه گوارش ومشکلات آن و نحوه اجابت مزاج بعدازآسیب نخاعی
اثرات آسيب نخاعی بر روی باروری و حاملگی
اثرات آسيبهای نخاعی روی پوست و پيشگيري از زخم فشاري
استرس در زنان مبتلا به مشكلات حركتي
افسردگی در بيماران با آسيب نخاعی
پوکی استخوان و شکستگی های خود بخودی
تصور یا واقعیت ؟ فرزندداری بعدازضایعه نخاعی
صدمات شلاقی ناحیه گردن
درد مزمن شانه در افراد نخاعي
فن آوری جدید برای افزایش بهره وری واستقلال افرادنخاعی
موضوع افسردگی و افزایش سن در افراد نخاعی
نقش سفر در سلامت جسمی و روانی افراد نخاعی
ورزش-فوايد استفاده از آب و آب درمانی در جانبازان ضايعه نخاعی
و…..

اون شب شاید نزدیک 300 تا مقاله خوندم کاری که هیچ وقت برای خودم نکرده بودم و هیچ وقت هیچی نمیدونستم..هیچی.. من بعد از چندین سال اون هم با کنجکاوی خودم با مشکلاتم آشنا شدم آشنا که نه..فهمیدم این همه دردسری که من دارم واقعا مشکلن و حق دارم که خسته بشم، حق دارم گاهی گریه کنم، حق دارم که پا به پای اون همه آدم سالم دور برم ندوم! ..سالها سکوت در برابر درد و رنج و محدودیت و ناتوانی و نشستن و کز کردن توی چهار دیواری و سرخوش بودنو …به یکباره به قلبم فشار اورد از این همه بزرگ نشدن و در عین 20 سالگی قد یه نوزاد بودن اشکم در اومد.. من یه آدم سالم نمای بیمار بودم که هر وقت معلوم میشد نمیتونم پا به پای بقیه باشم مجازات میشدم و هر وقت هم میخواستم و توانشو در خودم میدیدم محدود میشدم..لپ تاپو بستمو فقط گریه کردم و حتی فرداش دانشگاه نرفتم…
بعد از گریه ی اون شب حس خوبی داشتم از اون همه فهمیدن خودم شاد بودم..دلم میخواست همه ی دنیا بدونه که من الان راضی ام اما اون فقط اول ماجرا بود..چون من خیلی خسته بودم خیلی..دلم میخواست خوب شم دلم میخواست از درد رها شم اما نه با دکتر و بیمارستان و درد..با چند تا مقاله ؟ مجدد جستجو کردم اینبار با این جمله”درمان نخاع و بیماریهای نخاعی” بازم یه عالمه سایت اومد چند تا رو نگاه کردم که از میون اونا رفتم توی اسپشیال..وقتی وارد شدم چشمام گرد شده بود! “یا خدا” باورم نمی شد بعضی ها ضایعه نخاعی بعضی ها ام اسی بعضی ها نقص عضو ……….وای خدا یعنی همه ی اینا رو ویلچرن؟ توی بُهت عجیبی بودم تا اون لحظه و ساعت و دقیقه و ثانیه ی از زندگانیم فکر میکردم تنهای تنهام ..تنها تر از خدا…آره همیشه حس میکردم تنهام..تنها آدمِ نشسته ی بی جونِ روی زمین ..اما هیچوقت شکایتی نکردم و هیچی نگفتم به هیچکس هیچی نگفتم..
بلد نبودم تو اسپشیال عضو شم تا اون موقع نمیدونستم فروم چیه؟ سایت چیه؟ وبلاگ چیه؟…واسه همینه از لیست اسامی آنلاین اسم یکی از دخترا رو کلیک کردم اسمش سمیرا بود و مبتلا به MSA از توی پروفایلش ایمیلشو در اوردم و رفتم تا باهاش صحبت کنم بعد از سلام و احوال پرسی بهش گفتم یعنی تو هم واقعا نمی تونی راه بری؟ جوابمو نداد هی طفره میرفت فکر میکرد من مزاحمم اما من واقعا پا گذاشته بودم به یه دنیای ناشناخته ای که هیچی ازش نمیدونستم از خنگیم تعجب کرده بود!..وقتی دیدم هیچی نمیگه از خودم گفتم براش، از زندگیم.. گفتم من هم نمی تونم راه برم تو چی ؟ به سختی تونستم ازش جواب بگیرم وقتی گفت که نمی تونه راه بره شگفت زده تر از قبل شدم خیلی برام عجیب بود، بهم گفت پس چرا عضو فروم نمیشی! گفتم آخه بلد نیستم! انشاءالله فردا..فردای اون روز وقتی به مامانم گفتم که با یک خانمی آشنا شدم و یه همچین محیطی؛ اصلا خوشش نیومد و حرفهام رو تحویل نگرفت..اما من خوشحال بودم از این یافته..و عضو اسپشیال شدم..بعد از عضویتم تو فروم با یه عالمه درد و رنج و شرایط مختلف آشنا شدم.. تا اینکه تصمیم گرفتم توی فروم از خودم بنویسم تا جایی که اجازه داشتم.. اما صادقانه زندگی ام رو نوشتم ..

0
0

۱۹ دیدگاه برای “سه سالگی(2)”

  1. بهزاد Says:

    بعضی مواقع یه اتفاقایی واسه آدم می افته که آدم رو از پیله ای که دور خودش پیچیده میکشه بیرون و یه زندگی جدیدی بهش میده!!!!تو رو نمیدونم ولی خوشحالم که این اتفاق برات افتاده!!!!

    امیدوارم همیشه موفق باشی!!!!! :rose:

  2. mona Says:

    من؟
    نه من به واسطه ی وبلاگ نبود تازه شاید به خاطرش بیشتر رفتم تو لاک خودم

    بیشتر به واسطه ی دوستان دانشگاهیم بود که تجربیات خوبی رو کسب کردم…

    ممنون

  3. سجاد Says:

    با این که از زمین تا آسمون بیماری و شرایط ما فرق داره اما تجربه های مشابهی داشتم.
    خیلی جالب بود.

  4. mona Says:

    دیگه از زنبور ها که اختلافمون پرت تر نیست…سرگذشت کندوها رو که میخوندم 90 درصد همپوشی داشتیم.. :laugh:

  5. مژگان Says:

    ای جونم

  6. mona Says:

    :heart:

  7. بید مجنون Says:

    چقدر زیبا و صادقانه حستو منتقل کردی…

  8. mona Says:

    🙂

  9. آرام Says:

    حرفی نیست جز اینکه، مونا تو خیلی ماهی یعنی خیلی هااااااااا هوارتا ماچ :*

  10. mona Says:

    تو ماه تر آرام..

  11. هوران Says:

    سلام
    بروزم :rose:

  12. mona Says:

    چشم..

  13. آیدا Says:

    سلام مونا جان
    اول اینکه سه سالگی وبلاگت مبارک.

    واقعا فکر می کردی فقط خودت نمی تونی راه بری…
    من فکر می کردم تو متولدین سال 63 فقط منم. ولی بعد دیدم که نه…

    منتظر ادامش هستم 🙂

  14. mona Says:

    سلام آیدا جان
    آیدا جان خوزستان که مرکز این همه جانبازه اما هیچکدومشون بیرون نمیان
    نه تو دانشگاه نه تو خیابون نه مراکز خرید نه زمان مدرسه ام هیچ وقت کسی رو ندیده بودم که تو این شهر با ویلچر بیاد بیرون
    واقعا متاسفم که باید اینجوری باشه….
    عزیزممممم
    :inlove:

  15. New Guy Says:

    آقا يه سوالي!
    تو ورزش مي‌کني يا الان قاطي کنم و کلي دعوا اينجا راه بندازم؟!!

  16. Mona Says:

    نه متاسفانه
    فقط گاهى آب درمانى يعنى سالى يه بار!!

  17. New Guy Says:

    نننننننننننه؟!!!!
    يعني چي نه؟!! اين بالا اين همه عضله هست که بايد روش کار بشه. شکم، سينه، بازو، شونه، سرشونه، کول، گردن. اينا رو تو اين مقاله‌ها ننوشته بود؟
    خرجش هم فقط يه جفت دمبل 2 کيلويي و يه ميز تمرينه.و خوب آشنايي به اجراي صحيح حرکات و آگاهي از اينکه هر حرکت مربوط به کجا ميشه و اينا
    الکي واسه من بهونه نيارا! هيمن که گفتم. مي‌گي يه دست دمبل برات بگيرن با ميز. بقيه‌اش هم هم من هستم هم تو نت کلي مطلب خوب هست.
    روزي نيم ساعت تا 45 دقيقه ورزش مي‌کني عوضش هميشه نسبت به بدنت حس خوبي داري. خودت رو حس مي‌کني. حضورت پر رنگ‌تر مي‌شه.اعصاب منم بهم نمي‌ريزي!!!
    “نه متاسفانه”! هفته ديگه باز اين سوال رو تکرار مي‌کنم بهتر جوابت اين نباشه.(اين دقيقا يه تهديده!)

  18. mona Says:

    باشه چشم می خرم
    چند کیلویی بخرم؟
    چون من یکم ضعیفم و کمرم درد می کنه سختمه وزنه بلند کردن
    میز منظرتون چیه ؟
    راستی ماه بعد می خرم البته اگر تونستم رضایت خونواده ام رو جلب کنم
    میگم ماه بعد چون ماه مهر هزینه های سنگینی داره و من فعلا روم نمیشه سفارشامو به خونواده بگم رشایتوشونو هم نمی دونم!
    ممنون

  19. New Guy Says:

    باشه پس من اول آبان خبر مي‌گيرم
    يه سري وزنه هست مخصوص خانوم‌هاست که بين يک تا 5 کيلو ميشه کم و زيادش کرد
    ميز منظورم ميز بدنسازيه. يه تخته‌ي تقريبا 25سانت در 1 متر که زيرش پايه داره.واسه اينکه روش بخوابي و بتوني حرکت‌هاي سينه رو انجام بدي. اگه بتوني ميزي بگيري که شيبدار هم بشه که ديگه چه بهتر. تو اين فرصت با دکتر سين سين‌ت هم صحبت کن بگو يکي هست خيلي سمجه! ميخواد من رو مجبور کنه بدنسازي کار کنم، با توجه به سابقه پزشکيت چه حرکت‌هايي مناسبه و محدوديت‌ها چيه. تو نت هم سيرچ کن که خودت ديد پيدا کني نسبت به حرکت‌ها. مي‌توني از الان هم بدون وزنه چندتا حرکت سبک انتخاب کني و هر روز يا يه روز در ميون انجامشون بدي
    بذار منم يکم سيرچ کنم يه کم عکس جمع کنم ببينيم داستان چي ميشه
    کاري مي‌کنيم که حضورت رو در اندامت حس کني!

دیدگاهی بنویسید