سفرنامه آلمان 9

دستهایم برگ سبز شد و تنم نیلوفر؛ با اینکه همه چیز مرداب بود، من زنده آبش کردم..
انگار قصه همین بود که سرم را از گنداب بیرون بیاورم و چنان زشتی را به زیبایی بدل کنم و لجن زار را به گلزار، که پلشتی شرمنده شود..

هر “نیلوفر” به من می گوید حتی اگر همه ی جهان زشت است تو زیبای خودت باش

آری.. قصه همین بود..

سی لایف شبیه سازی زندگی تو اعماق دریا اما روی زمینه (مشابه آکواریوم کیش منتهی خیلی خیلی بزرگ).. و من باز چشمم به مناسب سازی ها و توجه های زیباشون به آدم ها بود..که چقدر دقیق به آدم ها و نیازهاشون توجه می کنن 🙂
عمه م همش نگران بود برای رفتن به اونجا می گفت یه جاهاییش ویلچررو نیست و ممکن اذیت بشیم اما من که باورم نمی شد تو ساخت یه جای دیدنی فکر من و امثال منو نکرده باشن..با تردید تا خرید بلیط رفتیم و پرسیدیمو گفتن مشکلی نیست و برای ورودی آکواریوم و جنگل آسانسور هست..

یاد پارک آبی مشهد افتادم بزرگترین پارک آبی خاورمیانه!!..تا حالا نگفته بودم اما هیچ وقت یادم نمیره اون سالی که با دوستام رفتم مشهد قبل رفتن به پارک آبی من از اهواز تماس گرفتم..اینجا که میرم استخر و آب درمانی چون آسیب نخاعی هستم به خاطر داشتن کنترل ادرار باید برای استخر تاییدیه پزشکی ببرم..آره من از اهواز به هوای رفتن به پارک آبی با پارک آبی تماس گرفتم و با پزشک پارک صحبت کردم..شرایطم رو کامل توضیح دادم و پرسیدم که چه مدارکی نیاز هست باهام باشه؟ که من آماده کنم..پزشک پارک گفت هیچی! (من اعتنایی نکردم و بازم رفتم پزشک و گواهی گرفتم) و چند تا مدرک مبنی بر بازگشت کنترل ادرار رو هم که داشتم با خودم بردم وقتی خواستم تلفن رو قطع کنم گفتم ببخشید خانم دکتر اصلا من میتونم با شرایط جسمیم از بازی های پارک استفاده کنم؟..چند تا رو نام برد یکیش همون تیوپ و رودخونه بود 😀 که آره میتونی از چند تا استفاده کنی…
هیچی دیگه ما 4 تا دوست با کلی هزینه و شادی رسیدیم به پارک..موقع دادن بلیط که توی یه صف طویل بودیم انتظامات پارک که یه آقایی بود اومد سمتم گفت خانم شما نمی تونی بری پارک
من :-/
دوستام 😯
چرا ؟ خانم این ورودی رو نگاه کنید..دویست تا پله میخوره میره پایین بعد از استخر کلر باید رد بشی بعد دوباره باید دویست پله بری بالا تا به پارک برسی..از پارک هم نمی تونی استفاده کنی..امکانات خاصی برای شما نداره..
من که سنگ کوب کردم خداوند شاهده که نه برای خودم برای دوستام که میدونستم پارک رفتنشونو حالا به خاطر من کنسل می کنن گفتم یعنی چی؟ من که با پزشکتون صحبت کردم 😥 هیچی دیگه به اندازه ی پارک آبی گریه کردم اصلا یه اقیانوس گریه کردم الانم که یادم اومد گریه کردم 😀 هی آقاهه می گفت بابام جان من خودم تو بنیاد جانبازان کار کردم کامل شرایط شما رو میشناسم باور کن راه نداره بری..دوستام می گفتن آسانسور نداره به پارک؟ گفتن نه! وسط یه عالمه آب که آسانسور و برق کشی نمی کنن!!! دوستام هی می گفتن ما میبریمت..من می گفتم نه و گریه..وسط گریه ریحانه و نسیم رفته بودن بلیطا رو پس بدن و رضوان رو به روم بود اونم به گریه انداختم هی می گفت تو رو خدا قبول کن ببریمت مونا ما میبریمت ..منم اون موقع تنها جایی نرفته بودم هی تو ذهنم می گفتم برم حرم بمونم منتظرتا اینا بیان و نمی دونستم چیکار کنم مثل خر گیر کرده بودن..هی هم یادم میومد دوستام دارن بلیطاشونو پس میدن و ضجه میزدم 😀 هیچی دیگه وسط گریه با اصرارهای رضوان بله رو گفتم 😀 اونم دیگه محل من نداد بم 😀 سریع زنگ زد به اون دوتا گفت بلیطا رو پس ندینننن مونا میاد ما میبریمش اونا هم تی ثانیه و از خدا خواسته برگشتن..

پزشکای پارک آبی ازم تعهد گرفتن که هر بلایی سرت اومد پای خودت و دوستاته و امضا کردیم..دو نفر منو بلند کردن و یه نفر هم صندلی پلاستیکی رو با خودش میورد که تو پا گرد های راه پله من بشینم رو صندلی تا اون دو نفر نفسی چاق کنن..من که جایی رو نمی دیدم از اشک یکی از بدترین جاهایی بود که به واسطه ی بیماریم و عدم مناسب سازی تحقیر می شدم..هر نفس نفسی که دوستام از خستگی میزدن پتکی روی سر من بود..و من اونا رو خسته می کردم و به جایی میرفتم که هیچ تفریحی برای من نبود و فقط به واسطه ی تفریح کردن اونا داشتم این خستگی رو بهشون تحمیل می کردم..دلم می خواست زمین باز بشه منو بخوره..
هیچی دیگه بی ویلچر به پارک به اون بزرگی رسیدیم من یه گوشه رو صندلی نشستم و دوستام رفتن بازی و نوبت نوبتی بهم سر میزدن و حال و احوال می کردن و منم از حس و حال و هیجان بازی ها ازشون میپرسیدم و یا از بالای سرسره آبی ها باهام بای بای می کردم..و من تا تنها می شدم گریه می کردم…

میدونید آخر قصه های اینجوری برای هر کسی که تعریف کردم آدم قهرمانه اونایی هستن که مردونگی کردن کمک کنن و حس سرباری برای منه.. در صورتی که من مردونگی کردم و این خفت رو پذیرفتم برای شادی اونا که رو دوش دوستام 400 پله رفتمو هر کس میرسید میپرسید چی شده و… حسم رو نمی تونم بگم ولی دوست ندارم به جاهایی که مناسب سازی نیست و دردسر برای دیگرانه و من مستقل نیستم برم..

sealife آلمان محل شنا کردن نبود اما یکی از بهترین مکان های تفریحی آبی به جهت مناسب سازی بود که رفتم، با اینکه شبیه سازی دریا و جتگل بود اما برای معلولین خیلی راحت بود..
اول از همه بلیط ورودی یه مُهر بود که روی دست میزدن اینجوری بچه ها و معلولین(نابینایان) راحت بودن و اجازه داشتن هر جا می خوان برن و بیان حتی بیرون از پارک برن..

آسانسوری که برای چند پله ی کوچیک آماده شده بود و هیچ بنی بشر سالمی نمی دونست این درب آسانسوره چون مخصوصه معلولین فقط و پوشیده شده بود..

و دستشویی ویژه ی معلولین وسط دریا 🙂

به محض اینکه وارد شدم یه آقایی پشت سرمون حرکت می کرد و توی راهرو ها هدایتمون می کرد و مدام احوالمون رو می پرسید و نظرمون می پرسید در مورد زیبایی و یا اینکه چیزی نیاز دارین یا نه و یا اینکه توی تونل های باریک از مردم خواهش می کرد به من اجازه بدن رد بشم عمه م گفت اینا تا دیدن ویلچر هست سریع این رو فرستادن 🙂

دستهایم برگ سبز شد و تنم نیلوفر؛ با اینکه همه چیز مرداب بود، من زنده آبش کردم..
انگار قصه همین بود که سرم را از گنداب بیرون بیاورم و چنان زشتی را به زیبایی بدل کنم و لجن زار را به گلزار، که پلشتی شرمنده شود..

هر “نیلوفر” به من می گوید حتی اگر همه ی جهان زشت است تو زیبای خودت باش

0
0
برچسب‌ها: ,

۸ دیدگاه برای “سفرنامه آلمان 9”

  1. قلم بانو Says:

    سلام مونا جونم
    چقدر برای اتفاق پارک آبی ناراحت شدم. خب این چه کاری بود که با تو کردن. آره واقعا تو فقط اذیت شدی. برای اینکه به خاطر تفریح رفقات، یه گوشه نشستی و اونا خوشحال بودن. در عین حال فکر می کردند به تو لطف کردن…
    مونا
    مونا
    مونا…
    چقدر بد که اینجا مناسب سازی نشده، چقدر غصه می خورم برای این…
    چرا ما فقط فکر خودمون و زیبایی های یک چیز هستیم، نه فکر ویلچر و معلولین…
    اینقدر وقتی تو تهران با مترو تردد می کنم، ناراحت می شم. واسه اینکه خیر سرشون چندتا ایستگاه رو آسانسور گذاشتند، اما واقعا یک آدم روی ویلچر نمی تونه استفاده کنه. به هیچ وجه…
    چون همه ایستگاه ها مناسب سازی نشده.
    به امید روزی که آدم ها بفهمند فقط آدم های سالم نیستند که حق زندگی دارند.

    راستی مونا جونم
    فرصت کردی یه سر این صفحه رو ببین.
    آدم واقعا یک زمانی نیاز به همدرد داره.
    https://www.instagram.com/atieh_ahmadi1363/
    البته ایشون ضایعه نخاعی هستند و الان دارن کاردرمانی می کنند…

  2. mona Says:

    سلام قلم بانوی عزیزم

    امیدوارم مراکز تفریحی اینچنینی رو حداقل درست کنن..چقدر معلول حتما دلش خواسته بره و نرفته…

    غصه نخور..فقط خواهشی که دارم اینه که من نمی دونم شغلتون چیه اما هر چی هست انتظار دارم که حتما حواستون باشه به معلولین به نظرم هر کسی تو هر کار و شغلی اگر اینجوری از ته دل بخواد که کار و کمکی کنه حتما یه جامعه ی خوب خواهیم داشت..تو هر شغلییییی..
    صفحه شون رو دیدم امیدوارم خداوند کمکشون کنه..تو سن بالا نخاعی شدن به مراتب تحملش سخت تره تا در سنین پایین
    ممنون که عطیه خانم رو معرفی کردی عزیزم..
    و ممنون از همراهی همیشگیت مهربون :inlove: :-* :heart: :rose:

  3. شهلا Says:

    نیلوفرم؛ حتی اگر همه ی جهان زشت است تو زیبای خودت باش :heart:

  4. mona Says:

    تو زیبای خودت باش.. :heart: :rose:

  5. بماند Says:

    سلام از اینکه اینطوری و بدون دغدغه رفتی و گردش کردی و لذت بردی من هم لذت بردم و متاسف شدم از بودن تو مملکتی که همه اش دم از اسلام و مسلمانی می زنیم ولی هنوز به آستانه انسانیت هم نرسیده ایم.
    همیشه گفته ام کاش همانطور که رفتن به حج برای افراد متمول واجب هست رفتن به آلمان هم واجب بود! باور کنید خیلی توفیر داشت تو فرهنگ و …
    پیشنهاد من اینه که دولت محترم به جای پرداخت یارانه نقدی که عموما فاضلاب ها را پر می کنه ! پول ها را جمع کنه و هر ایرانی اقلا یک بار تو عمرش بفرسته یک هفته تو آلمان بگرده !

  6. mona Says:

    سلام
    ممنونم
    ان شاالله خودتونم تجربه کنید و شاد باشید

  7. ددی Says:

    هر “نیلوفر” به من می گوید حتی اگر همه ی جهان زشت است تو زیبای خودت باش

  8. mona Says:

    :rose: :rose:

دیدگاهی بنویسید