بایگانی برای مهر 1391

اسکولیوز 1

چهارشنبه 5 مهر 1391

توجه: دوستان من پزشک نیستم هر اطلاعاتی که در اختیارتون میزارم فقط تجربیات خودمه پس این مطالب منو با یک مطلب علمی_پزشکی اشتباه نگیرید لطفا!!

نزدیکای دوازده سالگی بودم(4 سال بعد از ضایعه ی نخاعی) که یهو یهویی ظاهر ستون مهره هام همچین عجیب و غریب شد به سرعت باد، شاید تو عرض فقط چند ماه اینقدر دفرمه شده بودم که همه متوجه بدشکلی ستون مهره هام شده بودن، فعالیت زیاد، استفاده ی نا برابر و نا متعادل از اعضای بدنم(بیشتر از سمت راست بدنم استفاده میکردم)، فلجی کمر به پایین، عدم توجه به طرز صحیح نشستن، ورزش کم و…باعث شده بود ستون مهره ها از خط اصلی خارج بشه و مثه ” S ” یه شکل ثابت به خودش بگیره..از دو پهلو بیشتر میشه متوجه شد، پهلوی سمت راست کشیده و بلند و پهلوی چپ کمی فرو رفته و کوتاه…و کتف ها به صورت غیرطبیعی بیرون زده.. و گاهی درد و..

با یکی از اقوام که خودش متخصص ستون فقرات بود صحبت کردیم و اون یکی از بهترین همکاراش رو در ایران به ما معرفی کرد(دکتر محمد صالح گنجویان) و گفت بهتره پیش ایشون برید، با اینکه خودشون در تهران مطرح هستند اما دکتر گنجویان را پیشنهاد دادند..و این همیشه تو ذهنم موند که چقدر بعضی وقتها آدم میتونه اینقدر خوب باشه و قوی و رو راست و محکم به من و خونوادم بگه که ببرید پیش یک دکتر ماهرتر از من…

خلاصه ما هم با هزاران امید رفتیم پیش این دکتر بزرگ..مطب واقعا شلوغه و تازه اونجا میفهمی که ای بابا چقدر همدرد داری..و جالبه بدونید اکثرا دختر هستند یعنی شاید از 50 بیمار در روز 40 نفر دختر هستند و با توجه به اینکه دکتر فقط زیر 18 سال رو ویزیت میکنه اغلب بیماران دختران دبستانی! هستند!!! که بیماری شون رو معلمشون شناسایی کرده!! و بیشتر به خاطر طرز نشستن و کیفها و کوله ی نا مناسب که روی یک شونه میذارن..
ایشون وقتی منو معاینه کرد و عکس رادیولوژی منو دیدند و با گونیا و نقاله و …یه عالمه روی عکسم خط کشیدند و بعدش گفتند که متاسفانه اسکولیوز (s) من 80 درجه ست و اسکولیوز بالای 40 درجه برای اصلاحش قبل از رشد کامل و طولی استخوانها و گذر از سن بلوغ باید جراحی بشه.. 😕 وگرنه تا آخر عمر وبال گردنم میمونه و ممکنه بدتر و بدتر بشه..اینقدر که آسیب به ریه و نخاع و.. وارد بشه

جراحی اسکولیوز پرسه ای عظیم و سنگینه..صبر زیادی رو برای درمان کاملش میطلبه..نمیگم آسونه، درد نداره و..چون دروغه محضه و اگر یه سرچ کوچیک انجام بدید متوجه میشید که از خطرناک ترین و دردناک ترین جراحی هاست اما..اما .. می ارزه! البته نا گفته نمونه که هزینه های این جراحی بسیار بالاست.. ولی بازم حلالشون چون زحمت زیادی داره و تیم پزشکی با جراحان زبده بالای سر بیمار هستن.. البته دکتر گفتن و خودشونم تایید میکنن که واقعا هزینه ها سنگینه و بارها پیگیر شدن به مجلس که این بیماری رو جز بیماری های خاص قرار بدن اما .. .. بیمه هم به سختی زیر بار پرداخت هزینه ها میره..

بعد از مشخص شدن اینکه درجه ی انحراف در حدیه که باید عمل بشی باید چند دکتر مختلف با تخصص های جور واجور اجازه ی عمل رو صادر کنند..
اول متخصص تنفس، این عمل شدیدا رو محور تنفس می چرخه چندین تست مختلف برای تعیین سطح تنفس باید انجام بشه تا اجازه ی عمل رو بدن
دوم: متخصص کلیه: به خاطر طولانی بودن جراحی و بیهوشی، کلیه ها رو چک میکنن
و با توجه به اینکه من ضایعه نخاعی بودم تست EMG، MRI ، رو باید انجام میدادم برای تعیین میزان حس و حرکت و انعکاس و………

بعد از این مراحل و تایید سلامت بیمار جراحی انجام میشه، جراحی رفع اسکولیوز دو مرحله ای و دو عمل به فاصله ی یک هفته انجام میشه..ابتدا عملیات صاف سازی 😀 (جراحی تقریبا 9 ساعت طول میکشه)و بعد از یک هفته در گچ بودن و تراکشن* مجدد عمل انجام میشه تا میله ها با پیچ و این چیزا تو ستون مهره ها فیکس بشه 😛 (این جراحی هم 7-8 ساعت طول کشید) و بعد از اون 6 ماه شب و روز خواب و بیدار پوشیدن بریس :inlove:

* خواستم همین جا از تراکشن بگم دیدم خیلی طولانی میشه بذارم برای پست بعدی!
**خیلی مواظب بچه هاتون باشید چون انحراف کم و تشخیص سریع میتونه این بیماری رو بدونه جراحی درمان کنه هرچند که اونم سختی های خاص خودشو داره و صبر و تلاش جدی میخواد ولی از جراحی سخت تر نیست که..هست ؟

0
0

بوی ماه مهر

شنبه 1 مهر 1391

نشسته بودم پای برنامه ی عموپورنگ و امیر محمد و سلطان..سلطان کلاس اولی بود..گریم و لباسش مثل شیر بود اما گریه میکردو می ترسید..از مدرسه و کلاس اولی شدن می ترسید..امیر محمد و عموپورنگ هی می گفتند مدرسه ترس نداره و جای درس خواندن و دوست شدن با بچه ها و بازیست..و شیر هی گریه میکرد..و من تازه یادم آمد که چقدر دلم تنگ شده است برای مدرسه و بازی و درس خواندن..برای اول پاییز و مهرماه..برای تلاش و کوشش..برای همه ی معلم ها..اما من هم می ترسم عین سلطان..
بعد یادم آمد ای وای برای ثپت نام عکس ندارم و باید بروم عکاس..تازه به شوق آمدم حتما سلطان هم رفته بود عکاس! ..دنبال مقنعه ام بودم لای لباس هایم توی کشو پیدایش کردم..چقدر چروک و خسته بود مقنعه ام…اطویش کردم و آماده شدم و بعد از دو ماه از خانه زدم بیرون.. آسمان آبی شده بود و از گرما کم شده بود..شهر شلوغ بود و ماشین ها توی هم توی هم..هر وقت شهر شلوغ است مامان می گوید انگار عید است..آره اینقدر شلوغ بود مثل روزهای نوروز..آخه داریم نو میشویم خب!
رسیدم عکاس، آنجا هم شلوغ بود همه اشان کلاس اولی بودند مثل سلطان اما چشمهایشان همینطور برق میزد از شادی..نوبت من که شد عکاس گفت عکس را برای چه میخواهی ؟گفتم دانشگاه، راستی منم کلاس اولی میشم توی دانشگاه! اما من هم می ترسم عین سلطان..
توی راهمان سه چهارتا لوازم تحریر دیدم همه اشان دنباله صف بچه هایی که آمده بودند خرید تا یک کیلومتر رفته بود دلم خواست دفتر بخرمو خودکار و پاک کن ..دلم خواست بروم توی صف کلاس اولیها ، بیاستمو تا صبح نگایشان کنم حتی..سلطان هم لوازم تحریرش و کوله پشتی اش را خریده بود اما باز گریه میکرد و می ترسید.. من هم می ترسم عین سلطان..
عموپورنگ بهش گفت تو که اینقدر آماده ای و همه چی خریده ای چرا گریه میکنی چرا از مدرسه فرار میکنی..سلطان با بغض گفت: دلم تنگ میشود..دلم برای ماشینم تنگ میشود آخه قلب ماشینم میگیرد من نباشم..عمو پورنگ گفت: ماشین که قلب نداره اما سلطان گفت داره بیا نشونت بدم ایناهاش، ببین، دلم نمی آید قلبش بگیرد و تازه دلم برای دلش تنگ میشود هی..عمو پورنگ گفت: قلبش را در بیار و با خودت ببر مدرسه..
بچه ها..سلطان رفت مدرسه..با خنده.. با ذوق ..با قلب ماشینش..
من هم میروم..با خنده…با ذوق..با خدای توی دلم.
حالا نه سلطان می ترسد و نه من..

____________

*بچه ها برام دعا کنید هر روز که میرم دانشگاه یه وقت خدا رو جا نذارم توی خونه اونوقت هم خدا دلش میگیره و هم دل من برای دلش تنگ میشه..
**خواستم بگم : فقط خدا درمان ترس منه..

0
0

محمّد، رسول پاکیها

پنج‌شنبه 30 شهریور 1391

تو پایان خط پیامبرانی
و آغاز خط ما
یا محمّد (ص) :heart: ..*

____________
* هایکویی از حسین نژاد
عکس: اینجا مازندران است حوالی محمودآبادش..

0
0

تشکرنامه

چهارشنبه 22 شهریور 1391

این هدیه ی یک آدم* شکموی گامبالوی بخور بخوره وقتی که عیادت بیمار میره…من موندم این هدیه ست یا خواستگار جمع کن!..

این نوشته ی مریمو از لابه لای یه عالمه نوشته ای که دیروز داشتم از هدیه ی دوستانم میخوندم دیدم ..مریم** که دو روز بیمارستان با من و مادرم بود..متشکرمممم

بچه ها خواستم بگم ممنونم از همتون که توی این یک ماه و نیم تنهام نذاشتین و یک معذرت خواهی از همه ی کسایی که دو سه روز اول بیمارستان با من تماس گرفتن از اونجایی که هشیاری کامل نداشتم مکالمات تلفنی رو فراموش کردم و خیلی از اس ام اس ها بی جواب موند از حضورتون در بیمارستان فقط یک اسم و تصویری مبهم به یاد دارم .. و معذرت از دوستان وبلاگستان که نشد خبرشون کنم
ممنونم از آرام و کار دست بی نظیرش و سوسن جعفری ***که روز دوم بیمارستان با من بودن از حسن به همراه مادرش، ثمره کمالیان و همه ی دوستان دانشگاهم ترم بالایی ها و پایینی ها و رشته های همسایه بغلی ها و دانشکده های مختلفو بچه های کلاس و دوستان گروهه همیشگی ام..
و از آیدا که یادش صبوری را به من یاد میداد

و از دکتر سین سینم که لحظه لحظه با من بود و آفرین به این هوش سرشارش که این اس ام اس منو به درستی خوند و پاسخ گفت :O

کلا میدونستم دکترا دستخطشون خر در چمنه و دستخطهای خر در چمنو هم خوب میخونن اما واقعا فکر نمیکردم تا این حد! مرحبا جانم مرحبا!

ممنونم بچه ها…..

* لازانیا ایده ی بیست و دستپخت کدبانو رضوان..:*
** مریم ترم بالایی
*** صبح خواهد آمد!

0
0