بایگانی برای بهمن 1402

چهارشنبه 11 بهمن 1402

بهم گفت که فکر کردن به این چیزایى که بر تو گذشت، و دارى تعریف مى کنى..تن و بدنم رو مى لزونه.. تبریک مى گم بهت براى همه تلاش و پشتکارت… من پشت تلفن توى رختخواب دراز کشیده بودم و از یه جایى به بعد دیگه نمى شنیدم چى مى گه.. دست راستمو بردم بالا و تو آسمون و با انگشت درب و داغونم توى آسمون براى خودم یه قلب گنده کشیدم….

_____________
* ولى با تو یه دل سیر مى تونستم حرف بزنم….

7
0

براى تو که هر جاى دنیایى

چهارشنبه 11 بهمن 1402

قطب نماى گوشیت (compass) رو باز مى کنى، به سمت جنوب  (S) وایمیسى، بعد ٣٨ درجه به سمت راست حرکت مى کنى، سر گوشى به سمت قبله ست..

________________
* من اولین بارى رو که دیدم تو رو، یادم نمى ره❤️

6
0

زنجیره ى مهربونى

چهارشنبه 4 بهمن 1402

یکى از دوستاى ایرانیم که همکلاسم هست خونه ش چند تا آپارتمان اورنتر از آپارتمان ماست.. همیشه سراغم رو مى گیره.. روزانه حالم رو مى پرسه.. اگر چند ساعتى ازم خبر نداشته باشه یا آنلاین نشم، پیگیر میشه که در چه حالم.. کلید خونه م رو دادم بهش..و همه مى دونن اون کلید خونه ى من رو داره.. گاهى که حال ندارم برم روى ویلچر و در رو باز کنم، مى گم بچه ها کلیدم رو ازش بگیرن و بیان تو.. ازش یه مدت کوتاهى خبرى نبود زنگ زدم که فهمیدم سرما خورده..

با اینکه این روزا به شدت کمر درد دارم…و قصد آشپزى نداشتم… دست به کار شدم و اولین سوپ زندگیم رو درست کردم..گذاشتم توى ظرف و رفتم دادم به یکى از همسایه هام که برسونه به دستش..

راستش توى راه به ظرفهایى که روى پام گذاشته بودم نگاه کردم و به خودم گفتم: من؟ من دارم براى کسى که بیمار و تنهاست غذا مى برم؟  خدایا شکرت خدایا ممنونم که بهم اینقدر توان دادى که بتونم این حس خوب دستگیرى و مهربونى رو تجربه کنم…❤️

 

_____________
* عهد کردیم زنجیره ى مهربونى پاره نشه…

11
0

اگر…

یکشنبه 1 بهمن 1402

و من همش فکر مى کنم و به خودم مى گم: اگر زورم مى رسید، هر چى تو مى خواستى، مى شدم برات…..

____________

* بازم دیر کردى مونا… دیر کردى…

 

5
0

باگ هاى زندگى تنهایى

یکشنبه 1 بهمن 1402

تو زندگى مستقل و تنها با ویلچر باگ هاى زیادى میاد پیش روت.. یکیشون مثلاً گذاشتن زباله ى تفکیک شده توى جایگاهشونه.. که از خونه م یکم فاصله داره و از اونجایى که شهر کوهستانى هست، این فاصله؛ شیب داره و با ویلچر دستى شدنى نیست.. و با ویلچر برقى هم خیلى سخت بود..

از وقتیکه اومدم اینجا هر کدوم از همدانشگاهیام که خونه م مهمان بوده یا لطف کرده برام خرید کرده اورده دم در خونه، زباله هامم بى سر و صدا بلند کرده برده..علاوه بر اون همسایه جفتیم که ایرانیه بهم گفته که زباله هات رو بذار دم در خونه من بر مى دارم.. و تازه تر یکى دیگه از همدانشگاهیام با اینکه خونه ش از من دوره بهم گفته من دوچرخه دارم هر وقت بگى سریع میام زباله هات رو میبرم…اصلا فکر نکن چون خونه م دوره نمى تونى به من بگى..

ولى من!؟ خیلى این موضوع برام سنگین و ناراحت کننده ست.. این مهربونیاشون خیلى شرمنده م مى کنه.. کاش راهى دیگه غیر از زحمت دادن به دوستام پیدا مى کردم…

 

6
0

تو

چهارشنبه 27 دی 1402

آسمون رو دوره کردم… پى تو باید بگردم……..

5
0

آشپزى روى ویلچر

شنبه 23 دی 1402

یکى از هنرهاى جدیدى که باش توى روزگار جدیدم خو گرفتم و ازش لذت مى برم آشپزیه..خورد کردن مواد مورد نیاز و مرتب آماده شون کردن که به ترتیب برن تو قابلمه یا ماهى تابه برام خیلى جالبه، زدن ادویه هاى مختلف و رسیدن به یه مزه ى خوب قشنگ تره…… یه مدت طولانى فقط یه قابلمه داشتم.. از روى ویلچر قدم نمى رسید داخل قابلمه رو ببینم..یه بار غذام ته گرفت و از اون به بعد با سلام و صلوات حین آشپزى ١٠٠ بار قابلمه رو بلند مى کردم و میوردم پایین تا داخلش رو ببینم…دوست داشتم سر صبر برم فروشگاه و خودم یه ماهى تابه ى مناسب بخرم و وقت نمى شد… تا که یکى از هم دانشگاهیام که اومد خونه م منو حین آشپزى دید و مشکلم رو فهمید و برام یه ماهى تابه ى خوب خرید.. از اون روز تا حالا روزهاى آشپزیم خیلى خوشگل تر و ساده تر شده.. هنر جالب و قشنگیه.. دوست دارم مهمون دعوت کنم براى ناهار و شام و یا غذا بفرستم دم خونه ى همسایه هاى ایرانیم و خوشحالشون کنم..به مامانم مدام مى گم زدم رو دستت حاج خانومااا مى گه: واقعاً؟ نه واقعنى.. ولى تلاش کنم شاید به انگشت کوچیکه ى تو برسم عزیز دل مهربونم..

10
0

حال مبهم

شنبه 23 دی 1402

نمى دونم دقیقاً چمه!؟ به نظر میاد همه چى روال و ردیف و خوبه.. با همه ى سختى ها کارا پیش میره، درسته حجم کارام خیلى زیاده ولى.. لبخند به لب دارم و خدا رو دارم توى قلبم..و کارها رو پیش مى برم

اما بدون اینکه اراده ایى داشته باشم مغزم مى ره به سمت افسرده بودن و انگار که هى بهم فرمان میده غمگین شو غمگین شو.. یا که تو نمى تونى! تو هیچى نیستى! مى گردم تو گذشته و آینده به زور میخوام یه چیزى در بیارم و الکى عزادارى کنم!! انگار دارم اون افسردگى که افسرده ها مى گفتن دست خودمون نیست این غم! رو مى فهمم و تجربه مى کنم..

باید قبل از وخیم تر شدن اوضاع روحیم یه کارى بکنم..

8
1

سپید مثل برف

دوشنبه 18 دی 1402

طبق هواشناسى قرار بود برف بیاد و منم منتظر دیدن بارش برف.. براى هم دانشگاهیام تو گروه پیام گذاشتم و گفتم: دوستاى خوبم لطفاً هر موقعى دیدین برف اومد تو خصوصى به من خبر بدین من خودمو برسونم پشت پنجره☺️❄️
با تشکر❤️

صبح زود یه عالمه پیام اومد برام که مونا جون برف داره میباره…

فکر کنم رکورد نشستن روى ویلچر رو جا به جا کردم بس که هیجان زده و تند تند سوار ویلچرم شدم و اومدم پاى پنجره

بالاخره بارش برف رو دیدم.. نقاشى خدا.. دونه ها مثل قاصدک سبک و موج دار میرسیدن زمین❄️.. هر چى از قشنگیش بگم کم گفتم و بازم یاد تو افتادم یاد عظمتت.. هنرمندیت و قشنگیات…

8
0