بایگانی برای اردیبهشت 1399

كه تنها نباشه

یکشنبه 7 اردیبهشت 1399

يه هندونه هم كاشتم جفت بهارنارنجم به چه خوشگلى

0
0

رمضان مبارك

جمعه 5 اردیبهشت 1399

رمضان پارسال نوشتم كه خوشحالم و دلم ميخواد كه به كسى همه خوشحاليمو بگم
يك سال گذشت….
دوباره رمضان شد
دوباره خوشحالم
دوباره كسى رو ندارم كه همه خوشحاليمو بش بگم..

0
0

مواظب باشيم..

سه‌شنبه 2 اردیبهشت 1399

ليست دوستاش رو نگاه مى كنم همه يه جورى اشاره كردن كه پزشكى مى خونن..
يكى تو بيو نوشته دكتر آينده يكى نوشته دانشجوى پزشكى يكى نوشته رتبه ى فلان يكى عكس با روپوش سفيدش رو گذاشته و….
گفتم چرا تو نمى نويسى؟
گفت: براى چى بنويسم وقتى مى دونم پزشكى خوندن حسرت بعضى دوستاى صميمى م بوده، وقتى مى دونم خونواده ها با همين يه كلمه مى زنن تو سر بچه هاشون كه فلانى پزشكى مى خونه و تو چى كم داشتى كه آرزوهاى ما رو برآورده نكردى و…..
.
توى دلم گفتم: مهدى :heart: خدا رو شكر اينقدر با معرفتى برادرم…
.
خيلى خوبه كه دوست فهيمى دارند مثل تو.. كه فكر دلشون هستى مبادا ذره ايى بلرزه با حسرت.. خيلى خوبه كه دل كسى رو با چيزى كه دارى آب نمى كنى و اينقدر مواظب دل دوستاتى..
تازه چيزى كه تو دارى با تلاش و رنج و توكل به خدا به دست اومده… چيزى نيست مثل ازدواج و بچه و غذا و سلامتى و… كه عاشقانه ها، فرزندانشون و غذاى خوشمزه و گرونشون و … مى ريزن تو فضاى مجازى و دل كسايى كه اين چيزهايى (كه تلاش آدمى توش دخيل نيست) رو ندارند مى رنجونن و حسرت به دل ميذارن…
خوش به سعادت دوستات كه تو رو دارند 🙂
———-
* از خداى مهربون مى خوام خيلى تو اين مورد كمكم كنه دلم نمى خواد ذره ايى حسرت به دل كسى بذارم توى اين دنيا..

* از همه ى اونايى كه برادرشون رو از دست داده اند عذرخواهى مى كنم اگر ذره ايى دلشون با نوشته هاى برادرانه ى من به غم نشسته…. حلالم كنيد، مخصوصا دوستم كه خواهر شهيد هست :heart:

0
0

نجات يافته

جمعه 29 فروردین 1399

هسته ى پرتقال رو از روى فرش اتاقم برداشتم و هى مى چرخوندم تو دستم و دنبال يه جايى بودم كه بندازمش كه چشمم خورد به گلدون كوچيك گوشه ى اتاقم كه توش يه برگ زرد مرده بود.. انداختمش همونجا و خوشحال بودم كه جايى براش يافتم!
يه هفته از اون روز ميگذره از همون روزى كه هسته ى پرتقال بى پناه دنبال پناهى بود با دستاى من….
امروز ديدم يه گياه بند انگشتى با دو تا برگ كوچيك از گلدون زده بيرون 🙂
با ذوق نگاهش كردم و براش مى خوندم قد و بالاى رعناتو بنازم
چى شد كه هسته ى پرتقال رو جارو برقى نخورده بود؟ چى شد كه من با دست بلندش كردم چى شد كه انداختمش تو گلدون چى شد كه دو تا برگ كوچيك سر از گلدونم در اورد؟ اميد اميد اميد
.
.
گاهى خدا ميخواد با دست من و تو دست يكى ديگه رو بگيره
وقتى دستى رو به يارى مى گيرى
بدون كه دست ديگه ى تو توى دست خداست…

0
0

اللهم عجل لوليك الفرج

پنج‌شنبه 21 فروردین 1399

گُل بكاريم
از دلِ گِل گُل برآريم
در زمستان
در بهاران
زير باران
گُل بكاريم
گر بخواهيم گر نخواهيم
باغبانِ روزگاريم…

.
.
جز با دستگيرى از مومنان فرج نزديك نخواهد بود… اين رو تو لايو حاج آقا علوى شنيدم..

0
0

تنهاى آروم باش

چهارشنبه 20 فروردین 1399

كاش مى شد تنها هم آرام بود، آخه بودن آدما كنار هم مقدمات و تشريفات و گاهى حتى جنگ مى خواد كه هم تو حوصله نمى گنجه هم تو مرام ما نيست..
از اون كه بگذريم
آرام بودن كنار هم هنر بزرگى هست كه توى اين دنيا به اين بزرگى و اين همه سليقه و اعتقاد جور واجور خيلى سخت هست
هر چند مى دونم با هم بودن بهشته؛ ولى…..

0
0

جايزه مى خوام

چهارشنبه 20 فروردین 1399

پاداش صبر چيه؟

0
0

خوشحال شو

چهارشنبه 20 فروردین 1399

كودكى و نوجوونى من و داداشم به نامه نگارى مى گذشت من از اون ياد گرفتم هر جا با كسى دوست مى شديم آدرس پستيش رو مى گرفتيم و نامه مى فرستاديم يادم نيست و نمى دونم چه حرفايى رو داشتم كه بنويسم براى دوستام تو اون سن و سال و فضا ولى مى دونم خودم وقتى جواب نامه م داده مى شد حالا چه با فرستادن نامه چه با تماس تلفنى خوشبخت ترين و خوشحال ترين موناى دنيا بودم
بعد ها كه عمه جونم از پيشمون رفت به راهى دور براى تنها كسى كه سالى دو سه بار نامه مى نوشتم عمه م بود هر بار بايد يك ماه و نيم منتظر مى موندم به دستش برسه و يك ماه و نيم هم منتظر مى موندم تا جواب نامه م بياد
وقتى نامه ش مى اومد خيلى خوشحال مى شدم
هنوزم تو دلمه كه آدما رو مثل خوشحالى اون روزام خوشحال كنم
امروز بعد از ١٤-١٥ سال نامه فرستادم
و بسى خوشحالم
منتظرم حس و حالش رو ببينم اونم تو روزگارى كه نامه نوشتن ديگه معنايى نداره….

البته آخرين نامه فكر كنم نامه ايى حاوى كارت پستال هام بود كه سه بار به آدرسهاى مختلف براى ويولت فرستادم و برگشت مى خورد
برگشت خوردن نامه حس تلخى ِ

0
0