توى قلبمى

3 دی 1402

دلم براى مهدى یه ذره شده، براى چشماى زیبا و نگاه معصومانه ش، مژه هاى بلند و فرش، براى بوى خوشش، دلم براى ماچ ماچى کردنش، همونجورى تند تند و زیاد و آبدار که بعد داد بزنه آجى ولممم کن دیگه…آخ قربونت برم عزیز جان خواهر..بغل بغل

_______________
* شبهایى که باهات نمى خندم، اصلا صبح نمیشه..نمیشه..

6
0

با ویلچر از کارون تا دانوب

3 دی 1402

خیابونها در تاریکى و سکوت مطلقن.. درخت هاى سر به فلک کشیده با باد تند و سرد تکون مى خورن.. من با ۴ نفر از همکلاسى هام؛ دو دختر و دو پسر داریم ساعت یک شب! در شهرى نزدیکى دانوب پیاده روى مى کنیم.. شهر جنگلى و کوهستانى هست براى ویلچر دستى اصلاااا مناسب نیست.. حتى الان که دیگه ویلچر برقى دارم باید حتما یکى پشت سرم باشه که چپ نکنم :)))، تا این حد! ولى مى دونى چیه؟ اینقدر دوست پیدا کردم که مى گن برو ما پشتت هستیم.. نترس ما هستیم.. که از ته دل حس خوب دارم..

________________
* ببخش کارون، که عاشق همه ى رودخانه هاى نادیده جهانم..

* خداى مهربونم ازت ممنونم براى همه و همه و همه لحظه هام..

* دعا مى کنم هزاربرابر حسِ خوبِ من نصیبت بشه..

8
0

یادم نمى ره..

2 دی 1402

قبل از اینکه برم از ایران، یه پسرى که یکى از همکلاسیام بود بهم پیام داد که یه چیزى ایران جا گذاشته، و میشه من هر وقت میام براش بیارم؟ منم قبول کردم.. خونواده ش امانتى رو رسوندن دستم و بردم..

صبح روز بعدى که رسیدم به خونه م.. زنگ خونه رو زدن.. نمى تونستم در رو باز کنم..تلفنم زنگ خورد همون پسره بود.. گفت رسیدن بخیر.. بعد گفت صبحونه اوردم براتون.. گفتم اوه خیلى زحمت کشیدین.. ببخشید روى ویلچر نیستم و نمى تونم بیام در رو باز کنم.. بهش گفتم یکى از دخترا کلید خونه م رو داره مى تونه به اون بگه در رو باز کنه.. گفت: در بالکن رو مى تونین باز کنین؟ گفتم بله.. گفت از اونجا کلید رو بندازین من میام بر مى دارم!! تعجب کردم.. انداختم و چند دقیقه برام صبحانه اورد..

گفت: که ما همسایه دیوار به دیوار هستیم…هر کارى که داشتین فقط کافیه مشت بزنین به دیوار.. من هستم…

____________
* مى دونم کار خودته، اوس کریم..فقط مى تونه کار تو باشه که توى این دنیا به این بزرگى اینجورى برام مهربونى بچینى…

7
0

عزیزم..

2 دی 1402

آخ که چقدر دلم تنگه براى وبلاگ عزیزم، شهرى که توش جدیدا زندگى مى کنم، گاهى دسترسى به سایتهاى ایرانى از جمله وبلاگم رو نمیده..

الانم فکر کنم از دلتنگى زیادم باز شد…

دلتنگى قفل ها رو باز مى کنه…

7
0

مهمانم باش..

20 آذر 1402

فکر کنم اولین وسیله ى برقى جهیزیه طور زندگیم رو خریدم! واسه خونهى نُقلىِ مجردىِ اجاره اییم؛ وسط جنگلهاى برفى سیاه!

یه پلوپز دو نفره ى پارس خزر!! خیلى دوستش دارم حتى چند بار از خوشحالى بغلش کردم.. قابلمه ش کوچیکه و تا دو پیمانه برنج رو میشه توش، شبیه یه کیکِ کیوت و گوگولى؛ اونم با یه ته دیگ فوق العاده؛ پخت! براى ٣ نفر جوابه و اگر یکم بخوایم بیشتر بخوریم فقط تا ٢ نفر جواب میده، ولى اشکال نداره من چند بار چند بار باش پلو مى پزم..که براى بیست نفر هم جواب بده…گفته باشم که مهمان مى پذیرم، یعنى من عاشق مهمانم..کاش کره ى زمین بى مرز بود و دور و نزدیک و فاصله، واقعنى؛ معنا نداشت، و حالا که من خونه دار شدم تو راحت مى تونستى بیاى خونه ى من.. و من برات ته چین مرغ با زعفرون و زرشک فراوان مى پختم..و تو سکوت نگات مى کردم و برق خوشحالى رو از خوردن دستپختم، تو چشمات مى دیدم..

_______________

* فاصله معنا نداره برام، چون حقیقتاً تو همیشه تو قلب منى.. هر جا که باشم هر جا که باشى..

* تو رو بذارم رو چشمم.

12
1

١٢٧٧۵ روزه ام

18 آذر 1402

شدم ٣۵ ساله..

12
0

در آغوش خدا

18 آذر 1402

همیشه با کلمات و عبارات آرامبخشش غافلگیرم مى کنه.. هیچ وقت یادم نمیره تو اون شبى که دلم شکست، فقط با یه جمله ى سه کلمه ایى قطعه هاى دل شکسته م رو معجزه وار بهم چسبوند.. و براى همیشه آرومم کرد..

حالا هم بهم گفت:

خدا پشت و پناهت..
او بهترین کفیل بندگانش هست..

خودمونی:
خودتو بچسبون تو بغل خدا…..

______________________
* خدا رو شکر تو رو دارم، ممنونم که هستى..

7
0

آجى داماد ٢

16 آذر 1402

دوستاش و همکلاساش و همسراشون تو دو ردیف موازى دم درب ورودى ایستاده بودن و منتظر بودن عروس و داماد بیان از دالان دوستى شون رد بشن.. من اومدم ویلچرم رو پارک کردم دم در و شدم نفر اول دالان.. بعد یه خانمى که مسئول سالن و نظم دهى بودن اومدن و بهم گفتن از اینجا برید اینجا راه عبور عروس و داماده.. گفتم خب من مى خوام اینجا وایسم.. اولین نفر من باید! عروس و داماد عزیزان دلم رو ببینم.. ناسلامتى خواهر دامادم! گفت: واقعاً خواهر دامادى؟ گفتم آره خب!؟ گفت واسه موندن اینجا الکى نگفته باشى خواهر دامادى؟ گفتم وااااااااا زن به این گنده ایى هستم چرا بخوام دروغى بگم. 🙂 خب خواهر دامادم :)) داماد داداشمه! ببینیش الان میاد چقدر شبیه منه :)) احتمالاً خواهر داماد ویلچرى ندیده بود 😐

واى اونجا که گفتن براى خواهر داماد کِل بکشید….. من غش! عجب ابهتى داره والا خواهر داماد بودن :)))

7
0

بنده ى کنجکاوت

15 آذر 1402

این سفر تو این دنیا چقدر عجیب و پر فراز و فرود هست! چه داستانهایى داریم… خیلى کنجکاوم و دوست دارم بدونم؛ کِى؟ چه جورى؟ در چه حال و روزگارى و کجا؟ داستانم تو این دنیا تموم میشه؟

دیرى نیست….

5
0

خودم براى خودم

15 آذر 1402

اینقدر سرم شلوغه که حتى نمى تونم جهت آرامشم تو وبلاگم خاطره نویسى کنم و لحظه هام رو ثبت کنم. شبا قبل از خواب، روزمرگى و لحظات قشنگ یا تلخم رو براى خودم تعریف مى کنم، مى خندم، گریه مى کنم و از آدم هاى خوب و خداى مهربونم توى دلم تشکر مى کنم و بعد مى خوابم.

___________
* نمى دونیا ولى ببین جاى تو خالیه چقدر کنارم…

6
0

آجى داماد

9 آذر 1402

خواهر داماد بودن بینهایت شادمانى داره، خاصه که تو داماد باشى عزیز دلم..

همچین گوشه ى پیراهن پرسنسیم رو مى گرفتم و ویلچر رو تکون مى دادم که زمین به لرزه در میومد :)))))))))

_______________
* اولین بار بود که پیراهن مجلسى و بلند مى پوشیدم روى ویلچر، تجربه ى جالبى بود، پوشیده بودم و راحت و البته فوق العاده زیبا فیدبک هاى خوبى هم گرفتم و براى جشن هاى بعدى هم دوست دارم این مدلى لباس بپوشم. تنها مشکلش این بود که باید مواظب مى بودم کسى ویلچرو تکون نده وگرنه گوشه لباسم مى رفت زیر چرخ و پرت مى شدم روى زمین…منم تا یه جا مى ایستادم سریع قفل چرخ رو مى زدم که کسى یه وقت ناخواسته حرکتم نده..

** خدایا ازت ممنونم براى همه چیزهایى که خودت مى دونى 🙂

9
0

بالاخره بازم شد..

2 آذر 1402

بعد از کلى تلاش و صبورى، درست همون موقع که پلک هام از خستگى داشت میوفتاد، دیدم بهم گفت: You are welcome ، جا خوردم، یه لبخند زدم و چشمام خندید، نه از روى خوشحالى؛ از اینکه بازم شد..بازم جواب گرفتم از خداى رنگین کمان….

_______________

*از خاطرات ما پاییز مى ریزه… این حجم دلتنگى خیلى غم انگیز

7
0

قرص آرامبخشم

27 آبان 1402

بهم گفت: فقط رضایت خدا رو در نظر بگیر..

___________
* تو چنین خوب چرایى؟

6
0

ویلچر میرا فروشى

27 آبان 1402

یه ویلچر میرا ٣٣١٠ آلمانى اصل، سایز ٣٨ دارم که فقط مال محل کار و دانشگاهم بوده (دست خانم دکتر بوده 😀 )، تمیزه و پارسال هم فرستادمش مشهد با چاپار، پیش آقاى اسفندیارى که یکى از تعمیراتى ویلچر تو ایران هستن و هم آچارکشى هم مواد مصرفیش (مثل تیوپ و لاستیک ۴ چرخ، دسته هاى دو طرف و پارچه ى نشیمنگاه) رو کامل به مبلغ ٣ میلیون عوض کردن. البته این ویلچر ٣٣١٠ بهترین و مقاوم ترین ویلچر میراست و خیلى جون داره و مقاومه مى تونید باش همه جا برین، مثلا بدون هیچ نگرانى مى تونید برین دریا و استخر هیچیش نمیشه..

من الان باید فورى ویلچربرقى بگیرم، و نیاز مالى دارم. وگرنه نگهش مى داشتم.

مى خوام این ویلچر رو بفروشم.. زنگ زدم و از آقاى اسفندیارى خواستم قیمتش رو الان بگن، قیمتى که براش در نظر گرفتن ٢۵ میلیون تومان هست اما خب من ارزونتر هم میدمش.

اگر این ویلچر رو خواستید لطفاً بهم پیام بدین.. ممنون

 

5
0

سکوت تلخ

21 آبان 1402

خیلى ناراحتم زدم تو ذوقشون…. اون لحظه که پریدم تو حرفاشون و گفتم نمى خوام دیگه و ایشون سکوت کردن؛ اون مکثشون، موقعى که حرف دلم رو بهشون گفتم تا ابد تو خاطرم مى مونه…چون من قلبم کوچکتر از اینه که بزنم تو ذوق و مهربونى کسى؛ ولى من حداقل الآن، دیگه نمى خوام وقت و زندگیم و قلبم رو مثل هفت، هشت سال گذشته صرف چیزى کنم که خیلى با امید و اعتقاد راسخ، براش وقت گذاشتم و نتیجه ایى که ازش مى خواستم رو نگرفتم..

 

7
0